تبليغاتX
یاعلی مدد
سلام دوستان آیا شما برای دوستمان در مورد مراجع تقلید جوابی دارید

+ نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:16 |
سلام ببخشید دیر شد به علت مشکلات خانوادگی بود فقط این رابگویم ما همان طور که به دکتر نیاز داریم به مرجع نیاز داریم و اینکه به دلیل مشکلاتم دیگه نمی توانم به وبلاگ سر به زنم ولی سعی می کنم در آینده نزدیک آدرس وب سایت های مربوط به این موضوع رادر وبلاگ خواهم زد 
+ نوشته شده توسط mojtaba در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 21:23 |

سلام ببخشید آدرس وبلاگ رو اشتبا ه نوشته بودم همچنین ببخشید

دیر شد.

 آقای خامنه ای یک مرجع تقلید می باشند و همچنین ولی فقیه زمانه 

 یعنی نائب آقا امام زمان(ع) به همین دلیل هم چهره ی ایشان 

چهره ی محسوب می شود.

 در این که چطور ایشان نائب بر حق آقا امام زمان(ع)می باشند این

که خداوند خود گفته که بر مومنان ولی  خواهد گذاشت و همچنین امام

 خمینی(ره) می فرماید :

یک نفر مثل آقای خامنه ای  پیدا کنید که متعهد به اسلام با شد

وخدمتگزار وبنای قلبی اش بر این باشد که به این ملت خدمت کند پیدا

 نمی کنید ایشان را من سالهای طولانی می شنا سم.

اگر باز هم سوالی بود بنده در خدمت هستم.

 

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 15:48 |

محتواي علمي سيستم آموزشي کنوني که کاملاً بر مبناي تفکرات غربي بنا شده است به خود حق داده که همة امور را بر محور همين نحوة تفکر خاص تحليل و تفسير کند و تا آنجا که در سراسر جهان هيچ چيز نمي‌توان يافت، مگر اينکه مورد تعرض اين نظام فکري خاص قرار گرفته و دربارة آن فرضيه پردازي شده است؛ انسان و جهان، روح و جسم، اقتصاد، سياست، اجتماع، تاريخ، هنر و … بر همين مقياس حتي موجودات مجردي همچون فرشتگان، موجودات تاريخي و يا موجوداتي موهوم و خيالي مثل ديو و پري … نيز به مثابة موضوعي براي پژوهش در حيطة‌تعرض اين نظام فکري قرار گرفته‌اند. اين موضوع في نفسه نبايد مورد اعتراض واقع شود، چرا که از يک سو اگر اين علوم مي‌توانست انکشاف از حقيقت عالم بنمايد،‌پرداختن آن به همة امور نه تنها مذموم نبود که بسيار پسنديده بود، و از سوي ديگر،‌هر فرهنگ و تمدن حاکم اگر با ديگر فرهنگ‌ها و تمدن‌هايي که در حيطة‌حکومت آن قرار مي‌گيرند هم اينچنين عمل کند که فرهنگ و تمدن غرب کرده است، چندان دور از توقع و انتظار نيست؛ اگر چه فرهنگ و تمدن غرب به لحاظ ذات استکباري آن، از اين نظر با همة فرهنگ‌ها و تمدن‌هايي که در طول تاريخ کرة زمين رخ نموده، متفاوت است.

علوم رسمي غرب نه تنها انکشاف از حقيقت عالم نمي‌کند، بلکه همان گونه که اکنون در جوامع غربي و غربزده مي‌بينيم، در اکثر موارد حجاب حقيقت نيز مي‌گردد و انسان‌ها را در جهان‌بيني‌هاي عجيب و غريب و موهوم، ‌و پوچي مطلق، سرگردان مي‌سازد؛ و ما اين بحث را در چند مقالة آينده، با تفصيل بيشتر،‌در ضمن بررسي ماهيت علوم غربي بار ديگر دنبال خواهيم کرد.

در هيچ يک از اعصار تاريخ سابقه نداشته است که تمدني بتواند تا اين حد و در اين وسعت و عمق، تمدن‌هاي ديگر را در خود منحل سازد و اينچنين بر روح و جان ديگر امت‌ها تسلط پيدا کند و همة آنچه را که وجه مشخصة اقوام و ملت‌هاي مختلف در همة اعصار بوده است، يعني دين، زبان،‌فرهنگ، تاريخ، هنر، معماري، آداب و رسوم و غيره را به تبعيت از خود، تا آنجا تغيير دهند که امروز در کوچک‌ترين و دوره‌افتاده‌ترين ده‌کوره‌هاي ايران و ترکيه و يونان نيز مردم لباس اروپايي مي‌پوشند، خانه‌هاي خويش را به سبک اروپايي‌ها ـ البته با تقليدي بسيار زشت و ناشيانه ـ مي‌سازند، آداب و رسوم تمدن غربي را تقليد مي‌کنند و حتي در زبانشان به تبعيت از غرب تغييرات اساس رخ نموده است.

امروز يک دانشجوي چيني در همة تفکرات خويش دقيقاً با همان معيارهايي به موضوعات مختلف مي‌انديشد که يک دانشجوي کاليفرنيايي. نظريات اين دو دربارة‌تاريخ،‌تمدن،‌هنر،‌سياست،‌زندگي، تربيت فرزندان، همسرداري، طب، روح، جسم،‌آسمان، زمين … با کمي تفاوت يکسان است،‌و تفاوت ها نيز ـ اگر موجود باشد ـ در ريشه‌ها و مباني نيست،‌بلکه در فرعيات و نتايج است. در مصر،‌جده، استانبول، مسکو،‌دهلي، پرو … و حتي دورافتاده‌ترين ده‌کوره‌هاي آفريقا و استراليا نيز ـ به شرط آنکه مدرسه و تلويزيون رفته باشد ـ وضعي غير از اين وجود ندارد. تفاوت‌هاي اندکي هم که وجود دارد،‌در لباس، غذا،‌بعضي از آداب و رسوم، و … ـ آن همه کوچک است و ظاهري که به راحتي قابل اغماض است.

حقير مي‌دانم که براي اکثر کساني که اين نوشته را مي‌خوانند اين پرسش همراه با تعجب طرح خواهد شد که «خوب، چه اشکالي دارد؟! آيا اين از محسنات تمدن جديد نيست که همة‌مردم جهان را از خرافات و فقر فرهنگي نجات داده و اختلافات و مناقشات بيهوده را از بين برده و اتحاد و وحدت ايجاد کرده است؟

حقير در جواب اين سؤال،‌بار ديگر عرض مي کنم که اگر اکتشافات و يافته‌هاي علوم جديد مبتني بر حقيقت عالم باشد، همة آنچه که ما در ردّ و ذمّ تمدن غربي و نظام آموزشي آن مي‌گوييم به حسن و مدح و تأييد تبديل خواهد شد و نه تنها ديگر جاي هيچ اعتراضي باقي نمي‌ماند،‌بلکه مي‌بايد شکرگزار غربي‌ها هم باشيم که راه ادراک حقايق را بر همة انسان‌هاي سراسر عالم گشوده‌اند. اما آيا به راستي انسان با اين علوم از خرافات و جهل نجات پيدا کرده و يا نه، در جهل و خرافاتي بسيار عميق‌تر فرو رفته است؟

لازم به تذکر است که اگر انقلاب اسلامي ايران پيروز نشده و کار رجعت به مباني فرهنگي اسلام در همة زمينه‌ها به اين حد از وسعت و اشاعه نرسيده بود، هرگز امکان سخن گفتن از اين مسائل با اين همه جرأت و جسارت به وجود نمي‌آمد. اگر کسي بينگارد که انقلاب اسلامي ايران، همچون ديگر انقلاب‌هايي که در قرون اخير اتفاق افتاده است، داراي وجهه‌اي صرفاً سياسي است، ‌سخت در اشتباه است. رودرويي انقلاب اسلامي ايران در اصل با «تفکر غربي» است و ما ان‌شاء الله در آينده‌اي نه چندان دور، شاهد يک رجعت همه جانبة فرهنگي به اصول و مباني اسلام خواهيم بود و خواهيم ديد که چگونه تمدن اسلام مبتني بر همين رجعت وسيع فرهنگي، تحولات عظيمي را در ارکان و ظواهر حيات اجتماعي انسان ايجاد خواهد کرد و نظامات تازه‌اي را در همة زمينه‌هاي علمي،‌فرهنگي، سياسي و مدني برقرار خواهد داشت.

البته تاکنون اکثر افراد و حتي بسياري از علماي روحاني متأسفانه با خوشبيني و بدون تأمل عميق در مسائل، مي‌انگارند که اسلام في‌الجمله محتواي علمي سيستم آموزشي کنوني را تأييد مي‌کند و ما شاهد تلاش‌هايي هستيم که با هدف انتقال اين سيستم آموزشي و محتواي علمي آن به حوزه‌هاي علميه انجام مي‌پذيرد. يک برداشت سطحي از توصيه‌هاي داهيانة‌حضرت امام امت در زمينة وحدت حوزه و دانشگاه، بدون تأمل مي‌تواند به اين نتيجه دست يابد که بايد علوم دانشگاهي را با همين محتواي کنوني در حوزه‌هاي علميه اشاعه داد و في‌الجمله تعليمات سنتي را با علوم رسمي و يافته‌هاي علمي و تخصصي دانشگاهي مطابقت بخشيد. پايين‌ترين نقطه‌اي که اين تفکر مي‌تواند به آن منتهي شود اين است که ما معارف اسلام و تعليمات سنتي حوزه‌هاي علميه را با يافته‌هاي علوم دانشگاهي محک بزنيم و هر چه مورد تأييد قرار نمي‌گيرد به دور بريزيم. اين تفکر هم اکنون، در ايران و ساير نقاط جهان، در ميان بسياري از مسلمان‌هايي که گرايش ‌هاي شديد ليبراليستي و غربگرايانه دارند اشاعه دارد و در واقع مبناي فکري بسياري از انحرافات سياسي ـ نظير آنچه در ميان مجاهدين خلق، نهضت آزادي و اصحاب بني‌صدر شاهد آن بوديم ـ بر همين برداشت‌هاي ليبراليستي قرار دارد.

اگر به آنچه که حضرت امام امت در هنگام بازگشايي دانشگاه‌ها فرمودند مراجعه کنيم، خواهيم ديد که اين برداشت ‌هاي ليبراليستي با مفهوم حقيقي وحدت حوزه و دانشگاه ـ يعني آنچه مورد نظر حضرت امام بوده است ـ بسيار متفاوت و حتي متناقض است. ايشان صراحتاً فرموده‌اند:

دانشگاه را باز کنند، لکن علوم انساني‌اش را به تدريج از دانشمنداني که در حوزه‌هاي ايران هست و خصوصاً در حوزة علميه قم استمداد کنند.

آيا مقصود ايشان اين است که علماي حوزه علوم انساني را با همان محتواي کنوني کتاب‌هاي درسي تدريس کنند؟ اگر اينچنين باشد، ديگر چه نيازي است که به سراغ دانشمندان حوزه‌هاي علميه بروند؟ اگر علماي حوزه‌هاي علميه وظيفة تدريس علوم انساني را در دانشگاه‌ها بر عهده بگيرند، لاجرم به بازنگري محتواي کنوني علوم انساني خواهند پرداخت و اين محتو را با نظريات کامل اما غير مدون اسلا مدر زمينه‌هاي مختلف علوم اساني مقايسه خواهند کرد و اين حرکت به يک تحول عظيم علمي در مباني معرفتي علوم انساني مقايسه خواهند کرد. و اين حرکت به يک تحول عظيم علمي در مباني معرفتي علوم انساني منجر خواهد شد و رفته رفته نظام آموزشي ديگري جانشين سيستم آموزشي کنوني خواهد گشت. و مقصود از وحدت حوزه و دانشگاه همين است.

اين تحول بدون ترديد تغييري در حد «افزودن چند واحد معارف اسلامي» به همان محتواي قبيلي دروس دانشگاهي نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامي به مجموعة دروس دانشگاهي هيچ مشکلي را از پيش پاي برنمي‌دارد. آنچه که بادي انجام شود، يک بازنگري کلي و وسيع و عميق به محتواي کنوني علوم غربي و ارزيابي آن توسط علمايي است که انديشة آنان بر مباني معرفتي اسلام بنا شده است. اگر حضرت امام دربارة علوم انساني تأکيد فرموده‌اند بدين علت است که اين بازنگري و ارزيابي بايد نخست از علوم انساني آغاز گردد و سپس به دامنة علوم تجربي نيز کشيده شود. اگر اين ارزيابي و تطبيق از علوم انساني آغاز گردد، لاجرم علوم تجربي را نيز در برخواهد گرفت، چرا که اصولاً، برخلاف آنچه عموم مي‌پندارند، علوم تجربي، بنيان، جهت و حتي روش پژوهشي خويش را از فلسفة غربي اخذ کرد‌ه‌اند.

يکي از علماي معاصر در اين باره گفته است:

در ست است که به علوم طبيعت صورت رياضي داده شده و اين علوم در مدارس و دانشکده‌ها با قطع نظر از نتايج علمي و فني آن تدريس مي‌شود و در ظاهر مي‌تواند صورت صرف نظر و علم نظري داشته باشد،‌اما در ذات و حقيقت خود علم نظري نيست، زيرا درستي و اتقان احکام آن اعتبار تکنيک و تکنولوژيک دارد و به عبارت ديگر درستي احکام علوم طبيعت در اين است که مي‌توان به مدد آن اشيا را تغيير داد و از آن به نفع بشر استفاده کرد. پس اين علم جديد را مي‌توان به اصطلاح قدما علم اعتباري در مقابل علم حقيقي و علم نظري قرار داد.

چه نسبتي ميان علم حقيقي و علم اعتباري وجود دارد؟ علم حقيقي مبناي علم اعتباري است و اين حکم به طور کل در طي تاريخ فلسفه صادق است و چون علم جديد هم علم اعتباري است، يعني بدون آنکه به ذات و حقيقت اشياء نظر داشته باشد و موجودات نه چنانکه هستند بلکه در صورت رياضي و کمي اعتبار مي‌کند، مؤسس بر فلسفه است، اما احکام آن از احکام فلسفه استنتاج نمي‌شود.

ما در اين کتاب رفته رفته در اين جهت سير کرده‌ايم که لاجرم بايد به بحث دربارة ماهيت علم و علوم جديد بپردازيم. محتواي علمي سيستم آموزشي کنوني در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها انباشته از فرضياتي است که هر چند کاملاً به اثبات نرسيده‌اند، اما به گونه‌اي تدريس مي‌شوند که تو گويي علم مطلق هستند و هيچ ترديدي در آنها وجود ندارد.

پيش از بحث دربارة ماهيت علوم جديد،‌لازم است که ما مواردي چند از اين مطلق‌گويي‌هاي بي‌اساس را بررسي کنيم تا ضرورت بحث در ماهيت علوم جديد بيش از پيش مشخص شود.

يکي از مشهورترين مطالبي که کتاب‌هاي درسي مدارس و دانشگاه‌ها را پر کرده است تحليل‌هاي داروينيستي بسيار شبهه‌ناکي است که غربي‌ها در باب تاريخ تمدن مي‌گويند. در اين تحليل‌ها زنجيرة وراثتي انسان کنوني را به ميمون‌نماهايي مي‌رسانند که پيش از دوران چهارم زمين‌شناسي مي‌زيسته‌اند. سپس پيدايش اولين انسان‌ها را به اواسط دوران چهارم زمين شناسي، به حدود نيم ميليون سال پيش مي‌رسانند. مشهور اين است که نخستين جوامع انساني جامعه‌هايي اشتراکي است از آدم‌هايي بوزينه سان که در غارها مي‌زيسته‌اند و از ابزارهاي سنگي استفاده مي کرده‌اند، شکارچي بوده‌اند و لباس‌هايي از پوست حيوانات به تن مي‌کرده‌اند و با ايما و اشاره و از طريق اصواتي مقطّع و تکامل نايافته با يکديگر سخن مي‌گفته‌اند.

از سوي ديگر، قرآن مجيد و روايات متقن، زنجيرة‌موروثي انسان‌هاي کنوني را به يک زوج انساني مي‌رساند که از بهشت هبوط کرده‌اند: آدم و حوا (سلام الله عليها). آدم (ع) اولين پيامبر خدا و حجت او بر کرة زمين است و آنچنان که از نصّ قرآن بر مي‌آيد متعلم به علم الاسماء ـ يعني حقايق عالم وجود ـ است. پرسش حقير اين است که به راستي چگونه مي‌توان بين اين مطالب و آنچه در کتاب‌هاي تاريخ تمدن و کتب آموزشي مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها دربارة انسان‌هاي اوليه يافت مي‌شود، جمع آورد؟

حقير در ميان مؤمنين از دوستان و آشنايان خويش و ديگر کساني که به نوعي با آنان در ارتباط بوده‌ام، کسي را نديده‌ام که تفسير روشن و درستي از اين مطالب در ذهن داشته باشد. همة آنها حضرت آدم عليه السلام را ـ معاذالله ـ به صورت يکي از انسان‌هاي بدوي تصور مي‌کرده‌اند که با لباسي از پوست حيوانات، گرز سنگي به دست به دنبال شکار مي‌دود و … چه بگويم؟

با انصاف ترين و آگاه ترين کساني که ديده‌ام آنها هستند که از هر نوع تصور و تصديقي در اين زمينه فرار مي‌کنند و با اين وسيله سعي مي‌کنند که تقدس آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را براي خود محفوظ دارند. حالا تنظيم کنندگان کتاب‌هاي درسي چگونه به درستي اين فرضيات شبهه‌ناک يقين پيدا کرده‌اند و کتاب‌هاي دبستان و دبيرستان و دانشگاه را از اين مطالب مجعول دربارة تاريخ تمدن پر کرده‌اند، خدا مي‌داند. آيا آنها هرگز از خود نپرسيده‌اند که اگر به راستي زندگي انسان‌ها از اين جوامع اشتراکي آدم‌هاي بوزينه سان آغاز شده باشد، آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را چگونه بايد تفسير و تحليل کرد؟ به راستي آنها هرگز به اين مسئله نينديشيده‌اند که اين سير تاريخي براي تکامل بشر در صورتي درست است که ما مبناي داروينيستي تطور انواع را پذيرفته باشيم؟ يعني براي اعتقاد داشتن به اينکه زندگي انسان بر کرة زمين از جوامع بدوي و اشتراکي انسان‌هاي بوزينه‌سان آغاز شده است بايد نخست ايمان آورد که انسان از نسل ميمون است؛ به عبارت روشن‌تر، بايد اين سير تکاملي را که عرض خواهم کرد براي پيدايش انسان پذيرفت: پستانداران موش مانند ابتدايي، تارسير، ميمون‌هاي قارة جديد، ميمون‌هاي قاره قديم، ژيبون، اورانگ‌اوتان، شمپانزه، گوريل، انسان‌نماهاي جنوب آفريقا، انسان. آيا اين سير تکاملي براي آفرينش انسان با محتواي عملي قرآن و روايات مطابقت دارد؟

اگر کسي مي‌پندارد که مبناي اين فرضيات بر واقعيات انکار ناپذير علمي بنا شده است و في‌المثل فسيل‌هاي پيدا شده از نسل‌هاي پيشين انسان‌ها اين فرضيات را تأييد مي‌کند، بداند که سخت در اشتباه است. اگر بخواهيم روشن‌تر و با استفاده از مثال‌هاي روشنگر سخن بگوييم بايد گفت که اگر با حذف همة پيچيدگي‌هايي که خود دانشمندان غربي به آن اذعان دارند و ما در ادامة همين فصل بدان اشاره خواهيم کرد، بر سبيل مسامحه فقط نمونه‌هاي برگزيده‌اي از فسيل‌هاي پيدا شده را ذکر کنيم که در فرضيات انسان‌شناسي غربي‌ها مي‌گنجد، باز هم هيچ دليلي وجود ندارد که اين فرضيه‌ها بر حقيقت استوار باشد. به عنوان مثال، اگر از ميان فسيل‌هاي پيدا شده ـ آنچنان که در اکثر کتاب‌هاي آنتروپولوژي و تاريخ تمدن آمده است ـ فقط انسان جاوه (پيتکانتروپ)، انسان پکن (سينانتروپ)، انسان نئاندرتال و هوموساپينس يا انسان امروزي را در نظر بگيريم، باز هم دو دانشمند بر مبناي دو ايدئولوژي مختلف فرضيات کاملاً متفاوت و متناقضي را بر همين نمونه‌هاي ياد شده بار خواهند کرد. فرضيه اي که يک فکر داروينيستي بر مبناي مجموعة نمونه‌هاي مذکور ارائه خواهد داد اين است:

در ميان قديمي‌ترين فسيلها، اولين فسيل کشف شده، فسيل معروف به انسان جاوه است که بوسيلة کاشف آن … پيتکانتروپ ناميده شد. اين نام، اولي به بقايائي داده شد که عبارت بود از يک کاسة سر، يک استخوان ران، يک آرواره پائين و چند دندان. ازروي اين بقايا، وجود يک شکل انسان فوق‌العاده ابتدائي ] ![ استنتاج شد که اندازة مغزش حد وسط بين انسان و گوريل، دندانهايش از نظر ساخت، ميانه حال، اما بدنش راست (قائم) بود. اين استنتاج نه تنها به وسيلة کشفيات ديگر در جاوه تأييد شد، بلکه کشفيات بسيار گسترده‌تري نيز که در نزديک پکن انجام پذيرفته، مؤيد آن بوده است. انسان پکن را سينانتروپ ناميده‌اند … انسان جاوه داراي کمترين گنجايش مغزي و بزرگترين برجستگيهاي استخواني در بالاي چشم است … انسان نئاندرتال، داراي گنجايش مغزي بيشتر و برجستگيهاي استخواني کوچکتري از انسان جاوه است … انسان امروزي (هوموساپينس) داراي جمجمه‌اي راست از همه ظريفتر، بدون پوزه، ولي بيني و چانه‌اي کاملاً رشد کرده.

يک تفکر داروينيستي از آنجا معتقد به تطور انواع است فوراً نمونه‌هاي ياد شده رابه يکديگر پيوند مي‌دهد و اين فرضيه را استنتاج مي‌کند که: نسل انسان امروز به نئاندرتال و سپس به گوريل مي‌رسد. اما همين نمونه‌ها اگر در اختيار يک انسان مسلمان قرار بگيرد نتيجه‌اي کاملاً متفاوت خواهد گرفت. البته کسي در اينکه يک چنين موجوداتي در کرة‌زمين بوده‌اند شکي ندارد. اما در اينکه بين آنها و نسل کنوني انسان در کرة زمين چه رابطه‌اي هست، سخن بسيار است. علامه طباطبائي (ره) در طي مباحث مفصلي در مجلدات مختلف «الميزان» حيوان ديگري متولد نشده‌اند. از جمله، ايشان در ذيل آية اول از سورة «نساء» فرموده‌اند:

لکن دانشمندي ژئولوژي ـ علم طبقات زمين ـ گفته‌اند که عمر نوع انسان ازميليونها سال هم تجاوز مي‌کنمد و آثار و فسيلهايي هم که مربوط به بيش از پانصد هزار سال قبل است به دست آورده‌اند، ولي اين دانشمندان دليل قانع کننده‌اي که ثابت کند نسل موجود متصل و پيوسته به آن انسانهاست، در دست ندارند …. اما قرآن صريحاً بيان نکرده است که آيا ظهور نوع انسان مختصر به همين دوره است يا اينکه قبلاً هم ادواري بر او گذشته که ما آخرين آنها هستيم. گر چه بسا مي‌توان از اين آية: وَ اِذْ قالَ رَبُّک لِلْمَلائِکهِ اِنّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَليفَهً قَالوا اَتَجْعَلُ فيهَا مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَفْسِک الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَ نُقَدِّسُ لَک قَالَ اِنّي اَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَموُنَ استشمام کرد که قبل از دورة کنوني ادوار ديگري نيز بر نوع انسان گذشته باشد، همانطور که در تفسير آية فوق بدان اشاره کرديم. اري، از بعضي روايات اهل بيت (ع) معلوم مي‌شود که اين نوع،‌ادوار زيادي قبل از اين دوره به خود ديده است.

در تفسير عياشي از امام صادق عليه‌السلام نقل شده که فرمودند: «اگر ملائکه قبلاً کسي را نديده بودند که در زمين فساد و خونريزي کند اطلاعي از اين مطلب که گفتند آيا کسي را در زمين قرار مي‌دهي که فساد و خونريزي کند، نداشتند

علامه طباطبائي (ره) مي‌فرمايد:

ممکن است اين روايات اشاره به دوراني باشد که پيش از دورة بني‌آدم بوده و در آن دوران افراد ديگري روي زمين زندگي مي کرده‌اند چنانکه روايات ديگري نيز بر اين امر دلالت دارد.

به راستي چه دليلي وجود دارد که نمونه‌هاي ياد شده از نظر وراثتي به زنجيرة واحدي تعلق دارند؟‌هيچ؛ گذشته از آنکه اصلاً دلايل بسياري نيز بر ردّ اين فرضيات موهوم وجود دارد. انسان همواره بر مبناي شناخت خويش از هيچ دليلي وجود ندارد که اين تصورات و توهمات بر واقعيت و حقيقت عالم وجود منطبق باشد.

خودِ آنتوني بارنت، نويسندة کتاب «انسان به روايت … »، هنگام بحث از پيچيدگي‌هاي موجود مي‌گويد:

خيلي راحت بود اگر مي‌شد داستان تکامل انسان را به نحوي که در بالا خلاصه کرديم، تمام شده دانست؛ اما قطعات ديگري يافت شده‌اند که بهيچوجه در يک چنين طرح ساده‌اي نمي‌گنجند.

مشهورترين اينها، جمجمه‌اي است به نام سوانسکومب. اين جمجمه از روي دو تکه استخوان شناخته شده است که عقب و قاعده و قسمتي از يک طرف کاسه سر را تشکيل مي دهند. اين دو تکه استخوان در يک حفرة شني در جنوب روخانة‌تمز، بين دارتفورد وگريوزند يافت شده است، ناحيه‌اي که باستان شناسان آن را از لحاظ بقاياي انساني بسيار غني مي‌دانند. اين جمجمه متعلق به زني بود که سن او در حدود بيست و چند سال بوده است. ضخامت استخواهاي جمجمة او از ضخامت مغزي‌اش بين 1325 تا 1350 سانتيمر مکعب برآورد شده است. اهميت اين جمجمه از اين جهت است که صاحب آن تقريباً بطور مسلم از معاصران نزديک انسان جاوه و پکن بوده است.

و اين خود دليل نسبتاً قانع کننده‌اي است که انسانهايي با هيئت انسان امروزي در دوره پلئيستوسن ميانه وجود داشته‌اند.

واضح است که تا وقتي نمونه‌هاي بسيار ديگري از اينگونه به دست نيامده است، نمي‌توان توجيهي قطعي براي اين بقايا ارائه داد. قطعات ديگري نيز يافت شده که گواه بر اين است که در دورة پلئيستوسن ميانه و پاياني، يعني قبل از ظهور انسان نئاندرتال، انسانهايي به شکل انسان جديد (ساپينس) وجود داشته‌اند.

گذشته از همه اينها، اگر ما فرضية داروينيستي تطور انواع را قبول نکنيم ـ که قبول نمي‌کنيم ـ ديگر بحث کردن در اطراف اين نمونه‌ها در چگونگي ارتباط آنها با يکديگر ضرورتي ندارد، چرا که اصولاً همة فرضيات مربوط به پيدايش انسان و تاريخ تمدن بر همين رکن اساسي،‌يعني نظرية داروين مبتني بر تطور انواع بنا شده است.

توضيحي که بار ديگر تذکر آن در اينجا ضروري است اين است که هرگز نمي‌توان همة وقايع و حوادث عالم خلقت را با استفاده از قانون عمومي علّيت و سببيّت به گونه‌اي تفسير کرد که ديگر نيازي به «عالم امر» و «دخالت ارواح مجرد» نباشد. البته گرايش عامي که به تبعيت از تفکر سيانتيستي و علم پرستانة غربي در سراسر جهان امروز اشاعه يافته،‌همواره سخت متعهد است که همة امور را با استفاده از قوانين طبيعي و زنجيرة علّي و سببي حوادث به گونه‌اي توجيه و تفسير کند که نيازي به خداوند و عالم امر پيدا نشود. اگر چه يک انسان عاقل و عارف در همة قانون‌مندي‌ها و سنت‌هاي طبيعي و تاريخي عالم خلقت نيز خدا را مي بيند و اصلاً در نور وجود اوست که همه چيز را موجود مي‌بيند، اما تفکر غالب امروز متأسفانه، متعمدانه و با اصرار در جهل، مايل است که عالم خلقت را بي‌نياز از عالم امر بداند و با اين حيلة جاهلانه و کبک مانند از مذهبي بودن بگريزد. هر چند کبکي که سر خود را در برف فرو کرده است تنها خود را فريب مي‌دهد، لکن اين نحوة تفکر و اين خودفريبي در همة توجيهات علمي اين روزگار وجود دارد و مقبولتي عام يافته است.

توجيه مادّي عالم خلقت بر محور سببيت محض به بک دور باطل و تسلسل بي‌پايان منجر مي‌شود و اگر انسان خود را فريب ندهد و تغافل نکند، به راحتي درخواهد يافت که زنجيرة سببي حوادث ناگزير بايد نهايتاً در آخرين نقطه، با اتکا به عالم امر يا عالم روح و دخالت ارواج مجرد توجيه و تفسير شود، اگر نه، هيچ واقعه و حادثه‌اي در عالم قابل ادراک نيست.

به طور کلي وجود کفر و عقل و حيات و حرکت و قدرت و اراده در علام خلقت به هيچ صورت، جز با اتکا به عالم امر، قابل توجيه نيست. روح مجرد است که منشأ عقل و حيات و اراده است و روح نيز موجودي است از عالم امر. اگر بخواهيم عالم خلقت را مستغني از روح مجرد توجيه کنيم،‌بايد بپذيريم که در ميان مواد معدني ناگاه چيزي خودبه‌خود، بدون نياز به محرک خارجي به حرکت بيفتد يا يک مادة معدني ناگهان به يک مادّة آلي تبديل شود يا يک مادة معدني شروع کند به خود و ديگران انديشيدن. آنها که مي‌خواهند عالم خلق را اين گونه توجيه کنند ناچار بايد متوسل به خرافاتي از اين قبيل که عرض شد بشوند و همان‌گونه که در ماترياليسم ديالکتيک مي بينيم، اين نقاط را در محفوفه‌اي از خرافات و غفلت‌زدگي‌ها بپيچند تا انسان درنيابد که دچار اشتباه شده است.

في‌المثل مفهوم مکان خودبه‌خود انسان را بدين حقيقت مي‌رساند که جهان نامحدود و بي‌نهايت است و پذيرش اين امر، ايمان آوردن به خداوند و جهان لايتناهي آخرت است. تصور مکان خودبه‌خود انسان را بدين پرسش مي‌کشاند که «پايان عالم کجاست؟» يا «آسمان به کجا منتهي مي‌شود؟». هر ديوارة انتهايي که بخواهيم براي آسمان يا عالم خلقت قائل شويم، باز مواجه با اين سؤال مي‌شويم که «آن ديوارة انتهايي در کجا قرار دارد؟» يا «بعد از آن چيست؟». اگر نخواهيم قبول کنيم که عالم نامحدود و بي‌نهايت است و آسمان تا هر کجا که بروي آسمان است و به جايي ختم نمي‌شود دچار يک دور تسلسل باطل مي‌شويم و مسئله همواره لاينحل باقي مي‌ماند، مگر اينکه بپذيريم که عالم نامحدود است و پذيرش اين امر في نفسه به معناي پذيرفتن «عالم امر» يا «عواملي فراتر از عالم ماده» است.

دربارة زمان نيز مسئله همين است. مفهوم زمان خودبه‌خود ما را به اين سؤال مي‌کشاند که «زمان از کي آغاز شده است؟» يا «کي زمان به پايان مي‌رسد؟» هر نقطه نهايي که بخواهيم براي آغاز يا پايان زمان قائل شويم به ناچار خود قطعه‌اي از زمان است و باز هم مسئله به همان صورت بر جاي خود باقي است. اگر نخواهيم مفاهيم «ازلي» و «ابدي» را قبول کنيم، اين دور باطل هرگز حل نخواهد شد، مگر آنکه مفاهيم ازل و ابد را بپذيريم و اين پذيرش في‌نفسه ايمان آوردن به خدايي است که هُوَ الْاَوَّلُ وَ الاْخِرُ.

براي پرهيز از اطناب کلام بايد بگوييم که در همة موارد ديگر نيز مشکل از همين قرار است. پرسش کردن از حرکت اوليه (محرک اوليه)، علت اوليه (علت العلل)، ارادة اوليه … و بالأخره موجود اوليه يا واجب‌الوجود لاجرم به ايمان مذهبي منتهي مي‌شود، مگر اينکه انسان خود را به غفلت بزند و با پرسش‌هايي انحرافي،‌فکر خود را از پرسش اصل برگرداند.

في‌المثل ماترياليست‌ها براي آنکه از مشکل لاينحلّ «محرک اوليه» خلاص شوند و ايمان به خدا نياورند، منشأ حرکت را به تضاد دروني اشيا باز مي‌گردانند، در حالي که اين کار فقط به تأخير انداختن همان پرسش اصلي است. حالا در جواب اينکه «منشأ تضاد دروني اشياء چيست؟» چه بايد گفت؟ گذشته از آنکه باز هم مشکل نياز حرکت به محرک خارجي بر سر جاي خويش باقي است و اگر پاي فوتباليست‌ها به توپ فوتبال نخورد، تا دنيا دنياست توپ خود به خود حرکت نخواهد کرد.

پرسش از نخستين انسان نيز يکي از همين مشکلات اساسي است که جز با اتکا به عالم امر و توجيه و تفسير مذهبي قابل حل نيست. هيچ نوعي خود به خود به نوع ديگر تبديل نخواهد شد. براي حقير بسيار شگفت‌آور است اينکه آدم‌هايي ظاهراً عاقل فرضية جهش را به مثابه يک حرف عاقلانه مي‌پذيرند. اگر کسي قدرت دارد که خود را به نوعي ديگر تبديل کند جهش بيولوژيک نيز امکان وقوع دارد. کدام عاقلي اين تغيير خودبه‌خودي را مي‌پذيرد؟ جهش يک تغيير ماهوي است و قبول کردن اينکه تغيير در ماهيت اشياء خودبه‌خود روي دهد از اعتقاد داشتن به خلق‌الساعه خنده‌دارتر و احمقانه‌تر است.

چگونه ممکن است که انسان از نسل ميمون باشد؟ اين يک خرافة علمي (!) است و متأسفانه علم امروز از اين خرافه‌ها بسيار دارد. انسان بدوي با آن مشخصاتي که در کتاب‌هاي تاريخ تمدن نوشته‌اند زاييده خيالات الکليستي غربي‌هاست. نه اينکه موجوداتي با اين مشخصات وجود نداشته‌‌اند، خير؛ موجوداتي اينچنين در کرة زمين زيسته‌اند، اما بدون ترديد انسان امروز از نسل آنها نيست و آنها هم از نسل ميمون نبوده‌اند. امکان تبديل و تطور خودبه‌خودي انواع به يکديگر هرگز وجود ندارد. تغييراتي که در يک نوع گياه يا حيوان به وجود مي‌آيد صرفاً در حد انقراض،‌اصلاح و تکامل است، نه استحاله به انواعي ديگر.

دربارة آغاز زندگي انسان بر کرة‌زمين و پايان کار او نظر قرآن و روايات بسيار صريح و روشن است. سير حيات بشر بر کرة زمين از يک زوج انساني به نام آدم و حوا (س) که از بهشت برزحي هبوط کرده‌اند آغاز شده است. اولين جامعة انساني روي کر‌ة‌ زمين امت واحدة حضرت آدم (ع) است که در محدودة کنوني مکه و اطراف آن در حدود هفت تا ده هزار سال پيش تشکيل شده است. بين اين انسان‌هاي اوليه و نسل‌هايي که فسيل‌هاي آنها مورد مطالعة آنتروپولوژيست‌ها قرار گرفته است، پيوند موروثي وجود ندارد. آنچنان که از باطن کلام خدا و روايات برمي‌آيد، نسل اين انسان‌ها هزارها سال پيش از هبوط در کرة زمين انقراض پيدا کرده است.

قرآن مجيد و روايات جز در مواردي بسيار معدود، درباره مشخصات مادي و ظاهري زندگي اين امت واحده سکوت کرده‌اند و اصولاً نبايد هم توقع داشت که قرآن و روايات اصالتاً به صورت ظاهري زندگي امت‌ها و اينکه چه مي‌خورده‌اند، چه مي‌پوشيده‌اند يا با چه وسايلي کشاورزي و دامداري مي‌کرده‌اند نظر داشته باشد. اگر مي‌بينيم که تفکر امروز غرب در سير تاريخي تمدن تنها به همين وجوه مادّي از زندگي جوامع انساني نظر دارد بدني علت است که فرهنگ غرب و علوم رسمي، از تاريخ تحليلي صرفاً اقتصادي دارند و البته از لفظ «اقتصاد» نيز به مفهومي خاص توجه دارند که در فصل‌هاي گذشته اجمالاً بدان پرداخته شد.

قرآن و روايات تاريخ زندگي بشر را بر محور حرکت تکاملي انبيا بررسي کرده‌اند و حق هم همين است. به همين علت، في‌المثل اگر چه ما نمي‌دانيم که حضرت ابراهيم خليل‌الرحمان (ع) با چه وسايلي کشاورزي مي‌کرده‌اند، اما از جانب ديگر، جزئيات امتحانات الهي ايشان را در سير و سلوک طريق خدا به طور کامل مي‌داني.

در آيه مبارکة 30 از سورة «بقره» هنگامي که پروردگار متعال قصد خويش را از گماردن خليفه‌اي در کرة زمين ظاهر مي‌سازد، جواب فرشتگان به گونه‌اي است که از گويا تاريخ نسل‌هاي منقرض شدة انسان هايي ديگر را در کرة زمين مي‌دانند و بر سفاکيت و فساد‌انگيزي آنان آگاهي دارند. همان طور که در فصل گذشته در نقل فرمايش حضرت علامه طباطبائي (ره) بدان اشاره رفت، احتمالي قريب به يقين وجود دارد که بتوان از آية مبارکة مذکور برداشتي آنچنان داشت که عرض شد. رواياتي هم که بتوانند مؤيد اينچنين برداشتي باشند وجود دارند.

حضرت علامه طباطبائي (ره) در بيان اينکه «انسان نوعي مستقل و غير متحول از نوع ديگر است» در تفسير «الميزان» ذيل آية نخست از سورة‌«نساء» فرموده‌اند:

آياتي که گذشت براي اين بحث هم کافي است. چون آيات قبل انسان موجود را که با نطفه توالد مي‌کند منتهي به آدم و زنش مي‌داند و خلقت آن دو را نيز از خاک مي‌شناسيد. پس نوع انسان به آن دو باز مي‌گردد، بدون اينکه خود آن دو بچيزي همانند وي را همجنس منتهي شوند، بلکه آنها آفرينشي مستقل دارند.

اما آنچه که امروز نزد علماء طبيعي و انسان شناسي معروف شده اينست که مي‌گويند پيدايش انسان اولي در اثر تکامل بوده است.

اين فرضيه با جميع خصوصيات خود، گرچه مورد قبول همگاني نيست و هر دم دستخويش بحث و اشکال است اما اينکه اصل فرضيه يعني اينکه انسان حيواني بوده که در نتيجة تحول انسان شده است، امري است که همه آنرا پذيرفته و بحث از طبيعت انسان را بر آن مبتني کرده‌اند.

سپس حضرت علامه به تشريح فرضيه پرداخته و آنگاه در ادامة آن فرموده‌اند:

اين فرضيه از آنجا بوجود آمده که در ساختمان موجودات بطور منظم کمالي ديده مي‌شود که در يک سلسله مراتب معيني از نقص رو به کمال پيش رفته است و نيز تجربه‌هايي که در زمينه تطورات جزئي بعمل آمده، همين نتيجه را تأييد مي‌کند ـ اين فرضيه اي است که براي توجيه خصوصيات و آثار انواع مختلف فرض شده است بدون آنکه دليل مخصوصي آنرا اثبات نمايد و يا عقيده‌اي مخالف آنرا رد کند. بنابراين مي‌توان فرض کرد که اين انواع بکلي از هم جدا و مستقل باشند بدون اينکه تطوري که نوعي را به نوع ديگر مبدل سازد در کار بيايد. بلي صرفاً يک سلسله تطوراتي سطحي در زمينة حالات هر نوعي وجود دارد بدون اينکه ذات آنها دستخوش تحول شود. تجربه‌هايي هم که انجام گرفته بطور کلي در زمينة همين تطورات سطحي است که در يک نوع انجام گرفته و هنوز تجربة تحول فردي را از يکنوع به نوع ديگر مشاهده ننموده، هرگز ديده نشد که ميموني تبديل به انسان شود. بلکه صرفاً در مورد خواص و آثار و لوازم و اعراض بعضي از انواع است که تجربه تطوراتي را نشان داده است.

شايد در وهلة اول قبول اين نظريه نسبت به فرضية تطور انواع مشکل‌تر جلوه کند، اما اگر درست بينديشيم اينچنين نيست. مشکل اينجاست که قريب به اتفاق مردم جهان از همان آغاز کودکي که از بيشترين استعداد روحي و جسمي براي آموزش بهره‌مند هستند، در مدارسي که براي آموزش علوم غربي پايه گذاري شده‌اند رأي پذيرش فرضيه هاي علمي تمدن غرب آماده مي‌گردند. همان‌طور که پيش از اين با نقل قول از کتاب «موج سوم» عرض شد، خواندن رياضيات و هندسه از همان اوان کودکي در مدارس عقلاً و منطقاً ما را براي ادراک و تفهم علوم جديد ـ که صورتي رياضي دارند ـ آماده مي‌سازد. منطق علوم جديد، منطق رياضي است و بدين ترتيب، رياضيات مدخل ادراک و تعليم همة علوم ديگر، اعم از علوم تجربي و انساني است و اگر در مدارس به کودکان با روش‌هاي خاصي که همة ما با آن آشنا هستيم رياضيات و هندسه مي‌آموزند براي آن است که عقلاً و منطقاً آنان را براي آموختن علوم جديد آماده سازند.

مقصود اين است که اگر پذيرش نظرية قرآن و روايات در باب هبوط بشر نسبت به فرضية‌تطور انواع مشکل‌تر جلوه مي‌کند، بدين علت است که ما با عبور از مراحل آموزشي خاصي که در مدارس و دانشگاه‌ها طي کرده‌ايم، روحاً براي ادراک زبان علمي جديد به مراتب آمادگي بيشتري داريم؛ اگر نه، اعتقاد داشتن به تطور انواع از نظر غرابت و بيگانگي موضوع، با ايمان آوردن به خلق‌الساعه تفاوتي ندارد. کسي که به فرضية تطور انواع و تبديل آنها به يکديگر ايمان مي آورد، لاجرم بايد نوعي خلق‌الساعه را بپذيرد. قبول کردن اينکه در مسير تکاملي انواع جهشي اتفاق مي‌افتند که به يک تغيي ماهوي منجر مي‌شود. تا آنجا که بتواند نوعي از حيوان را به نوعي ديگر تبديل کند، از نظر غرابت مثل ايمان آوردن به خلق‌الساعه است. جهش بيولوژيک هم نوعي خلق‌الساعه است و اگر ما امکان خلق الساعه را رد کنيم، به طريق اولي فرضية جهش را نيز نبايد بپذيريم. اما حالا چگونه است که در منطق جديد انسان‌ها، جهش‌هاي متوالي در مسير تکاملي انواع ـ يعني در واقع خلق‌الساعه‌هاي مکرر ـ امري منطقي و عقلاني تلقي مي‌شود اما خلق‌الساعه خرافه‌اي بعيد و غريب جلوه مي‌کند، علت آن را بايد در همان طلبي جست‌وجو کرد که عرض شد.

روحية‌علمي جديد برخلاف آنچه که در قرون وسطي رواج داشت سعي دارد که همة امور را بر مبناي قانون سببيت عام و بدون نياز به يک عامل يا فاعل خارجي توجيه و تفسير کند، حال آنکه اگر خود را به غفلت نزنيم هيچ امري را در جهان نمي‌توان بدين صورت توضيح داد. اگر ما نخواهيم قبول کنيم که خالقي برتر عالم وجود را آفريده است، لاجرم بايد بپذيريم که عالم خود‌به‌خود به وجود آمده، يا مادّه قديم و ازلي است. تصور ازلي بودن و قدمت مادّه در جهاني که هر روز و هر لحظه در معرض فنا و نابودي و مرگ و شکست است بسيار خنده‌آور است و از آن مسخره‌تر اين است که بپذيريم جهان خود‌به‌خود خلق شده است، آن هم در شرايطي که تجربة انسان در همة طول تاريخ مدوّن، هرگز گواهي نمي‌دهد که چيزي خود‌به‌خود به وجود آمده باشد، بسيار شگفت‌آور است که بشر عصر جديد خرافاتي اينچنين را به سادگي قبول مي‌کند، شگفت‌آور است که بشر عصر جديد خرافاتي اينچنين را به سادگي قبول مي‌کند، اما في‌المثل بقاي روح را که فطرت هر انساني بدان حکم مي‌کند نمي‌پذيرد! چه رخ داده است؟

سيستم آموزشي کنوني در ايجاد اين روحية مادّي گرايانه داراي نقش اساسي و رکني است، و بعد از آن، رسانه‌هاي گروهي خصوصاً راديو و تلويزيون وظيفة حفظ و استمرار اين روحيه را در ميان مردم بر عهده گرفته‌اند. اين روحيه که با لاابالي‌گري، تفنن گرايي، عدم برخورد مالي با مسائل و … همراه است ناشي از اصالت دادن به وجوه مادّي و حيواني جود بشر است که از عدم اعتقاد به «روح مجردّ» و «عالم امر» نتيجه مي‌شود. حقير در مقام دفاع از خلق‌الساعه نيستم و بي انصافي است اگر کسي بخواهد از آنچه عرض کردم نتيجه‌اي اينچنين اخذ کند. مقصود اين بود که انسان امروز برخلاف آنچه وانمود مي‌کند، از همة آدم‌هايي که در طول تاريخ زيسته‌اند خرافاتي‌تر است و بيشتر از همة اقوام، ‌خرافه‌هايي بعيد و غريب را به عنوان واقعيت‌هايي مسلّم و حقايقي مطلق پذيرفته است.

داستان پيدايش انسان در کرة‌زمين از طريق تطور انواع از آن خرافه‌هاي بسيار عجيبي است که امروز مقبوليت عام يافته است. همة آن معلوماتي نيز که ما امروز با عنوان تاريخ تمدن جمع‌آوري کرده‌ايم و در همة کتاب‌هاي مرجع ثبت نموده‌ايم و در سراسر جهان، در همة مراکز آموزشي از دبستان گرفته تا دانشگاه تدريس مي‌کنيم، بر مبناي اعتقادي تطور انواع بنا شده است و همان طور که عرض شد، اگر اين مبنا را نپذيريم، تمام اين بنايي را که آن را تاريخ تمدن مي ناميم در هم مي‌ريزد. سيري که در اين تواريخ براي تکامل بشر ترسيم کرده‌اند از هفت هزار سال قبل از تاريخ آغاز مي‌شود. تمدن يونان و روم به عنوان مبدأ يا آغاز تارخي در نظر گرفته شده است و ما براي پرهيز از حاشيه‌روي، بحث در اطراف اين موضوع را که چرا تاريخ يونان و روم به عنوان مبدأ تاريخ اعتبار مي‌شود به فصل‌هاي آينده وا مي‌گذاريم.

اولين دوران زندگي بشر را در اين تحليل‌ها «دوران توحش» مي‌نامند. تغيير بزرگ، يعني ابداع کشاورزي. حدود 8000 سال پيش به وقوع پيوسته است و از اين پس دوران «بربريت ابتدايي» آغاز مي‌شود. انسان‌هاي دوران بربريت نخستين، آنچنان که در کتاب‌هاي تاريخ تمدن مي‌خوانيم، در گروه‌هاي کوچک خانوادگي اما غير شهر نشين ـ(غير متمدن) از طريق کشاورزي و دامداري زندگي کرده‌اند. دوران بربريت ابتدايي در حدود سه هزار سال به طول انجاميده تا بشر به شهرنشيني يا تمدن دست يافته است. سير تکامل اجتماعي بشر، از پنج هزار سال پيش که اولين تمدن‌هاي مصر و بين‌النهرين، تمدن درّة سند، تمدن باستان ـ برده داري (اروپاي جنوبي، آفريقاي شمالي، خاورميانه، هند، چين، آمريکاي مرکزي و جنوبي)، تمدن يوانان و روم (مبدأ تاريخ، تاريخ صفر) فئوداليسم و سپس سرمايه‌داري يا مزدکاري .

در اين تحليل و تفسيرها بدون استثنا جوامع اوليه يا بدوي بشري را از نظر ديني به شرک و چندگانه پرستي منتسب مي‌دارند و براي دين، همراه با تکامل اجتماعي انسان، يک سير تکاملي از شرک به يگانه‌پرستي قائل مي شوند. کتاب‌هاي تاريخ اديان در حقيقت نوعي تاريخ طبيعي است که سعي مي‌کند ريشه‌هاي پيدايش دين را در جهل و نقص و عجز انسان در برابر طبيعت و خوفي که از اين جهل و نقص و عجز زاييده مي‌شود جست‌وجو کند و آن را در يک سير تکامل طبيعي از شرک و چندگانه پرستي به توحيد برساند. سير طبيعي اين تکامل لاجرم بايد به جهان‌بيني علمي منتهي شود و تاريخ به دو عصر دين و علم تقسيم شود. در اين تحليل، علم نهايتاً در برابر دين قرار مي‌گيرد، چرا که علم علل نقص و عجز و جهل انسان را در برابر طبيعت از ميان برمي‌دارد و ديگر جايي براي خوف باقي نمي‌گذارد. اگر ريشة خداپرستي را در اين خوف بدانيم، بالتبع با جهان‌بيني علمي نياز به دين از بين مي‌رود.

يکي از نکات بسيار اساسي که در اين سير تحليل تاريخي وجود دارد اين است که شهرنشيني يا تمدن معيار ارزيابي تکمامل بشر قرار گرفته، چنان که از دوران پيش از شهرنشيني با عنوان توحش نام برده شده است و از تمدن نيز صرفاً به نحوة توليد غذا و نظام‌هاي اقتصادي زاييده از آن توجه داشته اند. شهرنشيني يا تمدن از هنگامي آغاز شده است که جوامع بشري توانسته‌اند در زمينة توليد غذا به سطحي فراتر از مصرف خويش دست يابند.

تمدن را فرهنگ شهرها ناميده‌اند. شهرها در درجة اول تجمعات بزرگ انساني هستند که خود به کار توليد غذا نمي‌پردازند.

اين تعريفي است که در همة کتاب‌هاي تاريخ تمدن آمده است. از جانب ديگر، توسعة توليد نيز در گرو تکامل ابزار توليد انگاشته مي‌شود و به تبع اين انگار، نامگذاري دوران‌هاي مختلف تکامل اجتماعي بشر اين گونه انجام مي‌شود: ديرينه سنگي، ميانه‌سنگي، نوسنگي، مفرغ، آهن و بالأخره عصر جديد که وجه مشخصة آن اختراعات عصر جديد بويژه ماشين بخار و ماشين چاپ است. نامگذاري دوران‌هاي نخستين زندگي بشر به ديرينه سنگي و ميانه‌سنگي و نوسنگي بدين علت انجام شده است که جوامع بشري در اين اعصار ابزار خويش را از سنگ مي ساخته‌اند. نخستين تمدن‌هاي باستاني همزمان با عصر مفرغ و کاربرد آهن آغاز شده است و به موازات تکامل ابزار توليد، بشريت از تمدن‌هاي برده‌داري باستاي عبور کرده و به فئوداليسم و نهايتاً سرمايه‌داري دست يافته است.

پايه‌هاي اساسي اين سير تحليلي که ذکر شد بر نکاتي عمده است که ناچار بايستي در اين کتاب مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرند. تطور طبيعي انواع مهم‌ترين رکني است که سير تحليلي تاريخ تمدن بر آن بنا شده است. دربارة اين فرضيه تا آنجا که امکان داشته است در اين فصل سخن گفته‌ايم و اگر چه ديگر نيازي به ادامة بحث‌باقي نمي‌ماند، اما نظر به ضرورت و اهميت اين مباحث پايه‌هاي ديگرِ نظام تحليلي تاريخ تمدن را نيز مورد تجزيه و تحليل قرار مي‌دهيم تا به همة سؤالات مقدّري که در اين زمينه وجود دارد به خواست خداوند و در حدّ بضاعت علمي نويسنده جواب مقتضي ارائه شود.

بيان قرآن مجيد و روايات صراحتاً ناظر بدين معناست که تاريخ حيات معنوي انسان از توحيد آغاز مي‌شود و به انواع مختف شرک مي‌گرايد و نهايتاً بار ديگر، در آخرين مراحل حيات تکاملي بشر به امت واحدة توحيدي ختم مي‌شود. اين سير برخلاف فرضياتي است که در جامعه شناسي اديان به عنوان نظرياتي متقن ابراز مي‌شود. در قارة استراليا و آفريقا اکنون جوامعي از انسان‌ها وجود دارند که آنان را «بدوي» مي‌خوانند. اين تعبير از اين اعتقاد غلط نتيجه شده که مراحل ابتدايي زندگي بشر در کرة‌زمين همين صورتي را داشته است که اکنون در اين جوامع مشاهده مي‌شود. اين اعتقاد نمي‌تواند مورد پذيرش ما قرار بگيرد، چرا که اگر حيات معنوي و مادّي بشر آن‌گونه که در قرآن و روايات مورد تأييد قرار گرفته است از توحيد آغاز شده باشد، اين قبائل را ديگر نبايد بدوي ناميد، چرا که حيات فرهنگي و اجتماعي آنها در حقيقت نتيجة عدول از وضعيت نخستين زندگي انسان در کرة ‌زمين است و اين عکس آنها فرضياتي است که غربي‌ها ابراز مي‌دارند.

زندگي انسان، بر طبق قرآن و روايات، از حجت‌الله و امت واحدة توحيدي آغاز مي‌شود و به حجت‌الله و امت واحدة توحيدي نيز منتهي مي‌شود، و با توجه به اينکه همزمان با حضرت آدم عليه‌السلام و امت او هيچ انسان ديگري با يک منشأ و مبدأ موروثي ديگر در کرة زمين نمي‌زيسته است، بايد اذعان داشت که منشأ قبايلي که از آنها با عنوان قبايل ابتدايي يا بدوي ياد مي‌شود همچون ديگر انسان‌هاي کرة‌زمين به عصر نوح نبي عليه‌السلام باز مي‌گردد. آيات تاريخي قرآن مجيد دلالت صريح دارند بر اينکه جوامع اوليه با طوفان نوح (ع) از بين رفته‌اند و زندگي انسان بار ديگر از امتي واحده که پيروان نوح نبي (ع) بوده‌اند آغاز شده و رفته رفته از توحيد به گونه‌هاي مختلف شرکت و بت‌پرستي گراييده است.

از آنجا که بررسي اين نظريه به تفصيل بيشتري نياز دارد،‌ادامة اين بحث را به فصل بعد موکول مي‌کنيم. منشأ تفاوت‌هاي نژادي (سرخ و سياه و زرد و سفيد)،‌چگونگي پراکنده شدن امت واحدة حضرت نوح نبي‌عليه السلام در کرة زمين و مشکل ناپيوستگي قاره‌ها از زمره مسائلي است که در فصل ديگر ان‌شاء الله بدان پاسخ خواهيم گفت
+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 14:44 |






+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 19:37 |

وظيفه شيعيان در دوران غيبت

شدّت فتنه ها و كثرت ابتلائات و فزونى مشاكل و انحرافات در دوره غيبت حضرت مهدى(عليه السلام)، اقتضا مىكند كه ايمان آوردگان و پيروان ولايت همواره بر حذر بوده، و نسبت به عقيده و عمل خويش مراقبت بيشترى داشته باشند. در اين باب، نكاتى چند از كلام معصومين سلام اللّهعليهم، دقت و تعمّق بيشترى مىطلبد:

الف) تمسك به ريسمان ولايت:

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«يأتى على النّاس زمان يغيب عنهم امامهم»، زمانى بر مردم فرا رسد كه پيشواى شان غايب گردد.

زراره پرسيد: در آن زمان مردم چه كنند؟ فرمود:

«يتمسّكون بالأمر الذى هم عليه حتّى يتبيّن لهم»، به همان امر ولايتى كه دارند چنگ زنند، تا بر ايشان تبيين شود.( [1] )

و در كلامى ديگر فرمود: «طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبلنا فى غيبة قائمنا».( [2] )

خوشا به حال شيعيان ما ! آنان كه در زمان غيبت قائم ما به ريسمان ولايت ما تمسك مىجويند.

راستى در آن زمان كه امام و پيشواى مردم، در دسترس آنان نباشد و دامهاى شيطان براى جدا كردن آنان از ولايت اهلبيت (عليهم السلام) كه همان صراط مستقيم خداست، در همه جا پراكنده شده باشد، چه وسيلهاى مطمئنتر از «حبل ولايت» مىتوان يافت كه بتواند از «افتادن به چاه ضلالت» و «گرفتار شدن به دام انحراف» جلوگيرى كند؟!

ب) تمسك به تقوى:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «إن لصاحب هذا الامر غيبةً فليتّق اللّه عبدٌ و ليتمسّك بدينه».( [3] )

«به يقين صاحب اين امر را غيبتى هست، پس هر بندهاى بايد به تقواى الهى روى آورد و به دينش چنگ زند.»

همين تقواست كه روشن بينى و رزق بىحساب و گشايش الهى را نصيب انسان مىسازد، و همين تقواست كه در لحظههاى خوف و خطر دل را آرامش مىدهد، و همين تقواست كه در دوران فتنه خيز غيبت، مايه رستگارى انسانهاست.

ج) طلب معرفت:

زراره گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم اگر زمان غيبت فرزندت مهدى (عليه السلام) را درك كردم چه كنم؟

فرمود: اين دعا را بخوان; «اللّهم عرّفنى نفسك، فانّك إن لم تعرّفنى نفسك لم اعرف رسولك، اللّهم عرّفنى رسولك فانّك إن لم تعرّفنى رسولك لم اعرف حجّتك اللّهم عرّفنى حجّتك فانّك إن لم تعرّفنى حجّتك ضللت عن دينى».( [4] )

«خدايا خودت را به من بشناسان كه اگر تو خودت را به من نشناسانى، پيامبرت را نتوانم شناخت. خدايا پيامبرت را به من بشناسان كه اگر تو پيامبرت را به من نشناسانى، حجّتت را نتوانم شناخت. خدايا حجت خود را به من بشناسان كه اگر تو حجّتت را به من نشناسانى از دينم گمراه خواهم شد.»

1 ـ معرفتها را از خدا بايد طلبيد.

2 ـ شناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تابع شناخت خدا، و شناخت حجّت متفرّع برشناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است.

3 ـ اگرچه بدون شناخت خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، شناخت حجّت ممكن نيست، امّا گمراهى از دين در اثر عدم شناخت حجّت لازم مىآيد.

به عبارت ديگر، عدم گمراهى از دين، بدون شناخت حجّت، تضمين نمىشود.

وبديهى است كه هردعايى، تنها پشتوانه حركت به حساب مىآيد، اصل دعاء ابراز نياز درونى و طلب تأييد الهى، در حركت بيرونى است.

نياز به معرفت كه احساس شد و حركت براى كسب معارف كه توسط بنده آغاز گرديد. اگر دل با خدا باشد و گام در راه او قرار گيرد وصول به معرفت تضمين شده است.

«قل ما يعبؤ بكم ربّى لولا دعاؤكم».( [5] )

«بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگار من به شما عنايتى نكند.»

هـ ) تقيّه به عنوان سلاح مقاومت:

امام رضا (عليه السلام) فرمود: «لا دين لمن لاورع له، و لا ايمان لمن لاتقيّة له إن اكرمكم عند اللّه أعملكم بالتّقيّة فقيل له: يابن رسول اللّه إلى متى؟ قال: إلى يوم الوقت المعلوم، و هو يوم خروج قائمنا اهل البيت.»( [6] )

«كسى كه از گناه نپرهيزد، دين ندارد و كسى كه تقيّه نداشته باشد، ايمان ندارد همانا گرامىترين شما نزد خدا، كسى است كه به تقيّه بيشتر و بهتر عمل كند.»

گفته شد: اى فرزند رسول خدا تا كى؟

فرمود: «تا روز «وقت معلوم» كه همان روز ظهور و زمان قيام قائم ما اهلبيت است.

«تقيّه» هرگز به معناى «دم فروبستن» و «بىتفاوت ماندن» و بنا به «مصلحت اصطلاحى» رفتار كردن و «نان به نرخ روز خوردن» نيست.

«تقيّه» هرگز به معناى «دست كشيدن از آرمانها» و همراه شدن با هركس و ناكس نيست. تقيّهاى كه از وظايف شيعيان در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) شمرده شده و ارزشى هم سنگ با «تقوى» دارد وعدم رعايتش مساوى «با بىايمانى» شمرده شده، نوعى سلاح مقاومت است.

امام صادق (عليه السلام) در تفسير آيات (95 تا 97) سوره كهف كه در باره بناى سدّ، توسط ذوالقرنين است و طى آنان از سدّى بلند كه دشمنان نتوانند بر فرازش روند و از شكافتنش ناتوان باشند حكايت شده است مىفرمايد:

«اذا عَمِلتَ بالتقيّة لم يقدروا لك على حيلة و هو الحصن الحصين وصار بينك و بين اعداء اللّه سداً لايستطيعون له نقباً».( [7] )

هنگامى كه به تقيّه عمل كنى چارهاى عليه تو نمىيابند ونمىتوانند با تو نيرنگ بازند، و آن به مانند دژى استوار و محكم است و بين تو و دشمنان خدا سدّى نفوذ ناپذير ايجاد مىكند.»

پس تقيه، چارهاى براى در امان ماندن از دشمن مقتدر و فرصتى براى قدرت يافتن خويش است تا نيروها بيهوده هدر نروند و در موقع مناسب توان ضربه زدن به دشمن را داشته باشند.

هـ) انتظار آگاهانه:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اقرب، ما يكون العباد من اللّه جلّ ذكره و أرضى ما يكون عنهم اذا افتقدوا حجّة اللّه جلّ و عزّ و لم يظهر لهم و لم يعلموا مكانه و هم فى ذلك يعلمون أنّه لم تَبطُل حجّة اللّه جلّ ذكره و لاميثاقه، فعندها فتوقّعوا الفرج صباحاً و مساءً...»( [8] )

«زمانى كه بندگان به خداى بزرگ نزديك ترند و خدا از ايشان بيشتر راضى است، زمانى است كه حجت خداى تعالى از ميان آنان ناپديد گردد و ظاهر نشود و آنان جايش را هم ندانند. با اين همه بدانند كه حجت و ميثاق خدا از بين نرفته و باطل نشده است. در آن حال، در هر صبح و شام، چشم انتظار فرج باشيد».

فضيلت بندگان خدا در اين زمان و رضايت بيشتر خداوند از آنان، بدين جهت است كه آنان بىآنكه امام خويش را ببينند و معجزاتش را مشاهده كنند و در حيرتها به درخانهاش پناهنده شوند، تنها با اعتماد به خدا و پايبندى به تقوى و دوستى اهلبيت، ميثاق الهى را نگاهبانى كرده ومرزهاى عقيده را پاس مىدارند.

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «يا ابا بصير! طوبى لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره فى غيبته و المطيعين له فى ظهوره، اولئك اولياء اللّه الذين لاخوف عليهم و لاهم يحزنون.»( [9] )

«اى ابوبصير! خوشا به حال شيعيان قائم ما كه در دوران غيبت او در انتظار ظهورش به سر مىبرند و در دوران ظهورش به اطاعت او روى مىكنند، آنان اولياى خدا هستند كه هيچ ترس و اندوهى بر ايشان نيست.»

باهم آمدن دو وصفِ «انتظار در غيبت» و «اطاعت در ظهور»، براى شيعيان حضرت قائم(عليه السلام)، نشان دهنده نوعى ملازمت بين ايندو وصف است. به اين معنا كه شيعيان منتظر در دوران غيبت چنان امام خود را شناخته و در اطاعتش مىكوشند كه اگر دوران ظهور تحقق مىيافت، در زمره مطيعين حقيقى او بودند.

هـ ) حزن و اندوه بر مصائب غيبت و دعا براى ظهور :

سدير صيرفى گويد: با برخى از اصحاب بر امام صادق (عليه السلام) وارد شديم، او را نشسته بر خاك ديديم، در حالى كه عبايى خشن با آستين كوتاه پوشيده و با قلبى سوخته، همچون مادر فرزند از دست داده، مىگريست، رنگ چهرهاش تغيير كرده و اندوه از گونههاى مباركش پيدا بود و اشكهايش، لباسش را خيس كرده بود وناله مىكرد:

«مولاى من! غيبت تو، خواب را از چشمانم ربوده و زمين را بر من تنگ نموده و آسايش دلم را از من گرفته است!

مولاى من! غيبت تو، بلا و مصيبت مرا به فاجعههاى ابدى پيوند داده، و از دست دادن ياران، يكى پس از ديگرى، اجتماع و شماره ما را از بين برده، هنوز سوزش اشكى كه از چشمم مىريزد و نالهاى كه از دلم بر مىخيزد با ياد بلاها و سختىهاى ـ دوران غيبت تو ـ پايان نيافته كه درد و رنج شديدتر و دردناكترى در برابر ديدگانم شكل مىگيرد!»

سدير گويد: شگفت زده پرسيديم اين ماتم وگريه براى چيست؟!

امام صادق(عليه السلام) آهى عميق و سوزناك كشيد و فرمود:

اى واى! صبح امروز، در كتاب جفر نظر مىكردم و در باره ولادت و غيبت طولانى و طول عمر قائم ما و بلاهاى مؤمنين در آن زمان و ايجاد شك و ترديد در اثر طول غيبت و ارتداد اكثريت مردم از دين و خروج آنان از تعهد به اسلام، تأمل و دقتى داشتم، در اثر آن، رقّت مرا فرا گرفت و حزن و اندوه بر من چيره شد.»( [10] )

وقتى حال امام صادق(عليه السلام) ـ كه حدود يكصد سال قبل از آغاز دوره غيبت مىزيسته است ـ چنين باشد، بايد ديد حال سرگشتگان دوران غيبت و دورماندگان از چشمه زلال ولايت چگونه بايد باشد، بيهوده نيست كه در هر مناسبتى شادى آفرين يا غمبار، سفارش به قرائت دعاى ندبه شدهايم كه حديث اشك و سوز دل منتظران حضرت مهدى(عليه السلام) است.

وبى مورد نيست كه اين چنين بر دعاى براى فرج در زمان غيبت، تأكيد شده است.

امام زمان(عليه السلام) مىفرمايد: «اكثر و الدعاء بتعجيل الفرج».( [11] )

«براى نزديك شدن ظهور و فرج، بسيار دعا كنيد.»

بازگشت به ابتدای صفحه



سنّت انتظار

از آن زمان كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) سخن از جهانى شدن آيين توحيد، به دست حضرت مهدى(عليه السلام)، به ميان آورد و نويد غلبه اسلام بر تمامى اديان را به مسلمانان داد، و بهترين عبادت را انتظار فرج اسلام و مسلمين به حساب آورد( [12] )، مسلمانان ديده انتظار به راه دولت كريمهاى دوختند كه در آن اسلام و اسلاميان عزّت مىيابند و كفر و نفاق به ذلّت و زبونى گرفتار مىآيند.( [13] )

در دوران پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز، هر زمان كه فتنه خلفاى جور شدت مىگرفت، پيشوايان معصوم (عليهم السلام) مىكوشيدند با انگيزش انتظار، اميد را در دلهاى ستم ديدگان زنده نگه دارند وشور مقاومت و مبارزه را در وجودشان بر انگيزانند.

چنانكه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) به اصحاب خويش مىفرمود:

«انتظروا الفرج، و لاتيأسوا من روح اللّه، فاِنَّ احب الاعمال الى اللّه عزّوجلّ انتظار الفرج (إلى أن قال:) الأخذ بأمرنا معنا غداً فى حظيرة القدس و المنتظر لأمرنا كالمتشحّط بدمه فى سبيل اللّه.»( [14] )

«چشم انتظار فرج باشيد و از يارى و رحمت خدا نا اميد نشويد، به يقين، محبوبترين كارها در نزد خدا، انتظار فرج است (تا آنجا كه فرمود:) كسى كه به امر ولايت ما چنگ زند، فرداى قيامت در روضه رضوان با ما خواهد بود و كسى كه د رانتظار امر ما به سر ببرد، مانند كسى است كه در راه خدا به خون غلطيده باشد».

تأكيد بر امر انتظار فرج، از طرف پيشوايان دين تا آنجا بود كه بسيارى از اصحاب، شرايط موجود زمان خود را براى حصول فرج كافى دانسته، امام آن دوران را به عنوان صاحب الامر مىپنداشتند و در اين باره از او سئوال مىكردند. چنين توهمى در دهها روايت، از جمله روايت شعيب بن ابى حمزه در برابر امام صادق (عليه السلام) و ريّان بن الصلت، در برابر امام رضا(عليه السلام) مطرح گرديده كه مىپرسد:

أنت صاحب الأمر؟( [15] )

و نيز در همان زمانها، كسانى از مواليان اهلبيت (عليهم السلام) بودند كه بر سنّت انتظار فرج آنچنان پافشارى مىكردند كه به ترك كسب و كارشان مىانجاميد. بطور نمونه مىتوان از شخصى به نام عبدالحميد واسطى نام برد كه خدمت امام محمد باقر (عليه السلام)مىرسد و مىگويد: «اصلحك اللّه، لقد تركنا اسواقنا انتظاراً لهذا الامر».

خدا امرت را اصلاح كند، ما به خاطر انتظار اين امر، كار و كسب خويش در بازارها را رها كردهايم.

امام صادق (عليه السلام) به عنوان تأييد و تصديق موضع منتظرانه او مىفرمايد:

«يا عبدالحميد! أترى من حبس نفسه على اللّه عزّوجلّ، لا يجعل اللّه له مخرجَاً؟ بلى، واللّه ليجعلنَّ له مخرجاً».( [16] )

«اى عبدالحميد! آيا به نظر تو كسى كه خودش را وقف براى خداى عزّوجلّ نموده باشد خداوند برايش فرج و گشايشى حاصل نمىفرمايد؟ چرا، به خدا سوگند كه حتماً براى او گشايش و رهايى قرار مىدهد».

سنّت انتظار در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) به حق، جلوهاى ويژه دارد. منتظران حقيقى اين دوران، هيچ شبى را بدون حالت انتظار به صبح نرساندند، انتظار تا آنجا كه شمشير بر زير بستر خود مىنهادند تا اگر فردا روز ظهور باشد، بىدرنگ به يارى مولاىشان بشتابند.

بازگشت به ابتدای صفحه



ولايت فقيه

ولايت فقيه پرتوى از ولايت امام زمان (عليه السلام)، و ولايت امام زمان(عليه السلام)پرتوى از ولايت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، و ولايت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پرتوى از ولايت اللّه جلّ و علا است.

از ديدگاه مكتب توحيد، مالك همه چيز و همه كس خداست و همچنين مالكيت مطلقه او منشأ حاكميّت مطلقه اوست. از اين رو بنابر اعتقاد موحّدان، هر حكومتى بايد از حكومت اللّه سر چشمه گيرد و بر اساس اراده و اجازه او تشكيل شود.

آن زمان كه خداوند پيامبرانش را براى هدايت انسانها فرستاد، حقّ زمامدارى آنان را نيز امضا فرمود و همگان را به تبعيّت و فرمانبرى آنان در همه زمينهها دعوت نمود.

در باره پيامبر گرامى اسلام فرمود: «فلا و ربك لايؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم، ثم لايجدوا فى انفسهم حرجاً ممّا قضيت و يسلّموا تسليماً».( [17] )

«قسم به پروردگار تو! اين مردم مؤمن واقعى نخواهند بود، مگر آنكه حكومت و داورى تو را در همه موارد مورد اختلاف خويش بپذيرند، سپس نسبت به رأى و قضاوت تو ـ حتّى اگر مخالف منافع آنان باشد ـ كاملا تسليم باشند و حتّى در درون دل خويش، هيچگونه نارضايتى و ناراحتى احساس نكنند».

و نيز در همين باره فرمود: «النبى اولى بالمؤمنين من أنفسهم».( [18] )

« ـ در رعايت مصالح فردى و اجتماعى ايمان آوردگان ـ ولايت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بر جان و مال آنان بالاتر و بيشتر از ولايت خود آنان است».

بديهى است كه اين ولايت با رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پايان نمىپذيرد. و حفظ حدود اسلام و استقرار نظام مسلمين كه حكمت امضاى چنين ولايتى براى آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم)، بود پس از او نيز استمرار مىيابد. و بدين طريق ائمه بزرگوارى كه وارثان تمام شئون پيامبر ـ غير از نبوّت ـ مىباشند عهده دار اين ولايت و حاكميت به حساب مىآيند.

امام رضا (عليه السلام) مىفرمايند: «إنّ الامامة خلافة اللّه و خلافة رسوله(صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافة الحسن و الحسين(عليهما السلام). إن الامام زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين، الامام أسّ الاسلام النامى و فرعه السامى. باالامام تمام الصلوة و الزكوة و الصّيام و الحج و الجهاد و توفير الفيىء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و منع الثغور و الاطراف».( [19] )

«براستى امامت، خلافت از خدا و خلافت رسولخدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافت حسن و حسين (عليهما السلام) است. براستى امامت، زمام دين ونظام مسلمين وصلاح دنيا و عزّت مؤمنان است.

امام، بنياد رشد كننده اسلام و شعبه والاى آن است. به وسيله امام است كه نماز و زكات و روزه و حج و جهاد شكل مىگيرند و كمال مىيابند و خراج و صدقات فزونى مىپذيرند و حدود و احكام الهى اجراء مىشوند و مرزها و جوانب مملكت اسلامى محفوظ مىمانند».

در اين دوران، امام زمان حضرت مهدى (عليه السلام) كه از جانب خدا و به تبعيّت از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دارنده همه شئونات مذكور است، در پس پرده غيبت بسر مىبرد و از سوى ديگر ترديدى نيست كه باغيبت آن بزرگوار، خداوند حكيم، پيروان او و امّت بزرگ اسلام را بىسرپرست و بلاتكليف نمىپسندد.

پس يا بايد پذيرفت كه خداوند امر تعيين حاكم و ولىّ امر را مطلقاً بر عهده خود مردم وا نهاده است كه ممكن نيست. چون شرايط غيبت، حكمتهاى جعل حاكم و ولىّ امر الهى را تغيير نداده بلكه آن را ضرورىتر مىسازد، و خدايى كه در دوران حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و امام(عليه السلام)مردم را بىرهبر و سرپرست نپسنديده، وا نهادگى آنان را در زمان غيبت امضا نمىفرمايد.

و يا بايد قبول كرد، كه در دوران غيبت نيز، اشخاصى با بهرهگيرى از ولايت الهى و حق حاكميت پيامبر و امام، در چهار چوبه كلمات راهگشا و فرمايشات مسئوليت بخش خود آن بزرگواران، حق ولايت و وظيفه سرپرستى مسلمين را بر عهده دارند.

اسحاق بن يعقوب از امام زمان(عليه السلام) طى نامهاى مىپرسد كه به هنگام غيبت شما در حوادثى كه روى مىدهد به چه كسى مراجعه كنيم؟ فرمود:

«اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و انا حجّة اللّه.»( [20] )

«در حوادث و رويدادهايى كه براىتان پيش مىآيد به راويان حديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدايم».

امام حسن عسكرى(عليه السلام) فرمودند: «فامّا من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لأمر مولاه، فللعوام أن يقلّدوه.»( [21] )

«هر فقيهى كه نگهدارنده نفس ـ از انحرافات و لغزشها ـ و حفظ كننده دين و مخالف با هواهاى نفسانى و مطيع امر مولاى خويش باشد، بر عامّه مردم است كه تقليد كننده ـ و تابع ـ او باشند».

و امام صادق (عليه السلام) فرمودند: «ينظر اِنّ من كان منكم ممن روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكماً فانّى قد جعلته حاكماً».( [22] )

«آنان كه باهم اختلافى دارند بايد بنگرند و يك نفر از بين شما را كه راوى حديث ما و صاحب نظر در حلال و حرام، باشد و احكام ما را بشناسد شناسايى كنند و او را «حَكَم» قرار دهند زيرا من او را حاكم بر شما قرار دادم.

ساده انديشانه خواهد بود اگر كسى بگويد دائره اين «حجّت قرار گرفتن» و «لزوم تبعيت و تقليد» و «جعل حاكميت» فقط منحصر در اختلافات شخصى دو نزاع كننده يا پارهاى فروع فقهى مىباشد، و امام زمان(عليه السلام) و ساير امامان بزرگوار در اين فرمايشات به امر مهم حكومت و راهبرى اجتماع بر اساس قواعد اسلام و قرآن، نظرى نداشته و تشكيل حكومت اسلامى و كيفيت پياده شدن احكام اجتماعى اين دين مبين را، در اين احاديث ونظاير آنها، ناديده گرفته و دست فتنه پردازان دوره غيبت را در بازيچه قرار دادن نظام اسلام و مسلمين، كاملا باز قرار دادهاند!!

امام راحل (قدس سره) در مبحث ولايت فقيه از «كتاب البيع» بعد از نقل و بررسى دهها دليل و روايت معتبر مىفرمايد:

از آنچه بيان شد نتيجه مىگيريم كه فقهاء از طرف ائمّه (عليهم السلام) در جميع آنچه در اختيار آنان بوده است، داراى ولايت هستند. مگر دليلى بر اختصاص امرى خاص به معصوم (عليه السلام)اقامه شود كه در آن صورت، اين اصل كلى، استثناء مىخورد ... .

ما قبلا گفتيم همه اختياراتى كه در خصوص ولايت وحكومت براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه(عليهم السلام) معيّن شده است، عيناً براى فقيه نيز معيّن و ثابت است. امّا اگر ولايتى، از جهت ديگر غير از زمامدارى و حكومت، براى ائمه (سلام اللّه عليهم) معين و دانسته شود، دراين صورت فقهاء ازچنين ولايتى برخوردار نخواهند بود. پس اگر بگوييم امام معصوم(عليه السلام)راجع به طلاق دادن همسر يك مرد يا فروختن و گرفتن مال او ـ گرچه مصلحت عمومى هم اقتضا نكند ـ ولايت دارد، اين ديگر در مورد فقيه، صادق نيست و او در اين امور ولايت ندارد، و در تمام دلايل كه پيشتر راجع به ولايت فقيه گفتيم، دليلى بر ثبوت اين مقام براى فقها وجود ندارد. چنانكه در كلام امام راحل (قدس سره) اشاره شده ولايت فقيه با همه گستردگىاش در حيطه حفظ مصلحت عمومى جامعه اسلامى شكل مىگيرد.

به عبارت ديگر، فقيه جامع الشرايط در هر شرايط زمانى و مكانى و اجتماعى بايد راهى رابرگزيند كه مكتب و مقرّرات آن بهتر اجرا شود. و به تعبير فقها، بايد «غبطه مسلمين» را رعايت نمايد، به اين معنا كه در همه امور بايد آنچه را كه بيشتر به صلاح اسلام و مصلحت مسلمين است اختيار كند.

از همين ديدگاه است كه در حكومت اسلامى دوران غيبت، تشكيل قواى سهگانه قانونگذارى، قضايى، اجرايى و نهادهاى نظارتى از طرف فقيه ضرورت مىيابد وبا همه اختياراتى كه ولىّ فقيه در اداره اجتماع دارد، باز هم مراجعه به آراى مردم در امورى چون تعيين رئيس جمهور و نوّاب مجلس و غيره معنا پيدا مىكند.

بازگشت به ابتدای صفحه



مقدّمات ظهور

بدون شك پيش از ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) علامات و نشانههايى پديد خواهد آمد كه طى روايات زيادى از زمان رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرالمؤمنين(عليه السلام)تا زمان خود مولا امام زمان(عليه السلام) بر آنها تأكيد مىشده است.

الف ـ برخى از اين نشانهها مربوط به پديدههاى طبيعى است: همچون بروز طاعون، خشكسالى، كسوف و خسوف در رمضان و برخى ديگر مربوط به پديدههاى اجتماعى مىباشد; مانند بروز جنگهاى متعدّد، خروج سفيانى، فساد اجتماعى و دستهاى ديگر پديدههاى غير طبيعى ويژهاى است: چون صيحه آسمانى، سرخى آتشگونهاى در آسمان، فرو رفتن لشكرى در زمين.

ب ـ برخى از اين نشانهها اختصاص به زمان خاصى ندارد : و ممكن است سالها بلكه دهها سال قبل از ظهور اتفاق بيفتد. اما برخى ديگر از آنها اختصاص به سال ظهور دارد: چنانكه در روايتى از قول امام صادق(عليه السلام) آمده است: «قبل از قيام قائم(عليه السلام) پنج واقعه اتفاق مىافتد: خروج يمانى و قيام سفيانى، نداى آسمانى، فرو رفتن لشكر در بيداء و كشته شدن نفس زكيّه.»

و در حديثى ديگر فرمود: «ليس بين قائم آل محمد و قتل نفس الزكيّه اِلاّ خمسة عشر ليلة».

«بين ظهور قائم آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) و كشته شدن نفس زكيّه، بيش از پانزده شب فاصله نيست».

ج ـ بعضى از اين نشانهها، قطعى و حتمى است و برخى ديگر نشانههاى غير قطعى به شمار آمدهاند كه در تعيين اين جهت، بين روايات اين باب، اختلاف وجود دارد.

قابل تذكّر اين كه، عليرغم بحثهاى جنجالى و اختلاف آفرينى كه گاهى بر سر بروز پارهاى نشانهها و مقدار دلالت آن بر نزديك شدن ظهور خجسته مولا امام زمان (عليه السلام) پيش مىآيد، بايد توجّه داشت كه:

اولا: هيچ كس حق ندارد با استناد به نشانهاى خاص كه به نظر او يقيناً از علامات ظهور شمرده مىشود، وقتى خاص را براى ظهور حضرت مهدى (عليه السلام) تعيين نمايد; زيرا در آن صورت به تصريح خود مولا، مشمول «كذب الوقّاتون» شده و در هر رتبه علمى و اجتماعى هم كه باشد، بايد مورد تكذيب قرار گيرد.

ثانياً: آنچه اهميت دارد حفظ آمادگى مردم براى ظهور امام زمان(عليه السلام)است بهگونهاى كه هر صبح و شام آمادگى داشته باشند كه اگر امر فرج امضاء شد، بتوانند به يارى او قيام كنند و در راه اهداف الهى او از مال و جان و امكانات خويش در گذرند. به عبارت ديگر: حتّى در صورتى كه بر فرض، هيچ نشانهاى بر قرب ظهور دلالت نكند، نمىتوان غافلانه به زندگى عادى پرداخت و از وظيفههايى كه شيعه و همه مردم نسبت به ساحت مقدس امام زمان (عليه السلام) دارند، غفلت كرد.

ثالثاً: نظام جمهورى اسلامى در ايران بهترين زمينه را براى آزمايش منتظران در كيفيت يارى رسانى به امام عصر (عليه السلام) فراهم كرده است، لذا برهمه منتظران حقيقى امام زمان (عليه السلام) است كه همه امكانات خويش را در حفظ اين نظام و تضمين بقاى آن، در راستاى احكام و قرآن و ولايت به كار گيرند.

رابعاً: ميزان پايبندى كسانى كه همواره دم از امام زمان (عليه السلام)مىزنند وبر سر اثبات فلان نشانه ظهور و حكايت فلان ديدار با مولا كتابها مىنويسند، بايد به مقدار فداكارى آنان در هدايت اجتماعى و بر قرارى عدالت و مسئوليت پذيرى آنان در اين راه، قابل اثبات باشد.

بازگشت به ابتدای صفحه



نگاهى به دوران پس از ظهور

دوران پس از ظهور حضرت مهدى (عليه السلام)، بدون شك، والاترين، شكوفاترين وارجمندترين فصل تاريخ انسانيّت است. دورانى كه وعدههاى خداوند در خلافت مؤمنان و امامت مستضعفان وراثت صالحان عملى مىگردد و جهان با قدرت الهى آخرين پرچمدار عدالت و توحيد، صحنه شكوهمندترين جلوههاى عبادت پروردگار مىشود.

در احاديث مختلفه، گوشههايى از عظمت آن دوران به تصوير كشيده شده است:

1 ـ حاكميت اسلام در سراسر هستى:

امام باقر (عليه السلام) در تفسير اين آيه از قرآن كريم: «و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدّين للّه»( [23] ) مىفرمايد:

«تأويل اين آيه هنوز نيامده است. پس زمانى كه تأويل آن فرا رسد، آنقدر از مشركين كشته مىشوند تا بقيّه، خداى عزّوجلّ را به آيين توحيد پرستش نمايند و هيچ آثارى از شرك باقى نماند، و اين امر در قيام قائم ما، تحقق خواهد يافت».

امام صادق (عليه السلام) نيز فرمود: «اذا قام القائم لايبقى أرض اِلاّ نودى فيها شهادة أن لا اِله اِلاّ اللّه و أنّ محمداً رسول اللّه».( [24] )

«زمانى كه حضرت قائم قيام كند، هيچ سرزمينى نمىماند مگر اينكه نداى شهادتين ـ لا اِله اِلاّ اللّه و محمد رسول اللّه ـ در آن طنين اندازد».

2 ـ اقامه كامل حدود الهى:

امام كاظم (عليه السلام) در تفسير آيه شريفه «يحيى الأرض بعد موتها»( [25] ) با اشاره به قيام حضرت مهدى (عليه السلام) فرمود:

«مراد اين نيست كه خداوند زمين را با باران زنده مىكند، بلكه خداوند مردانى را بر مىانگيزد كه زمين را با احياى عدالت و اقامه حدود الهى زنده مىسازند».( [26] )

3 ـ احياى قرآن و معارف قرآنى:

اميرالمؤمنين (عليه السلام) با اشاره به قيام حضرت مهدى (عليه السلام) فرمودند:

«كأنّى أنظر إلى شيعتنا بمسجد الكوفة. و قد ضربوا الفساطيط يعلّمون النّاس القرآن كما أنزل.»( [27] )

«گويا شيعيان ما اهلبيت را مىبينم كه در مسجد كوفه گرد آمده و خيمههايى زدهاند و در آنها قرآن را آنچنانكه نازل شده است به مردم مىآموزند».

مولا على (عليه السلام) در خطبهاى ديگر، در باره عمل كَردِ حضرت مهدى(عليه السلام) پس از ظهور فرمودند:

«يعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهدى على الهوى و يعطف الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى.»( [28] )

«آن هنگام كه مردم هدايت را تابع هواى خويش قرار داده باشند، او مىآيد و خواستههاى نفسانى را به تبعيّت از هدايت مىكشاند.

و آن زمان كه مردم قرآن را مطابق نظر و رأى خود توجيه كرده باشند، او مىآيد و رأى و انديشه را به خدمت قرآن مىگيرد و آن را در مطابقت با قرآن شكل مىبخشد».( [29] )

4 ـ گسترش عدالت و رفع ستم:

رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «المهدى من ولدى، تكون له غيبة. ادا ظهر يملأ الأرض قسطاً وعدلا كما ملئت ظلماً و جوراً.»( [30] )

«مهدى(عليه السلام) از فرزندان من است. او را غيبتى هست. زمانى كه ظهور كند، زمين را از قسط و عدل پر سازد چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد».

اين حديث و نظاير آن، در كتب شيعه و سنى، از شهرت و تواتر فوق العادهاى برخودار است. و در اغلب آنها عناوين قسط و عدل در كنارهم آمده است كه يقيناً فرقهايى با يكديگر دارند. مانند اينكه گفتهاند: عدل اعم از قسط است. قسط فقط رعايت حق ديگران است و عدل، رعايت حق همه چيز و همه كس; قسط فقط در مورد ديگران بكار مىرود و عدل در مورد رابطه انسان باخود، باخدا و با ديگران; قسط ضد جور است و عدل ضد ظلم.

5 ـ تجديد اسلام:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اذا قام القائم (عليه السلام) دعا الناس إلى الاسلام جديداً».( [31] )

«زمانى كه حضرت قائم (عليه السلام) قيام مىكند مردم را مجدّداً به اسلام فرا مىخواند».

دوران پر فراز و نشيب پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و روى كار آمدن اسلام خلافت، موجبات تحريف و توجيه مبانى اسلامى و معارف دينى را فراهم كرد. و دور ماندن مردم از اهلبيت (عليهم السلام) كه پاسداران حريم اسلام ناب محمّدى بودند، خصوصاً در دوران غيبت طولانى امام زمان(عليه السلام)، چنان فكر و انديشه مسلمين را با حقايق وحى بيگانه كرد كه امام صادق (عليه السلام) به دنبال همان فرمايش فوق مىفرمايد:

«او دو باره مردم را به اسلام دعوت مىكند و به امرى هدايت مىكند كه از ميان رفته است و مردم، از مسير آن گمراه شدهاند. همانا حضرت قائم (عليه السلام)، «مهدى» ناميده شده است به خاطر آنكه به امرى گم شده هدايت مىكند و «قائم» ناميده شد از آن رو كه به «حق» قيام مىكند».( [32] )

امام باقر(عليه السلام) در باره سيره حضرت مهدى(عليه السلام) فرمود:

«آنچه را پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) انجام داد او نيز انجام مىدهد، بنيانهاى پيشين را در هم مىشكند، چنانكه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) امر جاهليت را در هم شكست، و او اسلام را دو باره از سر مىگيرد. «و يستأنف الاسلام جديداً».( [33] )

6 ـ كمال دانش و معرفت:

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «علم بيست و هفت حرف است ـ بيست و هفت قسمت دارد ـ همه معارفى كه پيامبران صلوات اللّه عليهم آوردهاند، دو حرف است. پس مردم تا امروز بيش از اين دو حرف را نشناختهاند. «فاذا قام قائمنا أخرج الخمسة و العشرين حرفاً فبثَّها فى النّاس و ضممّ اليها الحرفين» پس زمانى كه قائم ما قيام كند بيست و پنج حرف ديگر را ظاهر ساخته و با آن دو حرف قبلى ضميمه ساخته و در بين مردم منتشر گرداند».( [34] )

ابزار دانش اندوزى آنچنان گسترش مىيابد و فراگيرى معارف آنقدر آسان مىشود كه همگان در همه جا به زينت علم و معرفت دست مىيابند و از دانش يكديگر بىنياز مىشوند.

امام باقر (عليه السلام) فرمود:

«تؤتون الحكمة فى زمانه، حتّى أنّ المرأة لتقضى فى بيتها بكتاب اللّه تعالى و سنّة رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)».( [35] )

«در زمان حضرت مهدى (عليه السلام)، به دانش و حكمت دست مىيابيد تا آنجا كه زن در خانهاش، بر اساس كتاب خداى تعالى و سنّت رسولخدا (صلى الله عليه وآله وسلم) قضاوت مىكند».

و اميرالمؤمنين (عليه السلام) در باره دوران پس از ظهور مهدى (عليه السلام)فرمود:

«يُقذف فى قلوبهم العلم، فلايحتاج مؤمن إلى ماعند اخيه من علم».( [36] )

«دانش در دلهاى مؤمنين انداخته مىشود، در آن زمان مؤمن، نيازى به دانش برادر ايمانى خويش پيدا نمىكند».

7 ـ رشد عقلى:

امام باقر (عليه السلام) فرمود: «اذا قام قائمنا وضع اللّه يده على رئوس العباد فجمع بها عقولهم و كملت به احلامهم».( [37] )

«آن زمان كه قائم ما (عليه السلام) قيام كند، خداوند دستش را بر سر بندگان گذارد و بدين وسيله عقول آنان را جمع كند و سامان بخشد و فكر و انديشه آنان را كامل گرداند».

اگر پذيرفته باشيم كه «همه خوبىها را به عقل مىتوان دريافت».( [38] )

و «دين انسان به عقل اوست و هر كه عقل ندارد دين ندارد».( [39] )

و «عقل راهنماى انسان مؤمن است».( [40] )

و «دين شخص، استقامت نيابد مگر آنكه عقل وى استقامت يابد».( [41] )

و دين شخص را بايد به ميزان عقل او سنجيد كه «نبايد اسلام كسى شما را به شگفت آورد، مگر زمانى كه كنه و عمق عقل او را در يابيد».( [42] )

و ارزش عمل خير را بايد به مقدار عقل شخص دريافت كه «مردم كارهاى شايسته مىكنند، امّا پاداش خويش را روز قيامت به قدر عقولشان دريافت مىدارند».( [43] )

اگر كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را ـ در آنچه نسبت به اهميت عقل و نقش حياتى آن ذكر شد ـ باور داشته باشيم، بهترين رهآورد ظهور حضرت مهدى(عليه السلام)را در همين ويژگى جستجو مىكنيم. از آن رو كه ريشه همه مشكلات ما ـ در نفس ابتلاى به غيبت و در خسارتهايى كه به دنبال غيبت مولايمان دامنگيرمان شده ـ در كم سويى نور عقل، و تيرگى آيينه انديشه صحيح است.

8 ـ امنيّت و آسايش:

در زمان او «گوسفند وگرگ» و «گاو و شير» و «انسان و مار» به امنيت مىرسند( [44] ) از صحف ادريس (عليه السلام) نقل شده:

«در زمان خروج قائم آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)امنيت به زمين بخشيده مىشود، ضرر رسانيدن و ترس از يكديگر از بين مىرود. درندگان و حيوانات اهلى بين مردم زندگى مىكنند و برخى از آنان برخى ديگر را آزار نمىرسانند».( [45] )

اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: «تمشى المرئة بين العراق و الشام لاتضع قدميها اِلاّ على النبات و على رأسها زينتها. لايهيجها سبع ولاتخافه».( [46] )

«در دولت حضرت مهدى (عليه السلام) زنى بين عراق و شام راه مىپيمايد در حالى كه گامش را ـ از كثرت آبادانى زمين ـ جز بر سبزه و گياه نمىنهد. و با اينكه زينت و زيور خويش را بر سر و چهره دارد هيچ درندهاى به او حمله نمىكند و آن زن ـ در اثر اطمينان به امنيّت موجود ـ ترسى به دل راه نمىدهد».

9 ـ يگانگى و اتحاد و محبّت:

اميرالمؤمنين (عليه السلام) از رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) مىپرسد: آيا مهدى (عليه السلام)از بين ما، خاندان محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) است يا از غير ماست؟ رسولخدا مىفرمايد:

«نه; بلكه از بين ماست. خداوند دين را به او خاتمه مىبخشد چنانكه به ما آغاز فرمود. و مردم به وسيله او از فتنهها رهايى مىيابند چنانكه به وسيله ما از شرك نجات يافتند. و خداوند به وسيله او بعد از دشمنى و فتنه، الفت برادرانه ايجاد مىكند چنانكه بوسيله ما بعد از دشمنى شرك، الفت در دين ايجاد فرمود.»( [47] )

و اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: «و يؤلّف به بين القلوب المختلفه».( [48] )

«و خداوند به وسيله حضرت مهدى (عليه السلام) بين دلهاى مخالف، الفت و دوستى ايجاد مىكند».

و در حديثى ديگر فرمود: «لوقد قام قائمنا، لأنزلت السماء قطرها ولأخرجت الأرض نباتها و اذهبت الشحناء من قلوب العباد».( [49] )

«اگر قائم ما قيام نمايد، آسمان، بارانش را نازل كند و زمين، گياهانش را بروياند و كينه و دشمنى و ستيزهجويى از دلهاى بندگان برود».

10 ـ تطهير زمين از گناه:

امام صادق(عليه السلام) در بيان حال مردم پس از ظهور مهدى(عليه السلام)فرمود:

«و لا يعصون اللّه عزّوجلّ فى ارضه».( [50] ) در زمين به نافرمانى خدا نمىپردازند.

بازگشت به ابتدای صفحه



پرتوى از فرمايشات نورانى قائم آل محمد (صلى الله عليه وآله)

كلام جانبخش حضرت مهدى(عليه السلام)، كه در ضمن ديدارهايى با مواليان حقيقى و شيعيان خاص، يا در توقيعات شريفه از ناحيه مقدسه آن بزرگوار صادر شده است، در همه ابعاد، الهام دهنده، راهگشا، تعهّد بخش و حركت آفرين است.

تدبّر در نمونههايى از سخنان حضرت، مىتواند شيوايى و غناى معجزه آساى آن را به ما بشناساند و در راستاى شناخت بيشتر آن امام كريم و عمل به خواستههاى خدا جويانه وارشادات حكيمانه ايشان، ياريگرمان باشد.

معرّفى خويشتن:

*يگانه مظهر الهى: «انا بقيّة اللّه في أرضه».

من يگانه مظهر و الهى باقيمانده در زمين هستم.( [51] )

*حجّت خدا: «انا حجّة اللّه على عباده».

من حجّت خداوند بربندگان اويم.( [52] )

*پايان بخش سلسله وصايت: «انا خاتم الأوصياء».

من آخرين وصىّ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و پايان دهنده سلسله وصايت مىباشم.( [53] )

*قيام كننده: «انا القائم من آل محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) ».

من، قيام كننده از خاندان پيامبر خدا حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)هستم.

*احياگر عدلت: «انا الّذى أخرج فى آخر الزّمان بهذا السّيف فاملأ الارض عدلا وقسطاً كما ملئت جوراً و ظلماً».

من با اين شمشير در آخر زمان قيام مىكنم و زمين را از عدالت و داد، آكنده مىسازم چنانكه از بيداد و ستم پر شده باشد.

*انتقام گيرنده: «انا بقيّة اللّه فى أرضه والمنتقم من اعدائه».

من يگانه مظهر الهى، باقيمانده در زمين و انتقام گيرنده از دشمنان خدايم.( [54] )

*مظهر و همراه حقّ: «وليعلموا أنّ الحقّ معنا وفينا».

همگان بدانند كه به راستى حقّ با ما و نزد ماست.( [55] )

نقش خويش در حفظ و هدايت مردم:

*واسطه دفع بلاها: «بى يدفع اللّه البلاء عن اهلى و شيعتى».

«به وسيله من است كه خداوند عزّوجلّ بلا و مصيبت را از اهلبيت و شيعيان من دور مىگرداند.»

* سبب امنيّت: «إنى لامان لأهل الأرض كما أنّ النّجوم أمان لاهل السّماء».

«همانا من موجب امنيّت براى اهل زمين هستم چنانكه ستارگان سبب امنيّت اهل آسمانهايند.»

*ياد كرد و مراعات: «انّا غير مهملين لمراعاتكم ولاناسين لذكركم، ولولا ذلك لنزل بكم اللاَّْواء واصطلمكم الاعداء».

ما در مراعات حال شما كوتاهى نمىكنيم و يادتان را از خاطر نمىبريم و اگر جز اين بود بلاهاى سنگين بر شما وارد مىشد و دشمنان، شما را نابود مىكردند.

*مواظبت و مراقبت: «انّا يخيط علماً بأنبائكم ولايعزب عنا شيىء من اخباركم».

«ما به اوضاع و احوال شما آگاهيم و هيچيك از اخبار شما بر ما پوشيده نيست.»

*بهره رسانى: «و امّا وجه الانتفاع بى فى غيبتى فكا لانتفاع بالشّمس اذا غيبها عن الابصار السحاب».

«امّا چگونگى بهره بردن از من در دوران غيبتم مانند بهرهورى از خورشيد است زمانى كه ابرها آن را از ديدگان، پنهان ساخته باشند.»

وظيفه شيعيان:

*رجوع به دين شناسان: «و اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و أنا حجّة اللّه».

«امّا در پيشامدهاى روزگار، به راويان احاديث ما مراجعه كنيد، زيرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.»

*محبّت ورزيدن: «فليعمل كلّ امرء منكم ما يقرب به من محبّتنا».

«پس هر يك از شما بايد به آنچه او را به مقام محبّت ما نزديك مىكند، عمل نمايد.»

*دورى از گناه: «فليدعوا عنهم اتّباع الهوى».

«همگان بايد گناه و پيروى از هواى نفس را ترك كنند.»

*تقوى و تسليم: «فاتّقوا اللّه و سلموا لنا وردّ والامر الينا فعلينا الاصدار كما كان منا الايراد».

«تقواى الهى پيشه كنيد و تسليم ما باشيد و امر دين را به ما ارجاع دهيد، زيرا بر ماست كه شما را سيراب از سرچشمه بيرون آوريم همچنانكه ما شما را به سرچشمه برديم.»

*دعاى زياد: «اكثرو الدعاء بتعجيل الفرج فانّ ذلك فرجكم».

«براى نزديك شدن ظهور و فرج، زياد دعا كنيد كه به راستى همين دعا، فرج شماست.»

*كسب معارف از اهلبيت(عليهم السلام) «طلب المعارف من غير طريقنا اهل البيت مساوق لانكارنا».

«جستجوى معارف و دانشها، جز از طريق ما اهلبيت، مساوى با انكار ما است.»

شرط يارى:

*اخلاص و خير خواهى و تقوى: «انّ اللّه قنعنا بعوائد احسانه و فوائد امتنانه، وصان انفسنا عن معاونة الاولياء، الاّ عن الاخلاص فى النيّة وامحاض النّصيحة والمحافظة على ما هو أتقى و أبقى و أرفع ذكراً».

«به يقين، خداوند ما را به لطف و احسان مكرّر خويش و به بهرههاى انعام و كرم خود، راضى و خوشنود ساخته، و ما را نيازمند يارى دوستان قرار نداده، مگر آن يارى كه از روى اخلاص در نيّت و خيرخواهى محض صورت گيرد و در آن، بر آنچه به تقواى الهى و بقاى نزد خدا و رفعت جايگاه، نزديكتر است، محافظت شود.»

*اتحاد و اجتماع دلها: «ولو انّ اشياعنا ـ و فقهم اللّه لطاعته ـ على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تأخّر عنهم اليمن بلقائنا».

«اگر شيعيان ـ كه خدا براى اطاعت خود توفيقشان دهد ـ در راه وفاى به پيمانى كه بر عهده دارند همدل و همراه مىشدند، سعادت ديدار ما براى ايشان به تأخير نمىافتاد.»

*پرداخت حقوق الهى: «انّه من اتّقى ربّه من اخوانك فى الدّين و اخرج مما عليه الى مستحقيه كان آمناً فى الفتنة المبطله».

«همانا هر يك از برادران دينى تو، پرهيزگار باشد و حقوق الهى را كه برعهده دارد به مستحقين آن بپردازد ـ به بركت دعا و يارى ما ـ در فتنههاى باطل كننده و ويرانگر، ايمن و محفوظ خواهد ماند.»

*پرهيز از گناه: «فما يحبسنا عنهم الاّ ما يتّصل بنا مما نكرهه ولانؤثره منهم».

«ما را ـ از ديدار و يارى شيعيانمان ـ باز نمىدارد مگر آنچه از كردارهاى ناپسند آنان به ما مىرسد كه براى ما ناخوشايند است و توقّع آن را از ايشان نداريم.»

درباره ظهور:

*وابستگى به اراده خدا: «و امّا ظهور الفرج، فانّه الى اللّه».

«امّا امر ظهور فرج، بسته به اراده خداست.»( [56] )

*ناگهانى بودن: «فانّ أمرنا بغتة فجأة، حين لاتنفعه توبة ... كذب الوقّاتون».

«نسبت به گذشته، كسى را سود نبخشد ... يقين كنندگان وقت ظهور، دورغگويند.»( [57] )

*رهايى از طواغيت: «و إنّى أخرج حين أخرج ولابيعة لأحد من الطّواغيت فى عنقى».

«به يقين، من در حالى قيام خواهم كرد كه بيعت هيچيك از طاغوتهاى دوران برگردنم نباشد.»( [58] )

*حادثهاى در مكّه: «وآية حركتنا من هذه اللّوثة حادثة بالحرم المعظّم، من رجس منافق مذمّم، مستحل للدّم المحرّم، يعمد بكيده أهل الايمان».

«نشانه حركت ما از اين خانهنشينى، واقعهاى در حرم با عظمت مكّه است. حادثهاى كه در اثر پليدى شخصى منافق و نكوهيده پديد مىآيد، كه خونريزى را حلال مىشمارد و با مكر و نيرنگ، قصد جان مؤمنان مىنمايد.( [59] )

*ياران وقت ظهور: «فاذا أذنت فى ظهورى فأيّدنى بجنودك واجعل من يتبعنى لنصرة دينك مؤيّدين و فى سبلك مجاهدين».

«خداي زمانى كه اجازه ظهور به من مىدهى، مرا به لشكريان خود يارى فرما، همه كسانى را كه براى يارى دين تو، به پيروى از من بر مىخيزند تأييد كن و آنان را جهادگر در راه خودت قرار بده.»( [60] )

درباره اهلبيت (عليهم السلام) :

*واسطه آفرينش ورزق: «و امّا الائمة (عليهم السلام) فانّهم يسألون اللّه تعالى فيخلق، و يسألونه فيرزق ايجاباً لمسئلتهم واعظاماً لحقهم».

«امّا امامان (عليهم السلام) از خداى تعالى در خواست مىكنند و خداوند به خاطر اجابت در خواست آنان و بزرگداشت حق ايشان، موجودات را مىآفريند و روزى مىبخشد.»( [61] )

* الگو بودن زهرا سلام اللّه عليها : «و فى ابنة رسول اللّه صلىاللّه عليه وآله و عليها إلىّ أسوة حسنة».

«و در دختر رسول خدا كه درود بر او و پدرش و خاندانش باد، براى من اسوه و الگويى نيكوست.»( [62] )

* عزادارى امام حسين(عليه السلام): «فلئن اخّرتنى الدّهور، و عاقنى عن نصرك المقدور، و لم اكن لمن حاربك محارباً و لمن نصب لك العداوة مناصباً، فلأندبنّك صباحاً و مساء ولأبكينّ عليك بدل الدّموع دماً».

«اگر چه روزگار مرا به تأخير انداخت، و تقدير الهى مرا از يارى تو بازداشت و نبودم تا با آنان كه عليه تو جنگيدند بجنگيم، و با كسانى كه به دشمنى تو برخاستند بستيزم، در عوض هر صبح و شام بر تو ناله مىكنم و بجاى اشك در عزاى تو خون از ديده مىبارم.»( [63] )

ديشب به ياد روى تو خون مىگريستم***از من مپرس بىتو كه چون مىگريستم

اى كاش تا كه بودى و مىديدى از غمت***هردم چسان زسوز درون مىگريستم

تا صبح در فراق تو اى يار مهربان***فريادمىكشيدم و خون مىگريستم

هرشب زهجر ماه رخت، ناله سركنم***سيلاب خون زچشم، روان تاسحر كنم

در جستجوى گوهر وصل تو تابه كى***اين دل به موج اشك غمت غوطهور كنم

روى زمين ز سيل سر شكم پر آب شد***خاكى نماند تا كه زهجرت به سر كنم

جانم به لب رسيد و در اين حسرتم هنوز***كايد دمى كه سير به رويت نظر كنم

شرمنده از گناه به راهت نشستهام***كو قدرتى كه از سركويت گذركنم

گرجان و دل ز آتش هجر تو سوخت، من***حاشا هواى وصل تو از سر بدر كنم

بسمه تبارك و تعالى

«از خداى متعال فرج و ظهور

ولى عصر (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) را بخواهيم»

قالَ جَعْفَر بْن مُحَمَّد الصّادِق (عليه السلام) :

مَنْ ماتَ مِنْكُمْ عَلى هذَا الاَْمْرِ مُنْتَظِراً كَانَ كَمَنْ كانَ فى فَسْطاطِ الْقائِم (عليه السلام) .

حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود:

هركس از شما در حال انتظار اين امر (ظهور مهدى «عجلاللّه تعالى فرجه الشريف» ) بميرد، همچون كسى است كه در خيمه قائم (در حال جهاد همراه با آن حضرت) باشد.

كمال الدين و تمام النعمة، ص 644

بازگشت به ابتدای صفحه



پی نوشت:


[1] ـ كمال الدين ج 2 باب 33 حديث 44 صفحه 350.

[2] ـ مدرك پيشين باب 34 حديث 5 صفحه 361.

[3] ـ كافى جلد 2 باب «فى الغيبه» صفحه 132.

[4] ـ مدرك پيشين صفحه 135.

[5] ـ سوره فرقان، آيه 77.

[6] ـ كمال الدين جلد 2 باب 35 حديث 5 صفحه 371.

[7] ـ تفسير نور الثقلين جلد سوم ذيل آيه شريفه ـ حديث 232.

[8] ـ كافى ج 2 باب نادر فى الغيبه صفحه 127.

[9] ـ كمال الدين ج 2 باب 33 صفحه 357 حديث 54.

[10] ـ كمال الدين ج 2 باب 33 صفحه 353 با رعايت كمى اختصار.

[11] ـ مكيال المكارم.

[12] ـ ينابيع المودة صفحه 494 و 495.

[13] ـ اللهم انّا نرغب اليك فى دولة كريمة تعزّبها الاسلام و اهله و تذلّ بها النفاق و اهله ـ دعاى افتتاح ـ.

[14] ـ منتخب الاثر فصل 10 باب 2 ص 498.

[15] ـ منتخب الاثر صفحه 221 و 249 و ساير ابواب.

[16] ـ كمال الدين ج 2 ص 644.

[17] ـ سوره نساء آيه 65.

[18] ـ سوره احزاب آيه 6.

[19] ـ تحف العقول صفحه 462.

[20] ـ وسائل الشيعه جلد 18 ص 101.

[21] ـ سفينة البحار جلد 2 ص 381.

[22] ـ وسائل الشيعه جلد 18 ص 99.

[23] ـ سوره انفال آيه 39. «با آنان بجنگيد تا زمانى كه فتنه نماند و دين، تماماً براى خدا باشد.»

[24] ـ بحار الانوار جلد 52 صفحه 340 به نقل از تفسير عياشى.

[25] ـ سوره حديد آيه 17.

[26] ـ مكيال المكارم جلد 1 ص 81.

[27] ـ بحار الانوار جلد 52 ص 364.

[28] ـ نهج البلاغه ـ صبحى صالح ـ خطبه 138، ص 195، قطع جيبى .

[29] ـ ترجمه آزاد.

[30] ـ ينابيع المودة ص 448.

[31] ـ بحار الانوار جلد 51 صفحه 30.

[32] ـ مدرك پيشين همان حديث.

[33] ـ مكيال المكارم جلد 1 صفحه 57 حديث 98.

[34] ـ بحار الانوار جلد 52 صفحه 336 حديث 73.

[35] ـ بحار الانوار ج 52 ص 352 به نقل از كتاب غيبت نعمانى.

[36] ـ بحار الانوار ج 53 ص 86.

[37] ـ منتخب الاثر فصل 7 باب 12 ص 483 به نقل از كافى.

[38] ـ «انما يدرك الخير كله بالعقل» حديث 901 نهج الفصاحه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم).

[39] ـ «دين المرء عقله و من لاعقل له لادين له» مدرك پيشين حديث 1581.

[40] ـ «العقل دليل المؤمن» مدرك پيشين حديث 1961.

[41] ـ «لا استقام دينه حتّى يستقيمَ عقله» مدرك پيشين حديث 2619.

[42] ـ «لايعجبكم اسلام رجل حتى تعلموا كنه عقله» مدرك پيشين حديث 2469.

[43] ـ «الناس يعملون الخيرات. و انّما يُعطون اجورهم يوم القامة على قدرعقولهم.» مدرك پيشين حديث 3155.

[44] ـ بحار الانوار ج 51 ص 61.

[45] ـ بحار الانوار ج 52 ص 384.

[46] ـ مكيال المكارم جلد 1 صفحه 101 حديث 228.

[47] ـ بحار الانوار جلد 51 حديث 34 از كتاب چهل حديث حافظ ابونعيم.

[48] ـ مكيال المكارم جلد 1 صفحه 52 حديث 85.

[49] ـ مدرك پيشين صفحه 101 حديث 228.

[50] ـ منتخب الاثر صفحه 497 ـ حديث 8.

[51] ـ كلمة الامام المهدى، ص 542.

[52] ـ كلمة الامام المهدى، ص 542.

[53] ـ كلمة الامام المهدى، ص 542.

[54] ـ الزام الناصب، ج 1، ص 352.

[55] ـ كمال الدين، ج 2، باب 45، ص 511.

[56] ـ كمال الدين، ص 484.

[57] ـ احتجاج، ج 2، ص 497 و ص 470.

[58] ـ بحارالأنوار، ج 53، ص 181.

[59] ـ بحارالأنوار، ج 53، ص 181.

[60] ـ مهج الدعوات، ص 302.

[61] ـ احتجاج، ج 2، ص 472.

[62] ـ احتجاج، ج 2، ص 467.

[63] ـ بحارالأنوار، ج 98، ص 317.

بازگشت به ابتدای صفحه


+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 18:54 |

شيخ حسن بن مثله جمكرانى مىگويد: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارك رمضان سال 373 هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند:

برخيز و مولاى خود حضرت مهدى عليه السلام را اجابت كن كه تو را طلب نموده است.

آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نيك نگاه كردم، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكيه بر بالش كرده و پيرمردى هم نزد او نشسته است، آن پير، حضرت خضر عليه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود:

برو به حسن مسلم (كه در اين زمين كشاورزى مىكند) بگو: اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است، و ديگر نبايد در آن كشاورزى كند.

عرض كردم: يا سيدى و مولاى! لازم است كه من دليل و نشانه اى داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمىكنند، آقا فرمود:

تو برو و آن رسالت را انجام بده، ما نشانه هايى براى آن قرار مىدهيم، و همچنين نزد سيد ابوالحسن (يكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در اين زمين مسجدى بنا نمايد.

+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 18:37 |
رامين ايماني خوش خو، طراح و سازنده اين خودرو كه در مقطع سوم راهنمايي مدرسه استعدادهاي درخشان شهيد مدني تبريز مشغول به تحصيل است، امروز /يكشنبه/ در آيين پرده‌برداري از اين خودرو گفت: اين خودرو توانايي حركت در خشكي و دريا را دارد و انرژي مورد نياز خود را براي حركت از پروفيل‌هاي سبك تعبيه شده و سلول‌هاي خورشيدي دريافت مي‌كند. وي افزود: اين خودرو داراي دو محور و چهار چرخ بوده و از دو دستگاه الكتروموتور ‪۲۰۰‬و ‪۲۴۰‬واتي بهره مي‌گيرد.ايماني‌خوشخو اظهارداشت: اين خودرو ‪۱۹۷/۵‬سانتي متر عرض و ‪۴/۶۷‬سانتي‌متر طول دارد و كار طراحي و ساخت ان حدود يكسال به‌طول انجاميده و براي ساخت آن يكصد ميليون ريال هزينه شده است. اين نوجوان مبتكر تبريزي گفت: اين خودرو قادر است با يكبار شارژ حداقل به مدت شش ساعت مداوم حركت كند. ايماني‌خوشخو، انرژي فسيلي را تمام شدني دانست و برضرورت جايگزيني آن از طريق انرژيهاي جايگزين از جمله انرژي خورشيدي به ويژه در صنايع تاكيد كرد. وي تاكيد كرد: اين قبيل طرح‌ها در صورت حمايت همه جانبه مي‌تواند شكوفايي كشور را در زمينه‌هاي مختلف فراهم كند. وي با بيان اينكه از سوي كارخانه ليفت تراک ‌سازي تبريز دعوت به همكاري در ارتباط با اين طرح شده است، افزود: اين خودرو امسال درجشنواره /سمپاد/ سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان شركت خواهد كرد. ايماني‌خوشخو پيش‌بيني كرد طرح وي، به‌عنوان يكي‌از طرح‌هاي برتر در جشنواره ياد شده پذيرفته شود. رييس آموزش و پرورش آذربايجان شرقي نيز در اين آيين جوانان كشور به‌ويژه آذربايجان شرقي را سرشار از استعداد و خلاقيت ارزيابي كرد و گفت: جوانان قادر هستند در صورت برنامه ريزي دقيق از سوي خانواده‌ها، اوليا و مربيان مدارس به نوآوريها و ابتكارهاي فراوان دست زنند. فيروز رضايي افزود: فتح قله‌هاي رفيع سعادت و خوشبختي را در سايه تلاش و دستاوردهاي علمي جوانان ممكن دانست و گفت: بايد عرصه‌هاي علم و خلاقيت را براي جوانان مبتكر اين تيزپروازان صحنه‌هاي علم و انديشه باز نگهداشت. در اين آيين جوايز و لوح يادبودي به مبتكر جوان تبريزي اهدا شد. ايماني خوشخو، همچنين از طرح استفاده از انرژي حاصله از امواج ناشي از جزر و مد دريا به عنوان كار در دست اجراي خود ياد كرد.
+ نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 23:1 |
END OF TIME



END OF TIME (10)



END OF TIME (11)



END OF TIME (12)



END OF TIME (13)



END OF TIME (14)



END OF TIME (2)



END OF TIME (3)



END OF TIME (4)



END OF TIME (5)



END OF TIME (6)



END OF TIME (7)



END OF TIME (8)



END OF TIME (9)



JAMKARAN



JAMKARAN (1)



JAMKARAN (10)



JAMKARAN (11)



JAMKARAN (2)



JAMKARAN (3)



JAMKARAN (4)



JAMKARAN (5)



JAMKARAN (6)



JAMKARAN (7)



JAMKARAN (8)



JAMKARAN (9)



MAHDI (1)



MAHDI (2)



MASJID (19)



MASJID (20)



MOSQUE



MOSQUE (1)



MOSQUE (2)



MOSQUE (3)



MOSQUE (4)



YA_MAHDI



YA_MAHDI (1)



YA_MAHDI (2)



YA_MAHDI (3)



YA_MAHDI (4)



   
YA_MAHDI (5)



YA_MAHDI (6)



YA_MAHDI (7)



+ نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 21:10 |

پايان نامه يکي از فارغ التحصيلان دانشکده صدا و سيما به دستمان رسيد که پژوهشي بود گسترده در باب فيلمهاي مستند جنگي … و از آن ميان اين مصاحبه را برگرفتيم . زمان انجام مصاحبه اواخر سال 1365 است . يعني پيش از قبول قطعنامه 598 و لذا هنوز رنگ و بويي از آن گلستان آتش دارد .

سيد مرتضي آويني يکي از اعضاي گروه تلويزيوني جهاد سازندگي ، نويسنده ، گوينده متن ، تدوينگر و به معنايي خاص که در طول مصاحبه تشريح شده ، کارگردان فيلم هاي روايت فتح بوده است گروه تلويزيوني جهاد سازندگي از فعالترين گروههاي توليدي صدا و سيما در طول هشت سال دفاع مقدس بوده است .

هنر چيست ؟ هنرمند کيست ؟

اين سئوال بيشتر از آن کلي است که بتوان در اينجا به آن پاسخ داد ، در يک جمله : هنر ، شيدايي حقيقت است ، همراه با قدرت بيان آن شيدايي و هنرمند کسي است که علاوه بر شيدايي حق ، قدرت بيان آن را نيز از خداوند متعال گرفته است . هر يک از اين دوره شيدايي حق و قدرت بيان آن ـ اگر نقص داشته باشد اثر هنري خلق نمي گردد . اگر حنجره بلبل بيمار شود ، شيدايي او در درونش حبس مي شود و فرصت تجلي پيدا نمي کند ، هرچند که شيدايي در درونش وجود دارد ، اما قدرت بيان ؛آن نيست و اگر شيوايي نباشد از حنجره سالم صدايي بر نمي آيد . اصل لازم شيدايي حق است و قدرت بيان شرط کافي است . امروزه مفهوم هنر چيز ديگري است . هنر غربي حديث نفس است نه حديث شيدايي حق ، هنر غرب بيان خودپرستي انسان امروز است . حال آن که هنر حقيقي ، حديث شيدايي حقيقت است .

سينماي مستند چيست ؟

آنچه که سينماي مستند را از غير مستند جدا مي کند استناد به واقعيت است . منظور از واقعيت مي تواند آن چيزي باشد که هم اکنون تحقق مي يابد و يا آنچه که پيش از اين تحقق يافته است . آنچه را که پيش از اين تحقق يافته است مي توان وقايع تاريخي ناميد و بدين ترتيب فيلم مستندي که به اين وقايع مي پردازد ، مستند تاريخي نام مي گيرد . لکن دست يابي به تاريخ مشکل است . آيا مي توان واقعيت تاريخي را آنچنان که اتفاق افتاده است ، پيدا کرد ؟ اگر اين چنين است چرا همه تاريخ هاي مدون تاريخ پادشاهان و ستمگران است و در آنها هرگز نامي و يادي از انبيا و نهضت خونبار آنان نرفته است ؟ مورخين تاريخ ها را آنچنان که خودشان مي ديده اند نوشته اند و معلوم نيست که آنچه آنها ديده اند با واقعيت تطابق داشته باشد . همين تذکر را درباره وقايع کنوني وقايع معاصر با ما ، نيز مي توان داد چنان که بسيارند کساني که درباره جبهه هاي جنگ ما فيلم ساخته اند ، اما هر کسي آنچه را خود مي خواسته تصوير کرده است .

هر کسي از ظن خود شد يار من

وز درون من نجست اسرار من

چرا فيلم هايتان بيشتر مستند جنگي بوده است ؟

جنگ مهمترين مسئله ما بوده است . مسئله اي است که حيات ما و حتي حيات اسلام با سرنوشت آن گره خورده است . ما در گروه جهادسازندگي کسي را وادار به کاري نمي کنيم . کار ما بر انگيزه هاي فردي فيلمسازان بنا شده است . بچه ها براي تبعيد از فرمايش حضرت امام که جنگ را مسئله اصلي ما مي دانستند ، بيشتر به جانب جنگ گرايش يافته بودند .

آيا براي فيلمبرداري از فيلمهاي مستند جنگي خود طرح يا سناريو يا دکوپاژي از قبل آماده داشته ايد ؟

غالباً خير . يکي از ويژگي هاي کار ما در عمليات ها انتخاب بالبداهه بوده است . فيلمبردار ما که کارگردان نيز هست موضوعات را بداهتاً انتخاب مي کند و مي کوشد آن موضوع را از طريق سينما بيان کند . بنابراين فيلمبردارهاي ما بايد کارگردان نيز باشند و در عين حال چون فرصتي براي دکوپاژ کردن ندارند ، بايد آنقدر در بيان سينمايي وارد باشند که بتوانند بالبداهه يک موضوع را پرورش دهند . اگر بر آنچه عرض شد ، شرايط جنگي ويژه سرعت وقوع حوادث و فرار سريع سوژه ها را نيز بيفزاييد ، خواهيد ديد که اين کار از دست کمتر کسي است که بر مي آيد . فيلمبردارهاي ما بعد از يک تجربه هشت ساله در جنگ ، تازه شيوه کار کردن در جنگ را آموخته بودند .

بر چه اساسي فيلم هاي مستند جنگي خود را تدوين مي کرديد ؟

قالبهاي تدويني يا مونتاژي کارهاي ما غالباً از اين دو صورت خارج نيست :

الف : روايتي يا روايي :

در قالب روايتي قالباً فيلم همان سير و ترتيبي را که هنگام فيلمبرداري در جبهه داشته است حفظ مي کند و به روايت مشاهدات و وقايع مي پردازد .

مهمترين نکات که در تدوين همه فيلم ها رعايت مي گردد اين است که اولاً مخاطب ما عموم مردم نيستند . عموم مردم داراي گرايش هاي مختلفي هستند که پاسخگويي و يا روبرويي با اين گرايشهاي مختلف در يک فيلم ميسر نيست . ما براي کساني که در حقانيت نظام جمهوري اسلامي و حضرت امام روحي له الفدا شک دارند فيلم نمي سازيم . فيلمي که براي اينچنين مخاطبي ساخته مي شود بايد نخست به اثبات حقانيت حضرت امام و نظام جمهوري اسلامي بپردازد ، و هدف ما اين نبوده است . هدف ما جذب نيرو براي جبهه ها بر مبناي بيان حقايق بوده است و لا جرم مخاطب ما نيز غالباً کساني بودند که به جبهه مي رفتند ، اگرچه فيلم به گونه اي ساخته و تدوين مي شده است که بتواند انسانها را به فطرت الهي خويش رجوع دهد و اگر از اين لحاظ نگاه کنيم مخاطب ما تقريباً عموم مردم قرار مي گرفته اند . ما معتقديم که فطرت الهي بشر لاجرم در مقابل حق خاضع است و آن را خوب مي شناسد ، بنابراين سعي مي کنيم که هرگز از جاده عفاف و بيان حقيقت خارج نشويم و دروغ نگوييم .

بنيان کار ما از نظر روانشناسي همين فطرت هست .

بشر داراي فطرتي الهي است که هرچند عادات مذموم و گناهان روي آن را بپوشاند ، باز در مقابل حق خضوع دارد . مگر آن که از سر عناد و لجاج در عين آگاهي ضمني از راه حق به دشمني با آن بپردازند . مردم را هرگز نمي توان براي مدتي طولاني بر آنچه که مخالف با فطرت الهي بشر است وادار کرد و يا براي هميشه با تبليغات دروغ و دغلکارانه حق را از او پنهان داشت . ما حتي در برخورد با دشمنان انقلاب ، شنيده ايم که آنها گفته اند :

حقيقت جبهه در فيلم هاي روايت فتح ظهور دارد . بر اين اساس روش تبليغاتي ما در فيلم هاي روايت فتح تبليغات واکنشي نيست . محتواي تبليغاتي فيلم هاي ما مجموعه عکس العمل هايي در برابر کرده ها و گفته هاي دشمن نيست که مثلاً صدام ملعون در فلان جلسه حزب بعث چه گفته است ، اين گفته ممکن است براي يک آدم سياستمدار بسيار ارزشمند باشد ، اما آنچه که محور تبليغات ما در فيلم هاي روايت فتح مي باشد ، چيز ديگري است. ما غالباً بر وجوه تمايز جبهه هاي جنگ خود ، با ديگر جنگها ، بر ابعاد عرفاني جنگ تکيه داشته ايم و معتقديم که ريشه پيروزيهاي ما نيز در همين جاست . آنچه که باعث تقويت ايماني مردم شود ، خواه ناخواه باعث تقويت جنگ خواهد شد اين مسئله در تدوين فيلمها تأثير رکني و بنيادي داشته است. ما هرگز به ابزار جنگ و يا ماشين جنگ در فيلم هاي خود اصالت نمي داديم . به فرمايش حضرت امام کي باشد که مسلسل ها به قلم تبديل شوند . ما عاشق مسلسل و آر پي جي و تانک و توپ نيستيم ، اينها همه وسايلي است که غربي ها براي بقاي حکومت شيطاني خويش بر کره زمين آفريده اند ، اگر راه چاره ديگري براي ما وجود داشت هرگز از اين ابزار براي جنگيدن با دشمن استفاده نمي کرديم . اسلحه هرچه بيشتر به سمت اتوماسيون برود و به عبارت ديگر هرچه ماشين جنگ پيشرفت کند ، کنترل انسان بر سلاح کمتر مي شود . وقتي انسان با شمشير مي جنگد ، تنها همان کسي را که حريف اوست به قتل مي رساند اما وقتي کار به جنگ شهرها با موشک بکشد کنترل انسان به حداقل مي رسد .

اسلحه جنگي اصالتاً چيز خوبي نيست و اصلاً جنگ خوب نيست ، منتهي همانطور که عرض کردم ما براي جلوگيري از حکومت شيطان بر جهان و اقامه عدل و قسط چاره اي نداريم جز اين که با دشمنان حق قتال کنيم .

اين مجموعه اعتقادات در تدوين فيلم هاي روايت فتح تأثير اساسي دارند . در هيچ يک از فيلم ها نيست که ما به خود جنگ و يا ماشين ابزار جنگ اصالت داده باشيم . همواره ايمان رزمنده ها است که اصالت دارد . به همين ترتيب از شجاعتهاي کاذب که معمولاً در فيلم هاي آمريکايي شاهد آن هستيم پرهيز داريم . شجاعت مومنانه از يقين ناشي مي شود . نه از جنگ طلبي و ماجرا جويي و عجب و تکبر . اگر ريشه شجاعت در يقين نباشد ، شجاعت ناشي از عجب و تکبر است و اين ارزشي ندارد آنچه ارزش دارد شجاعتي است که ريشه در يقين داشته باشد در تدوين فيلم ها اين نکته ها نيز ملموس مي گردد ، که هرچه ريشه در غير ايمان داشته باشد حذف گردد . اگر يکي از رزمندگان ما با ما برخوردي غير الهي داشته باشد ، اين برخورد ناشي از نقص ها و ضعفهاي دروني خود اوست و به جمهوري اسلامي ارتباطي ندارد ، بنابراين بايد صحنه ها را از فيلم حذف کرد . در جريان اعزام رزمندگان بعضاً پيش مي آمد که برخي از مادران با اعزام بچه هاي خود به جبهه مخالف بودند . خانواده هايي را مي شناختيم که پدر و مادرشان ضد انقلاب بودند ، اما فرزند بالعکس ، عاشق جبهه . اگر دوربين به سراغ يکي از مادران رفت و او با لحن بدي در جواب مصاحبه گر گفت که : من نمي خواهم بچه ام به جنگ برود ، در هنگام تدوين فيلم چه بايد کرد ؟ حذف اين صحنه ها و يا باقي گذاشتن آن ؟ جواب اين سئوال به پيام فيلم بر مي گردد . ما هرگز اين چنين صحنه اي را در فيلم هاي خود باقي نمي گذاريم چرا که اين با حقيقت جامعه ما مطابقت ندارد . آواره هاي جنگ و مشکلات عديده و مسائل بسيار دردناک آنها در اردوگاهها ، ممکن است براي جامعه شناسي که در اطراف جامعه شناسي جنگ تحقيق مي کند ، موضوع جالبي باشد ، اما براي ما جالب نيست ، شما از بچه هاي شيراز راجع به جنگزده هاي آباداني که به شيراز مهاجرت کرده اند ، سئوال کنيد . برخي مي گويند : آنها فضاي شيراز را مسموم کرده اند و مشکلات عديده اي براي شهر به همراه آورده اند ، اما در ميان آنها شهيدي همچون مهرداد عابديني زاده وجود دارد . او را در قسمت اول مجموعه چهارم روايت فتح با عنوان سر باخته کوي عشق ديده ايد که افتخار ماست . سئوال اينجاست که کدام يک از اين دو موضوع بايد در فيلم هاي روايت فتح مطرح گردد ، مسائل نا به هنجار مهاجرين جنگي و يا حماسه هايي که آنها آفريده اند ؟

اين يکي از اصولي است که ما در تدوين فيلم ها رعايت مي کنيم : خير و زيبايي ها را باقي مي گذاريم و شرور را حذف مي کنيم ، شجاعتهاي حقيقي را باقي مي گذاريم و تهورهاي ماجراجويانه و ناشي از تکبر و عجب را جذب مي کنيم . در برابر ماشين جنگ و ابزار جنگ به ايمان بچه ها اصالت مي دهيم . جذابيت هاي کاذب را حذف مي کنيم و جذابيت هاي حقيقي را بر جاي مي گذاريم . سعي نمي کنيم که با جنگ و گريز و صحنه هاي هيجان انگيز اما توخالي ، مردم را پاي تلويزيون نگهداريم . اگر صحنه هاي هيجان انگيز فيلم هاي عروج و پاتک روز چهارم نشان دهنده ايمان رزمنده ها نبود ،‌مسلماً آن را حذف مي کرديم . جذابيت ارزش اصلي ندارد ، هرچند در سينماي امروز اصالتاً مورد تأکيد قرار گرفته است . براي ما جذابيت ارزش ذاتي ندارد ، بنابراين در تدوين فيلم ها هرگز سعي نمي کنيم که جذابيت هاي کاذب بيافرينيم و يا از موسيقي به گونه اي استفاده کنيم که بر ديگر عوامل بياني بچربد . با موسيقي مردم را جذب کردن هنر نيست . اگر هم هنر باشد هنر موسيقيدان است نه سينماگر . سينماگر ما بايد با عوامل بياني اصلي در سينما مردم را جذب کند نه با موسيقي .

اسم فيلم هاي مستند جنگي خود را بر چه اساسي انتخاب کرده ايد ؟

اسم فيلم اصولاً نماينده محتواي کلي فيلم است ( يا بايد اين گونه باشد ) گاهي ما موضوع فيلم را در نظر مي گيريم و حول آن عنوان ، شروع به کار فيلمبرداري مي کنيم ، در اين موارد روشن است که اسم فيلم از همان عنوان استخراج مي گردد ، گاهي هم هست که اسم فيلم بعد از طي مراحل نهايي مونتاژ انتخاب مي گردد ، يعني اسمي انتخاب مي شود که بتواند دلالت بر محتواي اصلي فيلم داشته باشد .

به نظر شما فيلمسازهاي مستند در ايران اقتضا دارد به چه مفاهيم و مسائلي توجه بيشتري داشته باشند ؟

زمانه ما يعني اين عصر شگفت انگيزي که ما در آن قرار گرفته ايم اقتضا دارد فيلمسازهاي ما براي پيروزي اسلام مفاهيم و مسائل ذيل را در مستندهاي جنگي خود مورد توجه قرار دهند :

پيوند ولايي مردم و حضرت امام ارواحنا له الفدا بايد به عنوان مهمترين عامل بقا و استمرار نهضت اسلامي مورد تأکيد قرار گيرد .

حضور شگفت انگيز مردم را در همه صحنه ها بايد نشان داد . بايد نشان داد که رزمندگان ما از ميان همين اقشار مردمي برگزيده شده اند و هيچ تفاوتي با ديگران ندارند . در اين جهت بايد از قهرمان سازي اکيداً پرهيز شود و بالعکس همه خصوصيتهاي غير حقيقي را بايد از رزمندگان زدود .

بايد خصوصيات اصلي اين جنگ را در فيلم ها بيان کرد . جنگ ما بدون تکيه به سلاح هاي پيشرفته و روشهاي کلاسيک جنگ ادامه مي يافت بنابراين مي بايست از اصالت دادن به ماشين جنگ و توپ و تانک و مسلسل پرهيز مي کرديم که متأسفانه در غالب فيلم هاي جنگي ما ، بر عکس به ماشين جنگ اصالت داده اند نه به ايمان رزمندگان . همچنان که در اکثر فيلم هاي جنگي ، سينمايي يا تلويزيوني از رزمندگان ما چهره هايي عجيب و غريب ساخته اند که اصلاً با واقعيت تطابق ندارد . به عنوان مثال فيلم پرواز عقابها و فيلم هاي ديگري از اين دست را مي توان نام برد .

شجاعتهايي که در اين قبيل فيلم ها مطرح مي شود ، ريشه در نفس اماره انسان دارد . ريشه شجاعت ما اگر در ايمان و يقين نباشد ديگر شجاعت نيست . در روايات داريم اشجع الناس من غلب هواه . شجاع ترين مردم کسي است که بر هواهاي نفساني خود غلبه کند . به اعتقاد حقير ما بايد در فيلم هاي خود بر خصوصيات حقيقي دفاع مقدسمان تأکيد کنيم . حضور بسيجي مردم يکي از صفات ذاتي دفاع مقدس بوده است . اگر اين صفت را از جنگ جدا کنيم ، ماهيت جنگ مکتبي را تغيير داده ايد و آن گاه آنچه شما ارائه داده ايد ، هرچند بسيار زيبا و هيجان انگيز باشد اما ارتباطي با جنگ ما ندارد .

به راستي تفاوت رزمندگان ما با کلاه سبزهاي آمريکايي در کجاست ؟ در فيلم سازي اين تفاوتها بايد اصالتاً ملحوظ واقع شود . معيارهاي غلطي که در ارتش شاهنشاهي ايران مراعات مي شد ، نبايد دوباره احيا شود . شما در جنگهاي صدر اسلام با دقت مطالعه کنيد . آنگاه راه خودتان را خواهيد يافت . چرا که ما دقيقاً بايد براساس همان مباني رفتار کنيم . اسامه بن يزيد فرمانده لشگري که براي جنگ با روم ( يکي از ابرقدرتهاي آن زمان ) مي رفت بيشتر از بيست سال نداشت ( سال دهم هجرت همزمان با رحلت رسول خدا (ص) ) امام مي فرمايند که مملکت ما همه بايد نظامي باشند . اين درست همان فرمايش رسول خدا (ص) است . در اينجا معناي نظامي با آنچه که ما پيش از انقلاب از اين لفظ دريافت مي کرديم زمين تا آسمان متفاوت است . بسيج مستضعفين ، تحقق ارتش مکتبي ، به همان صورتي است که در صدر اسلام موجود بوده است .

با اين ترتيب شخصيتهاي فيلم هاي ما نه قهرمان هستند و نه ضد قهرمان . ضد قهرمان سازي هم همانقدر مذموم و زشت است که قهرمان سازي . شخصيت ها يا پرسوناژهاي ما آدمهايي متعادل هستند ( اين لفظ را به معناي معمولي يا نرمال نگيريد . متعادل نه به معناي معمولي است و نه به معناي نرمال ، آن چنان که در روانشناسي غرب مي گويند . آدم متعادل آدمي است که با معيارهاي اخلاقي اسلام پرورش يافته است . )

در ارتش هاي دنيا ، سربازان را با روش هايي غير انساني به جبهه مي کشانند ، ارعاب ، تطميع ، تبليغ هاي دروني ، تشجيع کاذب و … آنها در جبهه ها نيز ناچار هستند که سربازان خود را با تخدير و تفريح حفظ کنند . بعد از جنگ ويتنام هزارها سرباز امريکايي ناچار شدند که دستهاي خود را مخصوصاً دست چپ خود را قطع کنند . آنها به دليل تزريق هرويين و مرفين با سرنگهاي کثيف و در شرايط غير بهداشتي قانقاريا گرفته بودند در جبهه هاي رژيم بعث چه خبر بود ؟ انسان از فکر کردن به آن هم شرم دارد ـ حالا نگاهي هم به جبهه هاي شرق بيندازيد ـ به اعتقاد حقير اين خصوصيات بايد در فيلم هاي جنگي ما اصالتاً مورد تأکيد قرار بگيرند . اگر ما غير از اين عمل کنيم خلاف کرده ايم . متأسفانه بنيان تبليغات خبري در تلويزيون آنچنان که بايد بر حقايق ، استوار نشده است . جسد کشته هاي دشمن چيز زيبايي نيست بسيار هم زشت است و اين درست از حقايق است که دشمن به وسيله آن چهره جنگ را مشوش مي کرد . ما براي تسخير خاک نمي جنگيديم . در حالي که تبليغات خبري ما بر همين دو محور تأکيد داشت : کشته هاي دشمن و مساحت خاک تسخير شده و … تو خود مفصل بخوان از اين مجمل .

سينماي مستند جنگي ما چه تفاوتها و تشابهاتي با سينماي مستند جنگي در ديگر کشورها دارد ؟

شايد در ظاهر امر اين مقايسه امکان پذير باشد ولي وقتي به باطن مسئله رجوع کنيم ، سئوال شکل ديگري به خود مي گيرد .

از يک طرف اين جنگ با همه جنگهايي که در قرون اخير در جهان رخ داده است کاملاً متفاوت است . جنگ ما يک جنگ اعتقادي بوده است از جنگهاي صدر اسلام که بگذريم با هيچ جنگ ديگري قابل قياس نيست .

تاريخ هاي مدون تاريخ هاي حکومت ستمديدگان و شياطين بر کره زمين است و جنگهايي که در کتابهاي تاريخ رخ داده است ، جنگ قدرت است ،‌جنگهايي که بر سر کسب قدرت و حکومت في مابين ستمگران رخ داده است ، جنگ قدرت ، جنگ بين پادشاهان است و مردم در آن سهيم نيستند . در جنگ قدرت طاغوتها با يکديگر مي جنگند ، اما در جنگ اعتقادي جنگ بين حق و باطل است که جريان دارد . در مقابل تاريخ مدون تاريخ ديگري نيز وجود دارد که در کتابهاي تاريخ اثري از آن به چشم نمي خورد ، تاريخ حقيقي که تاريخ تحقق حق بر کره زمين است و جنگهايي که در اين تاريخ در مي گيرد جنگهاي اعتقادي مي باشد . در جنگ اعتقادي مردم سهيم هستند . ديگر فقط نظاميان و مزدوران نيستند که با يکديگر مبارزه مي کنند بلکه ارتش حق متشکل از مردم است ، درست همانطور که در جنگهاي صدر اسلام مي بينيم و همانطور که امروز در انقلاب اسلامي ما اتفاق افتاده است .

بنابراين في مابين جنگ ما و ديگر جنگهايي که در تاريخ هاي مدون وجود دارد ، هيچ شباهتي نيست . شباهتهاي ظاهري را بايد فراموش کرد و به باطن موضوع رسيد . بله در جنگ کشت و کشتار هست ، ويراني هست ، بي خانماني هست ، يتيمي هست ، دربدري هست ، بيماري هست ،‌درد هست و … اگر با توجه به شباهتهاي ظاهري اين جنگ با ديگر جنگها بخواهيم قضاوت کنيم ، آن گاه فيلمي خواهيم ساخت مثل جستجو 2 ، امير نادري ، اما اگر به باطن مسئله رجوع کنيم خواهيم ديد که به فرمايش قرآن : لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت الارض ـ 251 بقره و يا ، ولو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صومع و بيع ـ 40 حج ـ اگر اين چنين نبود که خداوند بعضي از مردم را به وسيله بعضي ديگر دفع کند ، زمين را فساد فرا مي گرفت و عبادتگاهها و مساجدي که در آن ذکر خداوند بسيار مي شد ويران مي گشت . جهاد في سبيل الله لازمه تکامل آدمي است ، بابي است از رحمت که خداوند فقط بر بندگان خاص خود مي گشايد .

تفاوت اساسي ، در غايت و هدف ما از فيلمسازي است . ما براي تبليغات ( به معناي حقيقي آن ) فيلم مي سازيم. تبليغات در جهان امروز معناي پروپاگان گرفته و تا پست ترين منازل وجود ، نزول و سقوط کرده است ، مقصود ما از تبليغ همان وظيفه خطيري است که بر عهده انبيا و اولياي خدا قرار داده شده بود . آيا غربي ها فيلم هاي مستند جنگي را براي تبليغات و جذب مردم به سوي جبهه ها مي ساخته اند ؟ اگر هم اينچنين بوده است باز هم تفاوت بسيار است ، چرا که تبليغات مکتبي بر آگاهي مخاطب و اختيار انساني او مبتني است . جمله اي از هيتلر وجود دارد که در بهترين صورت محتواي تبليغاتي غرب را بيان مي کند . او گفته است : اگر مي خواهيد مردم را به کاري وادار کنيد ، پست ترين غرايز او را هدف تبليغات خود قرار دهيد . براي خريدن يک جوراب غرايز جنسي او را تحريک کنيد و

اين جمله مبناي تبليغات غربي است . فيلم هاي سينمايي غربي با استفاده از حيله هاي دغلکارانه روانشناسي فردي و اجتماعي سعي مي کنند ، عقل و اختيار مخاطبانشان را از آنها بگيرند و آنها را به کاري که مي خواهند وادار نمايند … اما بنيان تبليغات مکتبي اين نيست . علت پيروزيهاي سپاه و بسيج و جهادسازندگي در جنگ اين بود که آنها با اختيار و آگهي در جنگ وارد شده بودند و کسي آنها را به اين کار مجبور نکرده بود .

در اينجا بايد بين معناي تبليغات و هنر نيز انتزاعي قائل شد . همانطور که قبلاً عرض کردم ، شيخ سعدي را يکي از حکماي معاصر شاعر اخلاق ناميده است . و اين سخني است حق . شيخ سعدي براي تبليغ شعر مي گفته ( تبليغ به معناي قرآني يعني ابلاغ وحي و شريعت و اخلاق ) اما اين بدين مفهوم نيست که اشعار او هنرمندانه نيست . اما حافظ رحمه الله عليه براي تبليغ شعر نمي گفته است . شعر حافظ شعر شيدايي است و هر که چون او شيداي حق شود و بر ادبيات نيز احاطه اي کافي داشته باشد ، شعر از زبانش مي جوشد ، شعر حافظ هنر است اما تبليغاتي نيست ، ولکن اشعار شيخ سعدي براي تبليغ گفته شده است ،‌هرچند هنرمندانه نيز هست ، بگذريم از غزليات عاشقانه سعدي که به غايت تبديل سروده نشده اند .

اما ، ما براي تبليغ فيلم مي سازيم . اگرچه لاجرم هنر نيز در آن جلوه گر مي شود . ما از حريم دين دفاع مي کنيم و قصد ما فيلم خوب ساختن و هنرمند شدن و افاضه فيوضات هنرمندانه کردن و عشوه فروختن و بازاريابي و جاه طلبي و شهوت پرستي و غيره نيست . در يک جمله ما از حريم دين دفاع مي کنيم و فيلمسازي وسيله کار ما است .

لطفاً بيوگرافي خود را در مورد شروع کار هنري توضيح دهيد ؟

حقير متولد 1326 در شهر ري و داراي فوق ليسانس معماري از دانشکده هنرهاي زيبا ، دانشگاه تهران هستم . اما کاري که انجام ميدهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست . حقير هرچه آموخته ام از خارج دانشگاه است . بنده با يقين کامل مي گويم که تخصص حقيقي در سايه تعهد اسلامي به دست مي آيد و لا غير . قبل از انقلاب فيلم نمي ساخته ام اگرچه با سينما آشنايي داشته ام ، اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است اگرچه چيزي ـ اعم از کتاب يا مقاله ـ به چاپ نرسانده ام . با شروع انقلاب ، حقير تمام نوشته هاي خويش را ـ اعم از تراوشات فلسفي ، داستانهاي کوتاه ، اشعار و … در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم که ديگر چيزي که حديث نفس باشد ننويسم و ديگر از خودم سخني به ميان نياورم . هنر امروز متأسفانه حديث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند . به فرموده خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي « رحمه الله عليه » :

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

سعي کردم که خودم را از ميان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر که بر اين تصميم وفادار مانده ام البته آنچه که انسان مي نويسد هميشه تراوشات دروني خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فاني کند آن گاه اين خداست که در آثار او جلوه گر مي شود . حقير اينچنين ادعايي ندارم اما سعي ام بر اين بوده است .

با شروع کار جهاد سازندگي در سال 58 به روستاها رفتيم که براي خدا بيل بزنيم . بعدها ضرورت هاي موجود رفته رفته ما را به فيلم سازي براي جهادسازندگي کشاند . در سال 59 به عنوان نمايندگان جهاد سازندگي به تلويزيون آمديم و در گروه جهادسازندگي که پيش از ما به وسيله خود کارکنان تلويزيون تأسيس شده بود مشغول به کار شديم . يکي از دوستان ما در آن زمان حسين هاشمي بود که فوق ليسانس سينما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود . او نيز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بيل بزند . تقدير اين بود که بيل را کنار بگذاريم و دوربين برداريم . بعدها حسين هاشمي با آغاز تجاوزات مرزي رژيم بعث به جبهه رفت و روز اول جنگ در قصر شيرين اسير شد ـ به همراه يکي از برادران جهاد به نام محمدرضا صراطي ـ ما با چند تن از برادران ديگر ، کار را تا امروز ادامه داده ايم . حقير هيچ کاري را مستقلاً انجام نداده ام که بتوانم نام ببرم . در همه فيلم هايي که در گروه جهاد سازندگي ساخته شده است ، سهم کوچکي نيز اگر خدا قبول کند به اين حقير مي رسد و اگر خدا قبول نکند که هيچ
+ نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 17:3 |


Powered By
BLOGFA.COM


وبلاگ winbeta feeds.feedburner.com/winbeta-news itiran.com/?type=xmlITIran.com | Front Page