|
سلام دوستان آیا شما برای دوستمان در مورد مراجع تقلید جوابی دارید
+ نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
19:16 |
سلام ببخشید دیر شد به علت مشکلات خانوادگی بود فقط این رابگویم ما همان طور که به دکتر نیاز داریم به مرجع نیاز داریم و اینکه به دلیل مشکلاتم دیگه نمی توانم به وبلاگ سر به زنم ولی سعی می کنم در آینده نزدیک آدرس وب سایت های مربوط به این موضوع رادر وبلاگ خواهم زد
+ نوشته شده توسط mojtaba در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت
21:23 |
سلام ببخشید آدرس وبلاگ رو اشتبا ه نوشته بودم همچنین ببخشیددیر شد.
آقای خامنه ای یک مرجع تقلید می باشند و همچنین ولی فقیه زمانهیعنی نائب آقا امام زمان(ع) به همین دلیل هم چهره ی ایشانچهره ی محسوب می شود.
در این که چطور ایشان نائب بر حق آقا امام زمان(ع)می باشند اینکه خداوند خود گفته که بر مومنان ولی خواهد گذاشت و همچنین امام خمینی(ره) می فرماید :
یک نفر مثل آقای خامنه ای پیدا کنید که متعهد به اسلام با شدوخدمتگزار وبنای قلبی اش بر این باشد که به این ملت خدمت کند پیدا نمی کنید ایشان را من سالهای طولانی می شنا سم.
اگر باز هم سوالی بود بنده در خدمت هستم.
+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت
15:48 |
محتواي علمي سيستم آموزشي کنوني که کاملاً بر مبناي تفکرات غربي بنا شده است به خود حق داده که همة امور را بر محور همين نحوة تفکر خاص تحليل و تفسير کند و تا آنجا که در سراسر جهان هيچ چيز نميتوان يافت، مگر اينکه مورد تعرض اين نظام فکري خاص قرار گرفته و دربارة آن فرضيه پردازي شده است؛ انسان و جهان، روح و جسم، اقتصاد، سياست، اجتماع، تاريخ، هنر و … بر همين مقياس حتي موجودات مجردي همچون فرشتگان، موجودات تاريخي و يا موجوداتي موهوم و خيالي مثل ديو و پري … نيز به مثابة موضوعي براي پژوهش در حيطةتعرض اين نظام فکري قرار گرفتهاند. اين موضوع في نفسه نبايد مورد اعتراض واقع شود، چرا که از يک سو اگر اين علوم ميتوانست انکشاف از حقيقت عالم بنمايد،پرداختن آن به همة امور نه تنها مذموم نبود که بسيار پسنديده بود، و از سوي ديگر،هر فرهنگ و تمدن حاکم اگر با ديگر فرهنگها و تمدنهايي که در حيطةحکومت آن قرار ميگيرند هم اينچنين عمل کند که فرهنگ و تمدن غرب کرده است، چندان دور از توقع و انتظار نيست؛ اگر چه فرهنگ و تمدن غرب به لحاظ ذات استکباري آن، از اين نظر با همة فرهنگها و تمدنهايي که در طول تاريخ کرة زمين رخ نموده، متفاوت است. علوم رسمي غرب نه تنها انکشاف از حقيقت عالم نميکند، بلکه همان گونه که اکنون در جوامع غربي و غربزده ميبينيم، در اکثر موارد حجاب حقيقت نيز ميگردد و انسانها را در جهانبينيهاي عجيب و غريب و موهوم، و پوچي مطلق، سرگردان ميسازد؛ و ما اين بحث را در چند مقالة آينده، با تفصيل بيشتر،در ضمن بررسي ماهيت علوم غربي بار ديگر دنبال خواهيم کرد. در هيچ يک از اعصار تاريخ سابقه نداشته است که تمدني بتواند تا اين حد و در اين وسعت و عمق، تمدنهاي ديگر را در خود منحل سازد و اينچنين بر روح و جان ديگر امتها تسلط پيدا کند و همة آنچه را که وجه مشخصة اقوام و ملتهاي مختلف در همة اعصار بوده است، يعني دين، زبان،فرهنگ، تاريخ، هنر، معماري، آداب و رسوم و غيره را به تبعيت از خود، تا آنجا تغيير دهند که امروز در کوچکترين و دورهافتادهترين دهکورههاي ايران و ترکيه و يونان نيز مردم لباس اروپايي ميپوشند، خانههاي خويش را به سبک اروپاييها ـ البته با تقليدي بسيار زشت و ناشيانه ـ ميسازند، آداب و رسوم تمدن غربي را تقليد ميکنند و حتي در زبانشان به تبعيت از غرب تغييرات اساس رخ نموده است. امروز يک دانشجوي چيني در همة تفکرات خويش دقيقاً با همان معيارهايي به موضوعات مختلف ميانديشد که يک دانشجوي کاليفرنيايي. نظريات اين دو دربارةتاريخ،تمدن،هنر،سياست،زندگي، تربيت فرزندان، همسرداري، طب، روح، جسم،آسمان، زمين … با کمي تفاوت يکسان است،و تفاوت ها نيز ـ اگر موجود باشد ـ در ريشهها و مباني نيست،بلکه در فرعيات و نتايج است. در مصر،جده، استانبول، مسکو،دهلي، پرو … و حتي دورافتادهترين دهکورههاي آفريقا و استراليا نيز ـ به شرط آنکه مدرسه و تلويزيون رفته باشد ـ وضعي غير از اين وجود ندارد. تفاوتهاي اندکي هم که وجود دارد،در لباس، غذا،بعضي از آداب و رسوم، و … ـ آن همه کوچک است و ظاهري که به راحتي قابل اغماض است. حقير ميدانم که براي اکثر کساني که اين نوشته را ميخوانند اين پرسش همراه با تعجب طرح خواهد شد که «خوب، چه اشکالي دارد؟! آيا اين از محسنات تمدن جديد نيست که همةمردم جهان را از خرافات و فقر فرهنگي نجات داده و اختلافات و مناقشات بيهوده را از بين برده و اتحاد و وحدت ايجاد کرده است؟!» حقير در جواب اين سؤال،بار ديگر عرض مي کنم که اگر اکتشافات و يافتههاي علوم جديد مبتني بر حقيقت عالم باشد، همة آنچه که ما در ردّ و ذمّ تمدن غربي و نظام آموزشي آن ميگوييم به حسن و مدح و تأييد تبديل خواهد شد و نه تنها ديگر جاي هيچ اعتراضي باقي نميماند،بلکه ميبايد شکرگزار غربيها هم باشيم که راه ادراک حقايق را بر همة انسانهاي سراسر عالم گشودهاند. اما آيا به راستي انسان با اين علوم از خرافات و جهل نجات پيدا کرده و يا نه، در جهل و خرافاتي بسيار عميقتر فرو رفته است؟ لازم به تذکر است که اگر انقلاب اسلامي ايران پيروز نشده و کار رجعت به مباني فرهنگي اسلام در همة زمينهها به اين حد از وسعت و اشاعه نرسيده بود، هرگز امکان سخن گفتن از اين مسائل با اين همه جرأت و جسارت به وجود نميآمد. اگر کسي بينگارد که انقلاب اسلامي ايران، همچون ديگر انقلابهايي که در قرون اخير اتفاق افتاده است، داراي وجههاي صرفاً سياسي است، سخت در اشتباه است. رودرويي انقلاب اسلامي ايران در اصل با «تفکر غربي» است و ما انشاء الله در آيندهاي نه چندان دور، شاهد يک رجعت همه جانبة فرهنگي به اصول و مباني اسلام خواهيم بود و خواهيم ديد که چگونه تمدن اسلام مبتني بر همين رجعت وسيع فرهنگي، تحولات عظيمي را در ارکان و ظواهر حيات اجتماعي انسان ايجاد خواهد کرد و نظامات تازهاي را در همة زمينههاي علمي،فرهنگي، سياسي و مدني برقرار خواهد داشت. البته تاکنون اکثر افراد و حتي بسياري از علماي روحاني متأسفانه با خوشبيني و بدون تأمل عميق در مسائل، ميانگارند که اسلام فيالجمله محتواي علمي سيستم آموزشي کنوني را تأييد ميکند و ما شاهد تلاشهايي هستيم که با هدف انتقال اين سيستم آموزشي و محتواي علمي آن به حوزههاي علميه انجام ميپذيرد. يک برداشت سطحي از توصيههاي داهيانةحضرت امام امت در زمينة وحدت حوزه و دانشگاه، بدون تأمل ميتواند به اين نتيجه دست يابد که بايد علوم دانشگاهي را با همين محتواي کنوني در حوزههاي علميه اشاعه داد و فيالجمله تعليمات سنتي را با علوم رسمي و يافتههاي علمي و تخصصي دانشگاهي مطابقت بخشيد. پايينترين نقطهاي که اين تفکر ميتواند به آن منتهي شود اين است که ما معارف اسلام و تعليمات سنتي حوزههاي علميه را با يافتههاي علوم دانشگاهي محک بزنيم و هر چه مورد تأييد قرار نميگيرد به دور بريزيم. اين تفکر هم اکنون، در ايران و ساير نقاط جهان، در ميان بسياري از مسلمانهايي که گرايش هاي شديد ليبراليستي و غربگرايانه دارند اشاعه دارد و در واقع مبناي فکري بسياري از انحرافات سياسي ـ نظير آنچه در ميان مجاهدين خلق، نهضت آزادي و اصحاب بنيصدر شاهد آن بوديم ـ بر همين برداشتهاي ليبراليستي قرار دارد. اگر به آنچه که حضرت امام امت در هنگام بازگشايي دانشگاهها فرمودند مراجعه کنيم، خواهيم ديد که اين برداشت هاي ليبراليستي با مفهوم حقيقي وحدت حوزه و دانشگاه ـ يعني آنچه مورد نظر حضرت امام بوده است ـ بسيار متفاوت و حتي متناقض است. ايشان صراحتاً فرمودهاند: … دانشگاه را باز کنند، لکن علوم انسانياش را به تدريج از دانشمنداني که در حوزههاي ايران هست و خصوصاً در حوزة علميه قم استمداد کنند. آيا مقصود ايشان اين است که علماي حوزه علوم انساني را با همان محتواي کنوني کتابهاي درسي تدريس کنند؟ اگر اينچنين باشد، ديگر چه نيازي است که به سراغ دانشمندان حوزههاي علميه بروند؟ اگر علماي حوزههاي علميه وظيفة تدريس علوم انساني را در دانشگاهها بر عهده بگيرند، لاجرم به بازنگري محتواي کنوني علوم انساني خواهند پرداخت و اين محتو را با نظريات کامل اما غير مدون اسلا مدر زمينههاي مختلف علوم اساني مقايسه خواهند کرد و اين حرکت به يک تحول عظيم علمي در مباني معرفتي علوم انساني مقايسه خواهند کرد. و اين حرکت به يک تحول عظيم علمي در مباني معرفتي علوم انساني منجر خواهد شد و رفته رفته نظام آموزشي ديگري جانشين سيستم آموزشي کنوني خواهد گشت. و مقصود از وحدت حوزه و دانشگاه همين است. اين تحول بدون ترديد تغييري در حد «افزودن چند واحد معارف اسلامي» به همان محتواي قبيلي دروس دانشگاهي نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامي به مجموعة دروس دانشگاهي هيچ مشکلي را از پيش پاي برنميدارد. آنچه که بادي انجام شود، يک بازنگري کلي و وسيع و عميق به محتواي کنوني علوم غربي و ارزيابي آن توسط علمايي است که انديشة آنان بر مباني معرفتي اسلام بنا شده است. اگر حضرت امام دربارة علوم انساني تأکيد فرمودهاند بدين علت است که اين بازنگري و ارزيابي بايد نخست از علوم انساني آغاز گردد و سپس به دامنة علوم تجربي نيز کشيده شود. اگر اين ارزيابي و تطبيق از علوم انساني آغاز گردد، لاجرم علوم تجربي را نيز در برخواهد گرفت، چرا که اصولاً، برخلاف آنچه عموم ميپندارند، علوم تجربي، بنيان، جهت و حتي روش پژوهشي خويش را از فلسفة غربي اخذ کردهاند. يکي از علماي معاصر در اين باره گفته است: در ست است که به علوم طبيعت صورت رياضي داده شده و اين علوم در مدارس و دانشکدهها با قطع نظر از نتايج علمي و فني آن تدريس ميشود و در ظاهر ميتواند صورت صرف نظر و علم نظري داشته باشد،اما در ذات و حقيقت خود علم نظري نيست، زيرا درستي و اتقان احکام آن اعتبار تکنيک و تکنولوژيک دارد و به عبارت ديگر درستي احکام علوم طبيعت در اين است که ميتوان به مدد آن اشيا را تغيير داد و از آن به نفع بشر استفاده کرد. پس اين علم جديد را ميتوان به اصطلاح قدما علم اعتباري در مقابل علم حقيقي و علم نظري قرار داد. چه نسبتي ميان علم حقيقي و علم اعتباري وجود دارد؟ علم حقيقي مبناي علم اعتباري است و اين حکم به طور کل در طي تاريخ فلسفه صادق است و چون علم جديد هم علم اعتباري است، يعني بدون آنکه به ذات و حقيقت اشياء نظر داشته باشد و موجودات نه چنانکه هستند بلکه در صورت رياضي و کمي اعتبار ميکند، مؤسس بر فلسفه است، اما احکام آن از احکام فلسفه استنتاج نميشود. ما در اين کتاب رفته رفته در اين جهت سير کردهايم که لاجرم بايد به بحث دربارة ماهيت علم و علوم جديد بپردازيم. محتواي علمي سيستم آموزشي کنوني در مدرسهها و دانشگاهها انباشته از فرضياتي است که هر چند کاملاً به اثبات نرسيدهاند، اما به گونهاي تدريس ميشوند که تو گويي علم مطلق هستند و هيچ ترديدي در آنها وجود ندارد. پيش از بحث دربارة ماهيت علوم جديد،لازم است که ما مواردي چند از اين مطلقگوييهاي بياساس را بررسي کنيم تا ضرورت بحث در ماهيت علوم جديد بيش از پيش مشخص شود. يکي از مشهورترين مطالبي که کتابهاي درسي مدارس و دانشگاهها را پر کرده است تحليلهاي داروينيستي بسيار شبههناکي است که غربيها در باب تاريخ تمدن ميگويند. در اين تحليلها زنجيرة وراثتي انسان کنوني را به ميموننماهايي ميرسانند که پيش از دوران چهارم زمينشناسي ميزيستهاند. سپس پيدايش اولين انسانها را به اواسط دوران چهارم زمين شناسي، به حدود نيم ميليون سال پيش ميرسانند. مشهور اين است که نخستين جوامع انساني جامعههايي اشتراکي است از آدمهايي بوزينه سان که در غارها ميزيستهاند و از ابزارهاي سنگي استفاده مي کردهاند، شکارچي بودهاند و لباسهايي از پوست حيوانات به تن ميکردهاند و با ايما و اشاره و از طريق اصواتي مقطّع و تکامل نايافته با يکديگر سخن ميگفتهاند. از سوي ديگر، قرآن مجيد و روايات متقن، زنجيرةموروثي انسانهاي کنوني را به يک زوج انساني ميرساند که از بهشت هبوط کردهاند: آدم و حوا (سلام الله عليها). آدم (ع) اولين پيامبر خدا و حجت او بر کرة زمين است و آنچنان که از نصّ قرآن بر ميآيد متعلم به علم الاسماء ـ يعني حقايق عالم وجود ـ است. پرسش حقير اين است که به راستي چگونه ميتوان بين اين مطالب و آنچه در کتابهاي تاريخ تمدن و کتب آموزشي مدرسهها و دانشگاهها دربارة انسانهاي اوليه يافت ميشود، جمع آورد؟ حقير در ميان مؤمنين از دوستان و آشنايان خويش و ديگر کساني که به نوعي با آنان در ارتباط بودهام، کسي را نديدهام که تفسير روشن و درستي از اين مطالب در ذهن داشته باشد. همة آنها حضرت آدم عليه السلام را ـ معاذالله ـ به صورت يکي از انسانهاي بدوي تصور ميکردهاند که با لباسي از پوست حيوانات، گرز سنگي به دست به دنبال شکار ميدود و … چه بگويم؟ با انصاف ترين و آگاه ترين کساني که ديدهام آنها هستند که از هر نوع تصور و تصديقي در اين زمينه فرار ميکنند و با اين وسيله سعي ميکنند که تقدس آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را براي خود محفوظ دارند. حالا تنظيم کنندگان کتابهاي درسي چگونه به درستي اين فرضيات شبههناک يقين پيدا کردهاند و کتابهاي دبستان و دبيرستان و دانشگاه را از اين مطالب مجعول دربارة تاريخ تمدن پر کردهاند، خدا ميداند. آيا آنها هرگز از خود نپرسيدهاند که اگر به راستي زندگي انسانها از اين جوامع اشتراکي آدمهاي بوزينه سان آغاز شده باشد، آيات و روايات مربوط به آفرينش انسان را چگونه بايد تفسير و تحليل کرد؟ به راستي آنها هرگز به اين مسئله نينديشيدهاند که اين سير تاريخي براي تکامل بشر در صورتي درست است که ما مبناي داروينيستي تطور انواع را پذيرفته باشيم؟ يعني براي اعتقاد داشتن به اينکه زندگي انسان بر کرة زمين از جوامع بدوي و اشتراکي انسانهاي بوزينهسان آغاز شده است بايد نخست ايمان آورد که انسان از نسل ميمون است؛ به عبارت روشنتر، بايد اين سير تکاملي را که عرض خواهم کرد براي پيدايش انسان پذيرفت: پستانداران موش مانند ابتدايي، تارسير، ميمونهاي قارة جديد، ميمونهاي قاره قديم، ژيبون، اورانگاوتان، شمپانزه، گوريل، انساننماهاي جنوب آفريقا، انسان. آيا اين سير تکاملي براي آفرينش انسان با محتواي عملي قرآن و روايات مطابقت دارد؟ اگر کسي ميپندارد که مبناي اين فرضيات بر واقعيات انکار ناپذير علمي بنا شده است و فيالمثل فسيلهاي پيدا شده از نسلهاي پيشين انسانها اين فرضيات را تأييد ميکند، بداند که سخت در اشتباه است. اگر بخواهيم روشنتر و با استفاده از مثالهاي روشنگر سخن بگوييم بايد گفت که اگر با حذف همة پيچيدگيهايي که خود دانشمندان غربي به آن اذعان دارند و ما در ادامة همين فصل بدان اشاره خواهيم کرد، بر سبيل مسامحه فقط نمونههاي برگزيدهاي از فسيلهاي پيدا شده را ذکر کنيم که در فرضيات انسانشناسي غربيها ميگنجد، باز هم هيچ دليلي وجود ندارد که اين فرضيهها بر حقيقت استوار باشد. به عنوان مثال، اگر از ميان فسيلهاي پيدا شده ـ آنچنان که در اکثر کتابهاي آنتروپولوژي و تاريخ تمدن آمده است ـ فقط انسان جاوه (پيتکانتروپ)، انسان پکن (سينانتروپ)، انسان نئاندرتال و هوموساپينس يا انسان امروزي را در نظر بگيريم، باز هم دو دانشمند بر مبناي دو ايدئولوژي مختلف فرضيات کاملاً متفاوت و متناقضي را بر همين نمونههاي ياد شده بار خواهند کرد. فرضيه اي که يک فکر داروينيستي بر مبناي مجموعة نمونههاي مذکور ارائه خواهد داد اين است: در ميان قديميترين فسيلها، اولين فسيل کشف شده، فسيل معروف به انسان جاوه است که بوسيلة کاشف آن … پيتکانتروپ ناميده شد. اين نام، اولي به بقايائي داده شد که عبارت بود از يک کاسة سر، يک استخوان ران، يک آرواره پائين و چند دندان. ازروي اين بقايا، وجود يک شکل انسان فوقالعاده ابتدائي ] ![ استنتاج شد که اندازة مغزش حد وسط بين انسان و گوريل، دندانهايش از نظر ساخت، ميانه حال، اما بدنش راست (قائم) بود. اين استنتاج نه تنها به وسيلة کشفيات ديگر در جاوه تأييد شد، بلکه کشفيات بسيار گستردهتري نيز که در نزديک پکن انجام پذيرفته، مؤيد آن بوده است. انسان پکن را سينانتروپ ناميدهاند … انسان جاوه داراي کمترين گنجايش مغزي و بزرگترين برجستگيهاي استخواني در بالاي چشم است … انسان نئاندرتال، داراي گنجايش مغزي بيشتر و برجستگيهاي استخواني کوچکتري از انسان جاوه است … انسان امروزي (هوموساپينس) داراي جمجمهاي راست از همه ظريفتر، بدون پوزه، ولي بيني و چانهاي کاملاً رشد کرده. يک تفکر داروينيستي از آنجا معتقد به تطور انواع است فوراً نمونههاي ياد شده رابه يکديگر پيوند ميدهد و اين فرضيه را استنتاج ميکند که: نسل انسان امروز به نئاندرتال و سپس به گوريل ميرسد. اما همين نمونهها اگر در اختيار يک انسان مسلمان قرار بگيرد نتيجهاي کاملاً متفاوت خواهد گرفت. البته کسي در اينکه يک چنين موجوداتي در کرةزمين بودهاند شکي ندارد. اما در اينکه بين آنها و نسل کنوني انسان در کرة زمين چه رابطهاي هست، سخن بسيار است. علامه طباطبائي (ره) در طي مباحث مفصلي در مجلدات مختلف «الميزان» حيوان ديگري متولد نشدهاند. از جمله، ايشان در ذيل آية اول از سورة «نساء» فرمودهاند: … لکن دانشمندي ژئولوژي ـ علم طبقات زمين ـ گفتهاند که عمر نوع انسان ازميليونها سال هم تجاوز ميکنمد و آثار و فسيلهايي هم که مربوط به بيش از پانصد هزار سال قبل است به دست آوردهاند، ولي اين دانشمندان دليل قانع کنندهاي که ثابت کند نسل موجود متصل و پيوسته به آن انسانهاست، در دست ندارند …. اما قرآن صريحاً بيان نکرده است که آيا ظهور نوع انسان مختصر به همين دوره است يا اينکه قبلاً هم ادواري بر او گذشته که ما آخرين آنها هستيم. گر چه بسا ميتوان از اين آية: وَ اِذْ قالَ رَبُّک لِلْمَلائِکهِ اِنّي جاعِلٌ فِي الأرْضِ خَليفَهً قَالوا اَتَجْعَلُ فيهَا مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَفْسِک الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَ نُقَدِّسُ لَک قَالَ اِنّي اَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَموُنَ استشمام کرد که قبل از دورة کنوني ادوار ديگري نيز بر نوع انسان گذشته باشد، همانطور که در تفسير آية فوق بدان اشاره کرديم. اري، از بعضي روايات اهل بيت (ع) معلوم ميشود که اين نوع،ادوار زيادي قبل از اين دوره به خود ديده است. در تفسير عياشي از امام صادق عليهالسلام نقل شده که فرمودند: «اگر ملائکه قبلاً کسي را نديده بودند که در زمين فساد و خونريزي کند اطلاعي از اين مطلب که گفتند آيا کسي را در زمين قرار ميدهي که فساد و خونريزي کند، نداشتند.» علامه طباطبائي (ره) ميفرمايد: ممکن است اين روايات اشاره به دوراني باشد که پيش از دورة بنيآدم بوده و در آن دوران افراد ديگري روي زمين زندگي مي کردهاند چنانکه روايات ديگري نيز بر اين امر دلالت دارد. به راستي چه دليلي وجود دارد که نمونههاي ياد شده از نظر وراثتي به زنجيرة واحدي تعلق دارند؟هيچ؛ گذشته از آنکه اصلاً دلايل بسياري نيز بر ردّ اين فرضيات موهوم وجود دارد. انسان همواره بر مبناي شناخت خويش از هيچ دليلي وجود ندارد که اين تصورات و توهمات بر واقعيت و حقيقت عالم وجود منطبق باشد. خودِ آنتوني بارنت، نويسندة کتاب «انسان به روايت … »، هنگام بحث از پيچيدگيهاي موجود ميگويد: خيلي راحت بود اگر ميشد داستان تکامل انسان را به نحوي که در بالا خلاصه کرديم، تمام شده دانست؛ اما قطعات ديگري يافت شدهاند که بهيچوجه در يک چنين طرح سادهاي نميگنجند. مشهورترين اينها، جمجمهاي است به نام سوانسکومب. اين جمجمه از روي دو تکه استخوان شناخته شده است که عقب و قاعده و قسمتي از يک طرف کاسه سر را تشکيل مي دهند. اين دو تکه استخوان در يک حفرة شني در جنوب روخانةتمز، بين دارتفورد وگريوزند يافت شده است، ناحيهاي که باستان شناسان آن را از لحاظ بقاياي انساني بسيار غني ميدانند. اين جمجمه متعلق به زني بود که سن او در حدود بيست و چند سال بوده است. ضخامت استخواهاي جمجمة او از ضخامت مغزياش بين 1325 تا 1350 سانتيمر مکعب برآورد شده است. اهميت اين جمجمه از اين جهت است که صاحب آن تقريباً بطور مسلم از معاصران نزديک انسان جاوه و پکن بوده است. و اين خود دليل نسبتاً قانع کنندهاي است که انسانهايي با هيئت انسان امروزي در دوره پلئيستوسن ميانه وجود داشتهاند. واضح است که تا وقتي نمونههاي بسيار ديگري از اينگونه به دست نيامده است، نميتوان توجيهي قطعي براي اين بقايا ارائه داد. قطعات ديگري نيز يافت شده که گواه بر اين است که در دورة پلئيستوسن ميانه و پاياني، يعني قبل از ظهور انسان نئاندرتال، انسانهايي به شکل انسان جديد (ساپينس) وجود داشتهاند. گذشته از همه اينها، اگر ما فرضية داروينيستي تطور انواع را قبول نکنيم ـ که قبول نميکنيم ـ ديگر بحث کردن در اطراف اين نمونهها در چگونگي ارتباط آنها با يکديگر ضرورتي ندارد، چرا که اصولاً همة فرضيات مربوط به پيدايش انسان و تاريخ تمدن بر همين رکن اساسي،يعني نظرية داروين مبتني بر تطور انواع بنا شده است. توضيحي که بار ديگر تذکر آن در اينجا ضروري است اين است که هرگز نميتوان همة وقايع و حوادث عالم خلقت را با استفاده از قانون عمومي علّيت و سببيّت به گونهاي تفسير کرد که ديگر نيازي به «عالم امر» و «دخالت ارواح مجرد» نباشد. البته گرايش عامي که به تبعيت از تفکر سيانتيستي و علم پرستانة غربي در سراسر جهان امروز اشاعه يافته،همواره سخت متعهد است که همة امور را با استفاده از قوانين طبيعي و زنجيرة علّي و سببي حوادث به گونهاي توجيه و تفسير کند که نيازي به خداوند و عالم امر پيدا نشود. اگر چه يک انسان عاقل و عارف در همة قانونمنديها و سنتهاي طبيعي و تاريخي عالم خلقت نيز خدا را مي بيند و اصلاً در نور وجود اوست که همه چيز را موجود ميبيند، اما تفکر غالب امروز متأسفانه، متعمدانه و با اصرار در جهل، مايل است که عالم خلقت را بينياز از عالم امر بداند و با اين حيلة جاهلانه و کبک مانند از مذهبي بودن بگريزد. هر چند کبکي که سر خود را در برف فرو کرده است تنها خود را فريب ميدهد، لکن اين نحوة تفکر و اين خودفريبي در همة توجيهات علمي اين روزگار وجود دارد و مقبولتي عام يافته است. توجيه مادّي عالم خلقت بر محور سببيت محض به بک دور باطل و تسلسل بيپايان منجر ميشود و اگر انسان خود را فريب ندهد و تغافل نکند، به راحتي درخواهد يافت که زنجيرة سببي حوادث ناگزير بايد نهايتاً در آخرين نقطه، با اتکا به عالم امر يا عالم روح و دخالت ارواج مجرد توجيه و تفسير شود، اگر نه، هيچ واقعه و حادثهاي در عالم قابل ادراک نيست. به طور کلي وجود کفر و عقل و حيات و حرکت و قدرت و اراده در علام خلقت به هيچ صورت، جز با اتکا به عالم امر، قابل توجيه نيست. روح مجرد است که منشأ عقل و حيات و اراده است و روح نيز موجودي است از عالم امر. اگر بخواهيم عالم خلقت را مستغني از روح مجرد توجيه کنيم،بايد بپذيريم که در ميان مواد معدني ناگاه چيزي خودبهخود، بدون نياز به محرک خارجي به حرکت بيفتد يا يک مادة معدني ناگهان به يک مادّة آلي تبديل شود يا يک مادة معدني شروع کند به خود و ديگران انديشيدن. آنها که ميخواهند عالم خلق را اين گونه توجيه کنند ناچار بايد متوسل به خرافاتي از اين قبيل که عرض شد بشوند و همانگونه که در ماترياليسم ديالکتيک مي بينيم، اين نقاط را در محفوفهاي از خرافات و غفلتزدگيها بپيچند تا انسان درنيابد که دچار اشتباه شده است. فيالمثل مفهوم مکان خودبهخود انسان را بدين حقيقت ميرساند که جهان نامحدود و بينهايت است و پذيرش اين امر، ايمان آوردن به خداوند و جهان لايتناهي آخرت است. تصور مکان خودبهخود انسان را بدين پرسش ميکشاند که «پايان عالم کجاست؟» يا «آسمان به کجا منتهي ميشود؟». هر ديوارة انتهايي که بخواهيم براي آسمان يا عالم خلقت قائل شويم، باز مواجه با اين سؤال ميشويم که «آن ديوارة انتهايي در کجا قرار دارد؟» يا «بعد از آن چيست؟». اگر نخواهيم قبول کنيم که عالم نامحدود و بينهايت است و آسمان تا هر کجا که بروي آسمان است و به جايي ختم نميشود دچار يک دور تسلسل باطل ميشويم و مسئله همواره لاينحل باقي ميماند، مگر اينکه بپذيريم که عالم نامحدود است و پذيرش اين امر في نفسه به معناي پذيرفتن «عالم امر» يا «عواملي فراتر از عالم ماده» است. دربارة زمان نيز مسئله همين است. مفهوم زمان خودبهخود ما را به اين سؤال ميکشاند که «زمان از کي آغاز شده است؟» يا «کي زمان به پايان ميرسد؟» هر نقطه نهايي که بخواهيم براي آغاز يا پايان زمان قائل شويم به ناچار خود قطعهاي از زمان است و باز هم مسئله به همان صورت بر جاي خود باقي است. اگر نخواهيم مفاهيم «ازلي» و «ابدي» را قبول کنيم، اين دور باطل هرگز حل نخواهد شد، مگر آنکه مفاهيم ازل و ابد را بپذيريم و اين پذيرش فينفسه ايمان آوردن به خدايي است که هُوَ الْاَوَّلُ وَ الاْخِرُ. براي پرهيز از اطناب کلام بايد بگوييم که در همة موارد ديگر نيز مشکل از همين قرار است. پرسش کردن از حرکت اوليه (محرک اوليه)، علت اوليه (علت العلل)، ارادة اوليه … و بالأخره موجود اوليه يا واجبالوجود لاجرم به ايمان مذهبي منتهي ميشود، مگر اينکه انسان خود را به غفلت بزند و با پرسشهايي انحرافي،فکر خود را از پرسش اصل برگرداند. فيالمثل ماترياليستها براي آنکه از مشکل لاينحلّ «محرک اوليه» خلاص شوند و ايمان به خدا نياورند، منشأ حرکت را به تضاد دروني اشيا باز ميگردانند، در حالي که اين کار فقط به تأخير انداختن همان پرسش اصلي است. حالا در جواب اينکه «منشأ تضاد دروني اشياء چيست؟» چه بايد گفت؟ گذشته از آنکه باز هم مشکل نياز حرکت به محرک خارجي بر سر جاي خويش باقي است و اگر پاي فوتباليستها به توپ فوتبال نخورد، تا دنيا دنياست توپ خود به خود حرکت نخواهد کرد. پرسش از نخستين انسان نيز يکي از همين مشکلات اساسي است که جز با اتکا به عالم امر و توجيه و تفسير مذهبي قابل حل نيست. هيچ نوعي خود به خود به نوع ديگر تبديل نخواهد شد. براي حقير بسيار شگفتآور است اينکه آدمهايي ظاهراً عاقل فرضية جهش را به مثابه يک حرف عاقلانه ميپذيرند. اگر کسي قدرت دارد که خود را به نوعي ديگر تبديل کند جهش بيولوژيک نيز امکان وقوع دارد. کدام عاقلي اين تغيير خودبهخودي را ميپذيرد؟ جهش يک تغيير ماهوي است و قبول کردن اينکه تغيير در ماهيت اشياء خودبهخود روي دهد از اعتقاد داشتن به خلقالساعه خندهدارتر و احمقانهتر است. چگونه ممکن است که انسان از نسل ميمون باشد؟ اين يک خرافة علمي (!) است و متأسفانه علم امروز از اين خرافهها بسيار دارد. انسان بدوي با آن مشخصاتي که در کتابهاي تاريخ تمدن نوشتهاند زاييده خيالات الکليستي غربيهاست. نه اينکه موجوداتي با اين مشخصات وجود نداشتهاند، خير؛ موجوداتي اينچنين در کرة زمين زيستهاند، اما بدون ترديد انسان امروز از نسل آنها نيست و آنها هم از نسل ميمون نبودهاند. امکان تبديل و تطور خودبهخودي انواع به يکديگر هرگز وجود ندارد. تغييراتي که در يک نوع گياه يا حيوان به وجود ميآيد صرفاً در حد انقراض،اصلاح و تکامل است، نه استحاله به انواعي ديگر. دربارة آغاز زندگي انسان بر کرةزمين و پايان کار او نظر قرآن و روايات بسيار صريح و روشن است. سير حيات بشر بر کرة زمين از يک زوج انساني به نام آدم و حوا (س) که از بهشت برزحي هبوط کردهاند آغاز شده است. اولين جامعة انساني روي کرة زمين امت واحدة حضرت آدم (ع) است که در محدودة کنوني مکه و اطراف آن در حدود هفت تا ده هزار سال پيش تشکيل شده است. بين اين انسانهاي اوليه و نسلهايي که فسيلهاي آنها مورد مطالعة آنتروپولوژيستها قرار گرفته است، پيوند موروثي وجود ندارد. آنچنان که از باطن کلام خدا و روايات برميآيد، نسل اين انسانها هزارها سال پيش از هبوط در کرة زمين انقراض پيدا کرده است. قرآن مجيد و روايات جز در مواردي بسيار معدود، درباره مشخصات مادي و ظاهري زندگي اين امت واحده سکوت کردهاند و اصولاً نبايد هم توقع داشت که قرآن و روايات اصالتاً به صورت ظاهري زندگي امتها و اينکه چه ميخوردهاند، چه ميپوشيدهاند يا با چه وسايلي کشاورزي و دامداري ميکردهاند نظر داشته باشد. اگر ميبينيم که تفکر امروز غرب در سير تاريخي تمدن تنها به همين وجوه مادّي از زندگي جوامع انساني نظر دارد بدني علت است که فرهنگ غرب و علوم رسمي، از تاريخ تحليلي صرفاً اقتصادي دارند و البته از لفظ «اقتصاد» نيز به مفهومي خاص توجه دارند که در فصلهاي گذشته اجمالاً بدان پرداخته شد. قرآن و روايات تاريخ زندگي بشر را بر محور حرکت تکاملي انبيا بررسي کردهاند و حق هم همين است. به همين علت، فيالمثل اگر چه ما نميدانيم که حضرت ابراهيم خليلالرحمان (ع) با چه وسايلي کشاورزي ميکردهاند، اما از جانب ديگر، جزئيات امتحانات الهي ايشان را در سير و سلوک طريق خدا به طور کامل ميداني. در آيه مبارکة 30 از سورة «بقره» هنگامي که پروردگار متعال قصد خويش را از گماردن خليفهاي در کرة زمين ظاهر ميسازد، جواب فرشتگان به گونهاي است که از گويا تاريخ نسلهاي منقرض شدة انسان هايي ديگر را در کرة زمين ميدانند و بر سفاکيت و فسادانگيزي آنان آگاهي دارند. همان طور که در فصل گذشته در نقل فرمايش حضرت علامه طباطبائي (ره) بدان اشاره رفت، احتمالي قريب به يقين وجود دارد که بتوان از آية مبارکة مذکور برداشتي آنچنان داشت که عرض شد. رواياتي هم که بتوانند مؤيد اينچنين برداشتي باشند وجود دارند. حضرت علامه طباطبائي (ره) در بيان اينکه «انسان نوعي مستقل و غير متحول از نوع ديگر است» در تفسير «الميزان» ذيل آية نخست از سورة«نساء» فرمودهاند: … آياتي که گذشت براي اين بحث هم کافي است. چون آيات قبل انسان موجود را که با نطفه توالد ميکند منتهي به آدم و زنش ميداند و خلقت آن دو را نيز از خاک ميشناسيد. پس نوع انسان به آن دو باز ميگردد، بدون اينکه خود آن دو بچيزي همانند وي را همجنس منتهي شوند، بلکه آنها آفرينشي مستقل دارند. اما آنچه که امروز نزد علماء طبيعي و انسان شناسي معروف شده اينست که ميگويند پيدايش انسان اولي در اثر تکامل بوده است. اين فرضيه با جميع خصوصيات خود، گرچه مورد قبول همگاني نيست و هر دم دستخويش بحث و اشکال است اما اينکه اصل فرضيه يعني اينکه انسان حيواني بوده که در نتيجة تحول انسان شده است، امري است که همه آنرا پذيرفته و بحث از طبيعت انسان را بر آن مبتني کردهاند. سپس حضرت علامه به تشريح فرضيه پرداخته و آنگاه در ادامة آن فرمودهاند: اين فرضيه از آنجا بوجود آمده که در ساختمان موجودات بطور منظم کمالي ديده ميشود که در يک سلسله مراتب معيني از نقص رو به کمال پيش رفته است و نيز تجربههايي که در زمينه تطورات جزئي بعمل آمده، همين نتيجه را تأييد ميکند ـ اين فرضيه اي است که براي توجيه خصوصيات و آثار انواع مختلف فرض شده است بدون آنکه دليل مخصوصي آنرا اثبات نمايد و يا عقيدهاي مخالف آنرا رد کند. بنابراين ميتوان فرض کرد که اين انواع بکلي از هم جدا و مستقل باشند بدون اينکه تطوري که نوعي را به نوع ديگر مبدل سازد در کار بيايد. بلي صرفاً يک سلسله تطوراتي سطحي در زمينة حالات هر نوعي وجود دارد بدون اينکه ذات آنها دستخوش تحول شود. تجربههايي هم که انجام گرفته بطور کلي در زمينة همين تطورات سطحي است که در يک نوع انجام گرفته و هنوز تجربة تحول فردي را از يکنوع به نوع ديگر مشاهده ننموده، هرگز ديده نشد که ميموني تبديل به انسان شود. بلکه صرفاً در مورد خواص و آثار و لوازم و اعراض بعضي از انواع است که تجربه تطوراتي را نشان داده است. شايد در وهلة اول قبول اين نظريه نسبت به فرضية تطور انواع مشکلتر جلوه کند، اما اگر درست بينديشيم اينچنين نيست. مشکل اينجاست که قريب به اتفاق مردم جهان از همان آغاز کودکي که از بيشترين استعداد روحي و جسمي براي آموزش بهرهمند هستند، در مدارسي که براي آموزش علوم غربي پايه گذاري شدهاند رأي پذيرش فرضيه هاي علمي تمدن غرب آماده ميگردند. همانطور که پيش از اين با نقل قول از کتاب «موج سوم» عرض شد، خواندن رياضيات و هندسه از همان اوان کودکي در مدارس عقلاً و منطقاً ما را براي ادراک و تفهم علوم جديد ـ که صورتي رياضي دارند ـ آماده ميسازد. منطق علوم جديد، منطق رياضي است و بدين ترتيب، رياضيات مدخل ادراک و تعليم همة علوم ديگر، اعم از علوم تجربي و انساني است و اگر در مدارس به کودکان با روشهاي خاصي که همة ما با آن آشنا هستيم رياضيات و هندسه ميآموزند براي آن است که عقلاً و منطقاً آنان را براي آموختن علوم جديد آماده سازند. مقصود اين است که اگر پذيرش نظرية قرآن و روايات در باب هبوط بشر نسبت به فرضيةتطور انواع مشکلتر جلوه ميکند، بدين علت است که ما با عبور از مراحل آموزشي خاصي که در مدارس و دانشگاهها طي کردهايم، روحاً براي ادراک زبان علمي جديد به مراتب آمادگي بيشتري داريم؛ اگر نه، اعتقاد داشتن به تطور انواع از نظر غرابت و بيگانگي موضوع، با ايمان آوردن به خلقالساعه تفاوتي ندارد. کسي که به فرضية تطور انواع و تبديل آنها به يکديگر ايمان مي آورد، لاجرم بايد نوعي خلقالساعه را بپذيرد. قبول کردن اينکه در مسير تکاملي انواع جهشي اتفاق ميافتند که به يک تغيي ماهوي منجر ميشود. تا آنجا که بتواند نوعي از حيوان را به نوعي ديگر تبديل کند، از نظر غرابت مثل ايمان آوردن به خلقالساعه است. جهش بيولوژيک هم نوعي خلقالساعه است و اگر ما امکان خلق الساعه را رد کنيم، به طريق اولي فرضية جهش را نيز نبايد بپذيريم. اما حالا چگونه است که در منطق جديد انسانها، جهشهاي متوالي در مسير تکاملي انواع ـ يعني در واقع خلقالساعههاي مکرر ـ امري منطقي و عقلاني تلقي ميشود اما خلقالساعه خرافهاي بعيد و غريب جلوه ميکند، علت آن را بايد در همان طلبي جستوجو کرد که عرض شد. روحيةعلمي جديد برخلاف آنچه که در قرون وسطي رواج داشت سعي دارد که همة امور را بر مبناي قانون سببيت عام و بدون نياز به يک عامل يا فاعل خارجي توجيه و تفسير کند، حال آنکه اگر خود را به غفلت نزنيم هيچ امري را در جهان نميتوان بدين صورت توضيح داد. اگر ما نخواهيم قبول کنيم که خالقي برتر عالم وجود را آفريده است، لاجرم بايد بپذيريم که عالم خودبهخود به وجود آمده، يا مادّه قديم و ازلي است. تصور ازلي بودن و قدمت مادّه در جهاني که هر روز و هر لحظه در معرض فنا و نابودي و مرگ و شکست است بسيار خندهآور است و از آن مسخرهتر اين است که بپذيريم جهان خودبهخود خلق شده است، آن هم در شرايطي که تجربة انسان در همة طول تاريخ مدوّن، هرگز گواهي نميدهد که چيزي خودبهخود به وجود آمده باشد، بسيار شگفتآور است که بشر عصر جديد خرافاتي اينچنين را به سادگي قبول ميکند، شگفتآور است که بشر عصر جديد خرافاتي اينچنين را به سادگي قبول ميکند، اما فيالمثل بقاي روح را که فطرت هر انساني بدان حکم ميکند نميپذيرد! چه رخ داده است؟ سيستم آموزشي کنوني در ايجاد اين روحية مادّي گرايانه داراي نقش اساسي و رکني است، و بعد از آن، رسانههاي گروهي خصوصاً راديو و تلويزيون وظيفة حفظ و استمرار اين روحيه را در ميان مردم بر عهده گرفتهاند. اين روحيه که با لااباليگري، تفنن گرايي، عدم برخورد مالي با مسائل و … همراه است ناشي از اصالت دادن به وجوه مادّي و حيواني جود بشر است که از عدم اعتقاد به «روح مجردّ» و «عالم امر» نتيجه ميشود. حقير در مقام دفاع از خلقالساعه نيستم و بي انصافي است اگر کسي بخواهد از آنچه عرض کردم نتيجهاي اينچنين اخذ کند. مقصود اين بود که انسان امروز برخلاف آنچه وانمود ميکند، از همة آدمهايي که در طول تاريخ زيستهاند خرافاتيتر است و بيشتر از همة اقوام، خرافههايي بعيد و غريب را به عنوان واقعيتهايي مسلّم و حقايقي مطلق پذيرفته است. داستان پيدايش انسان در کرةزمين از طريق تطور انواع از آن خرافههاي بسيار عجيبي است که امروز مقبوليت عام يافته است. همة آن معلوماتي نيز که ما امروز با عنوان تاريخ تمدن جمعآوري کردهايم و در همة کتابهاي مرجع ثبت نمودهايم و در سراسر جهان، در همة مراکز آموزشي از دبستان گرفته تا دانشگاه تدريس ميکنيم، بر مبناي اعتقادي تطور انواع بنا شده است و همان طور که عرض شد، اگر اين مبنا را نپذيريم، تمام اين بنايي را که آن را تاريخ تمدن مي ناميم در هم ميريزد. سيري که در اين تواريخ براي تکامل بشر ترسيم کردهاند از هفت هزار سال قبل از تاريخ آغاز ميشود. تمدن يونان و روم به عنوان مبدأ يا آغاز تارخي در نظر گرفته شده است و ما براي پرهيز از حاشيهروي، بحث در اطراف اين موضوع را که چرا تاريخ يونان و روم به عنوان مبدأ تاريخ اعتبار ميشود به فصلهاي آينده وا ميگذاريم. اولين دوران زندگي بشر را در اين تحليلها «دوران توحش» مينامند. تغيير بزرگ، يعني ابداع کشاورزي. حدود 8000 سال پيش به وقوع پيوسته است و از اين پس دوران «بربريت ابتدايي» آغاز ميشود. انسانهاي دوران بربريت نخستين، آنچنان که در کتابهاي تاريخ تمدن ميخوانيم، در گروههاي کوچک خانوادگي اما غير شهر نشين ـ(غير متمدن) از طريق کشاورزي و دامداري زندگي کردهاند. دوران بربريت ابتدايي در حدود سه هزار سال به طول انجاميده تا بشر به شهرنشيني يا تمدن دست يافته است. سير تکامل اجتماعي بشر، از پنج هزار سال پيش که اولين تمدنهاي مصر و بينالنهرين، تمدن درّة سند، تمدن باستان ـ برده داري (اروپاي جنوبي، آفريقاي شمالي، خاورميانه، هند، چين، آمريکاي مرکزي و جنوبي)، تمدن يوانان و روم (مبدأ تاريخ، تاريخ صفر) فئوداليسم و سپس سرمايهداري يا مزدکاري . در اين تحليل و تفسيرها بدون استثنا جوامع اوليه يا بدوي بشري را از نظر ديني به شرک و چندگانه پرستي منتسب ميدارند و براي دين، همراه با تکامل اجتماعي انسان، يک سير تکاملي از شرک به يگانهپرستي قائل مي شوند. کتابهاي تاريخ اديان در حقيقت نوعي تاريخ طبيعي است که سعي ميکند ريشههاي پيدايش دين را در جهل و نقص و عجز انسان در برابر طبيعت و خوفي که از اين جهل و نقص و عجز زاييده ميشود جستوجو کند و آن را در يک سير تکامل طبيعي از شرک و چندگانه پرستي به توحيد برساند. سير طبيعي اين تکامل لاجرم بايد به جهانبيني علمي منتهي شود و تاريخ به دو عصر دين و علم تقسيم شود. در اين تحليل، علم نهايتاً در برابر دين قرار ميگيرد، چرا که علم علل نقص و عجز و جهل انسان را در برابر طبيعت از ميان برميدارد و ديگر جايي براي خوف باقي نميگذارد. اگر ريشة خداپرستي را در اين خوف بدانيم، بالتبع با جهانبيني علمي نياز به دين از بين ميرود. يکي از نکات بسيار اساسي که در اين سير تحليل تاريخي وجود دارد اين است که شهرنشيني يا تمدن معيار ارزيابي تکمامل بشر قرار گرفته، چنان که از دوران پيش از شهرنشيني با عنوان توحش نام برده شده است و از تمدن نيز صرفاً به نحوة توليد غذا و نظامهاي اقتصادي زاييده از آن توجه داشته اند. شهرنشيني يا تمدن از هنگامي آغاز شده است که جوامع بشري توانستهاند در زمينة توليد غذا به سطحي فراتر از مصرف خويش دست يابند. تمدن را فرهنگ شهرها ناميدهاند. شهرها در درجة اول تجمعات بزرگ انساني هستند که خود به کار توليد غذا نميپردازند. اين تعريفي است که در همة کتابهاي تاريخ تمدن آمده است. از جانب ديگر، توسعة توليد نيز در گرو تکامل ابزار توليد انگاشته ميشود و به تبع اين انگار، نامگذاري دورانهاي مختلف تکامل اجتماعي بشر اين گونه انجام ميشود: ديرينه سنگي، ميانهسنگي، نوسنگي، مفرغ، آهن و بالأخره عصر جديد که وجه مشخصة آن اختراعات عصر جديد بويژه ماشين بخار و ماشين چاپ است. نامگذاري دورانهاي نخستين زندگي بشر به ديرينه سنگي و ميانهسنگي و نوسنگي بدين علت انجام شده است که جوامع بشري در اين اعصار ابزار خويش را از سنگ مي ساختهاند. نخستين تمدنهاي باستاني همزمان با عصر مفرغ و کاربرد آهن آغاز شده است و به موازات تکامل ابزار توليد، بشريت از تمدنهاي بردهداري باستاي عبور کرده و به فئوداليسم و نهايتاً سرمايهداري دست يافته است. پايههاي اساسي اين سير تحليلي که ذکر شد بر نکاتي عمده است که ناچار بايستي در اين کتاب مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرند. تطور طبيعي انواع مهمترين رکني است که سير تحليلي تاريخ تمدن بر آن بنا شده است. دربارة اين فرضيه تا آنجا که امکان داشته است در اين فصل سخن گفتهايم و اگر چه ديگر نيازي به ادامة بحثباقي نميماند، اما نظر به ضرورت و اهميت اين مباحث پايههاي ديگرِ نظام تحليلي تاريخ تمدن را نيز مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهيم تا به همة سؤالات مقدّري که در اين زمينه وجود دارد به خواست خداوند و در حدّ بضاعت علمي نويسنده جواب مقتضي ارائه شود. بيان قرآن مجيد و روايات صراحتاً ناظر بدين معناست که تاريخ حيات معنوي انسان از توحيد آغاز ميشود و به انواع مختف شرک ميگرايد و نهايتاً بار ديگر، در آخرين مراحل حيات تکاملي بشر به امت واحدة توحيدي ختم ميشود. اين سير برخلاف فرضياتي است که در جامعه شناسي اديان به عنوان نظرياتي متقن ابراز ميشود. در قارة استراليا و آفريقا اکنون جوامعي از انسانها وجود دارند که آنان را «بدوي» ميخوانند. اين تعبير از اين اعتقاد غلط نتيجه شده که مراحل ابتدايي زندگي بشر در کرةزمين همين صورتي را داشته است که اکنون در اين جوامع مشاهده ميشود. اين اعتقاد نميتواند مورد پذيرش ما قرار بگيرد، چرا که اگر حيات معنوي و مادّي بشر آنگونه که در قرآن و روايات مورد تأييد قرار گرفته است از توحيد آغاز شده باشد، اين قبائل را ديگر نبايد بدوي ناميد، چرا که حيات فرهنگي و اجتماعي آنها در حقيقت نتيجة عدول از وضعيت نخستين زندگي انسان در کرة زمين است و اين عکس آنها فرضياتي است که غربيها ابراز ميدارند. زندگي انسان، بر طبق قرآن و روايات، از حجتالله و امت واحدة توحيدي آغاز ميشود و به حجتالله و امت واحدة توحيدي نيز منتهي ميشود، و با توجه به اينکه همزمان با حضرت آدم عليهالسلام و امت او هيچ انسان ديگري با يک منشأ و مبدأ موروثي ديگر در کرة زمين نميزيسته است، بايد اذعان داشت که منشأ قبايلي که از آنها با عنوان قبايل ابتدايي يا بدوي ياد ميشود همچون ديگر انسانهاي کرةزمين به عصر نوح نبي عليهالسلام باز ميگردد. آيات تاريخي قرآن مجيد دلالت صريح دارند بر اينکه جوامع اوليه با طوفان نوح (ع) از بين رفتهاند و زندگي انسان بار ديگر از امتي واحده که پيروان نوح نبي (ع) بودهاند آغاز شده و رفته رفته از توحيد به گونههاي مختلف شرکت و بتپرستي گراييده است. از آنجا که بررسي اين نظريه به تفصيل بيشتري نياز دارد،ادامة اين بحث را به فصل بعد موکول ميکنيم. منشأ تفاوتهاي نژادي (سرخ و سياه و زرد و سفيد)،چگونگي پراکنده شدن امت واحدة حضرت نوح نبيعليه السلام در کرة زمين و مشکل ناپيوستگي قارهها از زمره مسائلي است که در فصل ديگر انشاء الله بدان پاسخ خواهيم گفت+ نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت
14:44 |
وظيفه شيعيان در دوران غيبتشدّت فتنه ها و كثرت ابتلائات و فزونى مشاكل و انحرافات در دوره غيبت حضرت مهدى(عليه السلام)، اقتضا مىكند كه ايمان آوردگان و پيروان ولايت همواره بر حذر بوده، و نسبت به عقيده و عمل خويش مراقبت بيشترى داشته باشند. در اين باب، نكاتى چند از كلام معصومين سلام اللّهعليهم، دقت و تعمّق بيشترى مىطلبد: امام صادق (عليه السلام) فرمود: «يأتى على النّاس زمان يغيب عنهم امامهم»، زمانى بر مردم فرا رسد كه پيشواى شان غايب گردد. زراره پرسيد: در آن زمان مردم چه كنند؟ فرمود: «يتمسّكون بالأمر الذى هم عليه حتّى يتبيّن لهم»، به همان امر ولايتى كه دارند چنگ زنند، تا بر ايشان تبيين شود.( [1] ) و در كلامى ديگر فرمود: «طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبلنا فى غيبة قائمنا».( [2] ) خوشا به حال شيعيان ما ! آنان كه در زمان غيبت قائم ما به ريسمان ولايت ما تمسك مىجويند. راستى در آن زمان كه امام و پيشواى مردم، در دسترس آنان نباشد و دامهاى شيطان براى جدا كردن آنان از ولايت اهلبيت (عليهم السلام) كه همان صراط مستقيم خداست، در همه جا پراكنده شده باشد، چه وسيلهاى مطمئنتر از «حبل ولايت» مىتوان يافت كه بتواند از «افتادن به چاه ضلالت» و «گرفتار شدن به دام انحراف» جلوگيرى كند؟! امام صادق (عليه السلام) فرمود: «إن لصاحب هذا الامر غيبةً فليتّق اللّه عبدٌ و ليتمسّك بدينه».( [3] ) «به يقين صاحب اين امر را غيبتى هست، پس هر بندهاى بايد به تقواى الهى روى آورد و به دينش چنگ زند.» همين تقواست كه روشن بينى و رزق بىحساب و گشايش الهى را نصيب انسان مىسازد، و همين تقواست كه در لحظههاى خوف و خطر دل را آرامش مىدهد، و همين تقواست كه در دوران فتنه خيز غيبت، مايه رستگارى انسانهاست. زراره گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم اگر زمان غيبت فرزندت مهدى (عليه السلام) را درك كردم چه كنم؟ فرمود: اين دعا را بخوان; «اللّهم عرّفنى نفسك، فانّك إن لم تعرّفنى نفسك لم اعرف رسولك، اللّهم عرّفنى رسولك فانّك إن لم تعرّفنى رسولك لم اعرف حجّتك اللّهم عرّفنى حجّتك فانّك إن لم تعرّفنى حجّتك ضللت عن دينى».( [4] ) «خدايا خودت را به من بشناسان كه اگر تو خودت را به من نشناسانى، پيامبرت را نتوانم شناخت. خدايا پيامبرت را به من بشناسان كه اگر تو پيامبرت را به من نشناسانى، حجّتت را نتوانم شناخت. خدايا حجت خود را به من بشناسان كه اگر تو حجّتت را به من نشناسانى از دينم گمراه خواهم شد.» 1 ـ معرفتها را از خدا بايد طلبيد. 2 ـ شناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تابع شناخت خدا، و شناخت حجّت متفرّع برشناخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است. 3 ـ اگرچه بدون شناخت خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، شناخت حجّت ممكن نيست، امّا گمراهى از دين در اثر عدم شناخت حجّت لازم مىآيد. به عبارت ديگر، عدم گمراهى از دين، بدون شناخت حجّت، تضمين نمىشود. وبديهى است كه هردعايى، تنها پشتوانه حركت به حساب مىآيد، اصل دعاء ابراز نياز درونى و طلب تأييد الهى، در حركت بيرونى است. نياز به معرفت كه احساس شد و حركت براى كسب معارف كه توسط بنده آغاز گرديد. اگر دل با خدا باشد و گام در راه او قرار گيرد وصول به معرفت تضمين شده است. «قل ما يعبؤ بكم ربّى لولا دعاؤكم».( [5] ) «بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگار من به شما عنايتى نكند.» هـ ) تقيّه به عنوان سلاح مقاومت: امام رضا (عليه السلام) فرمود: «لا دين لمن لاورع له، و لا ايمان لمن لاتقيّة له إن اكرمكم عند اللّه أعملكم بالتّقيّة فقيل له: يابن رسول اللّه إلى متى؟ قال: إلى يوم الوقت المعلوم، و هو يوم خروج قائمنا اهل البيت.»( [6] ) «كسى كه از گناه نپرهيزد، دين ندارد و كسى كه تقيّه نداشته باشد، ايمان ندارد همانا گرامىترين شما نزد خدا، كسى است كه به تقيّه بيشتر و بهتر عمل كند.» گفته شد: اى فرزند رسول خدا تا كى؟ فرمود: «تا روز «وقت معلوم» كه همان روز ظهور و زمان قيام قائم ما اهلبيت است. «تقيّه» هرگز به معناى «دم فروبستن» و «بىتفاوت ماندن» و بنا به «مصلحت اصطلاحى» رفتار كردن و «نان به نرخ روز خوردن» نيست. «تقيّه» هرگز به معناى «دست كشيدن از آرمانها» و همراه شدن با هركس و ناكس نيست. تقيّهاى كه از وظايف شيعيان در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) شمرده شده و ارزشى هم سنگ با «تقوى» دارد وعدم رعايتش مساوى «با بىايمانى» شمرده شده، نوعى سلاح مقاومت است. امام صادق (عليه السلام) در تفسير آيات (95 تا 97) سوره كهف كه در باره بناى سدّ، توسط ذوالقرنين است و طى آنان از سدّى بلند كه دشمنان نتوانند بر فرازش روند و از شكافتنش ناتوان باشند حكايت شده است مىفرمايد: «اذا عَمِلتَ بالتقيّة لم يقدروا لك على حيلة و هو الحصن الحصين وصار بينك و بين اعداء اللّه سداً لايستطيعون له نقباً».( [7] ) هنگامى كه به تقيّه عمل كنى چارهاى عليه تو نمىيابند ونمىتوانند با تو نيرنگ بازند، و آن به مانند دژى استوار و محكم است و بين تو و دشمنان خدا سدّى نفوذ ناپذير ايجاد مىكند.» پس تقيه، چارهاى براى در امان ماندن از دشمن مقتدر و فرصتى براى قدرت يافتن خويش است تا نيروها بيهوده هدر نروند و در موقع مناسب توان ضربه زدن به دشمن را داشته باشند. امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اقرب، ما يكون العباد من اللّه جلّ ذكره و أرضى ما يكون عنهم اذا افتقدوا حجّة اللّه جلّ و عزّ و لم يظهر لهم و لم يعلموا مكانه و هم فى ذلك يعلمون أنّه لم تَبطُل حجّة اللّه جلّ ذكره و لاميثاقه، فعندها فتوقّعوا الفرج صباحاً و مساءً...»( [8] ) «زمانى كه بندگان به خداى بزرگ نزديك ترند و خدا از ايشان بيشتر راضى است، زمانى است كه حجت خداى تعالى از ميان آنان ناپديد گردد و ظاهر نشود و آنان جايش را هم ندانند. با اين همه بدانند كه حجت و ميثاق خدا از بين نرفته و باطل نشده است. در آن حال، در هر صبح و شام، چشم انتظار فرج باشيد». فضيلت بندگان خدا در اين زمان و رضايت بيشتر خداوند از آنان، بدين جهت است كه آنان بىآنكه امام خويش را ببينند و معجزاتش را مشاهده كنند و در حيرتها به درخانهاش پناهنده شوند، تنها با اعتماد به خدا و پايبندى به تقوى و دوستى اهلبيت، ميثاق الهى را نگاهبانى كرده ومرزهاى عقيده را پاس مىدارند. امام صادق (عليه السلام) فرمود: «يا ابا بصير! طوبى لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره فى غيبته و المطيعين له فى ظهوره، اولئك اولياء اللّه الذين لاخوف عليهم و لاهم يحزنون.»( [9] ) «اى ابوبصير! خوشا به حال شيعيان قائم ما كه در دوران غيبت او در انتظار ظهورش به سر مىبرند و در دوران ظهورش به اطاعت او روى مىكنند، آنان اولياى خدا هستند كه هيچ ترس و اندوهى بر ايشان نيست.» باهم آمدن دو وصفِ «انتظار در غيبت» و «اطاعت در ظهور»، براى شيعيان حضرت قائم(عليه السلام)، نشان دهنده نوعى ملازمت بين ايندو وصف است. به اين معنا كه شيعيان منتظر در دوران غيبت چنان امام خود را شناخته و در اطاعتش مىكوشند كه اگر دوران ظهور تحقق مىيافت، در زمره مطيعين حقيقى او بودند. هـ ) حزن و اندوه بر مصائب غيبت و دعا براى ظهور : سدير صيرفى گويد: با برخى از اصحاب بر امام صادق (عليه السلام) وارد شديم، او را نشسته بر خاك ديديم، در حالى كه عبايى خشن با آستين كوتاه پوشيده و با قلبى سوخته، همچون مادر فرزند از دست داده، مىگريست، رنگ چهرهاش تغيير كرده و اندوه از گونههاى مباركش پيدا بود و اشكهايش، لباسش را خيس كرده بود وناله مىكرد: «مولاى من! غيبت تو، خواب را از چشمانم ربوده و زمين را بر من تنگ نموده و آسايش دلم را از من گرفته است! مولاى من! غيبت تو، بلا و مصيبت مرا به فاجعههاى ابدى پيوند داده، و از دست دادن ياران، يكى پس از ديگرى، اجتماع و شماره ما را از بين برده، هنوز سوزش اشكى كه از چشمم مىريزد و نالهاى كه از دلم بر مىخيزد با ياد بلاها و سختىهاى ـ دوران غيبت تو ـ پايان نيافته كه درد و رنج شديدتر و دردناكترى در برابر ديدگانم شكل مىگيرد!» سدير گويد: شگفت زده پرسيديم اين ماتم وگريه براى چيست؟! امام صادق(عليه السلام) آهى عميق و سوزناك كشيد و فرمود: اى واى! صبح امروز، در كتاب جفر نظر مىكردم و در باره ولادت و غيبت طولانى و طول عمر قائم ما و بلاهاى مؤمنين در آن زمان و ايجاد شك و ترديد در اثر طول غيبت و ارتداد اكثريت مردم از دين و خروج آنان از تعهد به اسلام، تأمل و دقتى داشتم، در اثر آن، رقّت مرا فرا گرفت و حزن و اندوه بر من چيره شد.»( [10] ) وقتى حال امام صادق(عليه السلام) ـ كه حدود يكصد سال قبل از آغاز دوره غيبت مىزيسته است ـ چنين باشد، بايد ديد حال سرگشتگان دوران غيبت و دورماندگان از چشمه زلال ولايت چگونه بايد باشد، بيهوده نيست كه در هر مناسبتى شادى آفرين يا غمبار، سفارش به قرائت دعاى ندبه شدهايم كه حديث اشك و سوز دل منتظران حضرت مهدى(عليه السلام) است. وبى مورد نيست كه اين چنين بر دعاى براى فرج در زمان غيبت، تأكيد شده است. امام زمان(عليه السلام) مىفرمايد: «اكثر و الدعاء بتعجيل الفرج».( [11] ) «براى نزديك شدن ظهور و فرج، بسيار دعا كنيد.» سنّت انتظاراز آن زمان كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) سخن از جهانى شدن آيين توحيد، به دست حضرت مهدى(عليه السلام)، به ميان آورد و نويد غلبه اسلام بر تمامى اديان را به مسلمانان داد، و بهترين عبادت را انتظار فرج اسلام و مسلمين به حساب آورد( [12] )، مسلمانان ديده انتظار به راه دولت كريمهاى دوختند كه در آن اسلام و اسلاميان عزّت مىيابند و كفر و نفاق به ذلّت و زبونى گرفتار مىآيند.( [13] ) در دوران پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز، هر زمان كه فتنه خلفاى جور شدت مىگرفت، پيشوايان معصوم (عليهم السلام) مىكوشيدند با انگيزش انتظار، اميد را در دلهاى ستم ديدگان زنده نگه دارند وشور مقاومت و مبارزه را در وجودشان بر انگيزانند. چنانكه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) به اصحاب خويش مىفرمود: «انتظروا الفرج، و لاتيأسوا من روح اللّه، فاِنَّ احب الاعمال الى اللّه عزّوجلّ انتظار الفرج (إلى أن قال:) الأخذ بأمرنا معنا غداً فى حظيرة القدس و المنتظر لأمرنا كالمتشحّط بدمه فى سبيل اللّه.»( [14] ) «چشم انتظار فرج باشيد و از يارى و رحمت خدا نا اميد نشويد، به يقين، محبوبترين كارها در نزد خدا، انتظار فرج است (تا آنجا كه فرمود:) كسى كه به امر ولايت ما چنگ زند، فرداى قيامت در روضه رضوان با ما خواهد بود و كسى كه د رانتظار امر ما به سر ببرد، مانند كسى است كه در راه خدا به خون غلطيده باشد». تأكيد بر امر انتظار فرج، از طرف پيشوايان دين تا آنجا بود كه بسيارى از اصحاب، شرايط موجود زمان خود را براى حصول فرج كافى دانسته، امام آن دوران را به عنوان صاحب الامر مىپنداشتند و در اين باره از او سئوال مىكردند. چنين توهمى در دهها روايت، از جمله روايت شعيب بن ابى حمزه در برابر امام صادق (عليه السلام) و ريّان بن الصلت، در برابر امام رضا(عليه السلام) مطرح گرديده كه مىپرسد: أنت صاحب الأمر؟( [15] ) و نيز در همان زمانها، كسانى از مواليان اهلبيت (عليهم السلام) بودند كه بر سنّت انتظار فرج آنچنان پافشارى مىكردند كه به ترك كسب و كارشان مىانجاميد. بطور نمونه مىتوان از شخصى به نام عبدالحميد واسطى نام برد كه خدمت امام محمد باقر (عليه السلام)مىرسد و مىگويد: «اصلحك اللّه، لقد تركنا اسواقنا انتظاراً لهذا الامر». خدا امرت را اصلاح كند، ما به خاطر انتظار اين امر، كار و كسب خويش در بازارها را رها كردهايم. امام صادق (عليه السلام) به عنوان تأييد و تصديق موضع منتظرانه او مىفرمايد: «يا عبدالحميد! أترى من حبس نفسه على اللّه عزّوجلّ، لا يجعل اللّه له مخرجَاً؟ بلى، واللّه ليجعلنَّ له مخرجاً».( [16] ) «اى عبدالحميد! آيا به نظر تو كسى كه خودش را وقف براى خداى عزّوجلّ نموده باشد خداوند برايش فرج و گشايشى حاصل نمىفرمايد؟ چرا، به خدا سوگند كه حتماً براى او گشايش و رهايى قرار مىدهد». سنّت انتظار در دوران غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) به حق، جلوهاى ويژه دارد. منتظران حقيقى اين دوران، هيچ شبى را بدون حالت انتظار به صبح نرساندند، انتظار تا آنجا كه شمشير بر زير بستر خود مىنهادند تا اگر فردا روز ظهور باشد، بىدرنگ به يارى مولاىشان بشتابند. ولايت فقيهولايت فقيه پرتوى از ولايت امام زمان (عليه السلام)، و ولايت امام زمان(عليه السلام)پرتوى از ولايت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، و ولايت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پرتوى از ولايت اللّه جلّ و علا است. از ديدگاه مكتب توحيد، مالك همه چيز و همه كس خداست و همچنين مالكيت مطلقه او منشأ حاكميّت مطلقه اوست. از اين رو بنابر اعتقاد موحّدان، هر حكومتى بايد از حكومت اللّه سر چشمه گيرد و بر اساس اراده و اجازه او تشكيل شود. آن زمان كه خداوند پيامبرانش را براى هدايت انسانها فرستاد، حقّ زمامدارى آنان را نيز امضا فرمود و همگان را به تبعيّت و فرمانبرى آنان در همه زمينهها دعوت نمود. در باره پيامبر گرامى اسلام فرمود: «فلا و ربك لايؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم، ثم لايجدوا فى انفسهم حرجاً ممّا قضيت و يسلّموا تسليماً».( [17] ) «قسم به پروردگار تو! اين مردم مؤمن واقعى نخواهند بود، مگر آنكه حكومت و داورى تو را در همه موارد مورد اختلاف خويش بپذيرند، سپس نسبت به رأى و قضاوت تو ـ حتّى اگر مخالف منافع آنان باشد ـ كاملا تسليم باشند و حتّى در درون دل خويش، هيچگونه نارضايتى و ناراحتى احساس نكنند». و نيز در همين باره فرمود: «النبى اولى بالمؤمنين من أنفسهم».( [18] ) « ـ در رعايت مصالح فردى و اجتماعى ايمان آوردگان ـ ولايت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بر جان و مال آنان بالاتر و بيشتر از ولايت خود آنان است». بديهى است كه اين ولايت با رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پايان نمىپذيرد. و حفظ حدود اسلام و استقرار نظام مسلمين كه حكمت امضاى چنين ولايتى براى آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم)، بود پس از او نيز استمرار مىيابد. و بدين طريق ائمه بزرگوارى كه وارثان تمام شئون پيامبر ـ غير از نبوّت ـ مىباشند عهده دار اين ولايت و حاكميت به حساب مىآيند. امام رضا (عليه السلام) مىفرمايند: «إنّ الامامة خلافة اللّه و خلافة رسوله(صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافة الحسن و الحسين(عليهما السلام). إن الامام زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين، الامام أسّ الاسلام النامى و فرعه السامى. باالامام تمام الصلوة و الزكوة و الصّيام و الحج و الجهاد و توفير الفيىء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و منع الثغور و الاطراف».( [19] ) «براستى امامت، خلافت از خدا و خلافت رسولخدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و مقام اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خلافت حسن و حسين (عليهما السلام) است. براستى امامت، زمام دين ونظام مسلمين وصلاح دنيا و عزّت مؤمنان است. امام، بنياد رشد كننده اسلام و شعبه والاى آن است. به وسيله امام است كه نماز و زكات و روزه و حج و جهاد شكل مىگيرند و كمال مىيابند و خراج و صدقات فزونى مىپذيرند و حدود و احكام الهى اجراء مىشوند و مرزها و جوانب مملكت اسلامى محفوظ مىمانند». در اين دوران، امام زمان حضرت مهدى (عليه السلام) كه از جانب خدا و به تبعيّت از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دارنده همه شئونات مذكور است، در پس پرده غيبت بسر مىبرد و از سوى ديگر ترديدى نيست كه باغيبت آن بزرگوار، خداوند حكيم، پيروان او و امّت بزرگ اسلام را بىسرپرست و بلاتكليف نمىپسندد. پس يا بايد پذيرفت كه خداوند امر تعيين حاكم و ولىّ امر را مطلقاً بر عهده خود مردم وا نهاده است كه ممكن نيست. چون شرايط غيبت، حكمتهاى جعل حاكم و ولىّ امر الهى را تغيير نداده بلكه آن را ضرورىتر مىسازد، و خدايى كه در دوران حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و امام(عليه السلام)مردم را بىرهبر و سرپرست نپسنديده، وا نهادگى آنان را در زمان غيبت امضا نمىفرمايد. و يا بايد قبول كرد، كه در دوران غيبت نيز، اشخاصى با بهرهگيرى از ولايت الهى و حق حاكميت پيامبر و امام، در چهار چوبه كلمات راهگشا و فرمايشات مسئوليت بخش خود آن بزرگواران، حق ولايت و وظيفه سرپرستى مسلمين را بر عهده دارند. اسحاق بن يعقوب از امام زمان(عليه السلام) طى نامهاى مىپرسد كه به هنگام غيبت شما در حوادثى كه روى مىدهد به چه كسى مراجعه كنيم؟ فرمود: «اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و انا حجّة اللّه.»( [20] ) «در حوادث و رويدادهايى كه براىتان پيش مىآيد به راويان حديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدايم». امام حسن عسكرى(عليه السلام) فرمودند: «فامّا من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لأمر مولاه، فللعوام أن يقلّدوه.»( [21] ) «هر فقيهى كه نگهدارنده نفس ـ از انحرافات و لغزشها ـ و حفظ كننده دين و مخالف با هواهاى نفسانى و مطيع امر مولاى خويش باشد، بر عامّه مردم است كه تقليد كننده ـ و تابع ـ او باشند». و امام صادق (عليه السلام) فرمودند: «ينظر اِنّ من كان منكم ممن روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكماً فانّى قد جعلته حاكماً».( [22] ) «آنان كه باهم اختلافى دارند بايد بنگرند و يك نفر از بين شما را كه راوى حديث ما و صاحب نظر در حلال و حرام، باشد و احكام ما را بشناسد شناسايى كنند و او را «حَكَم» قرار دهند زيرا من او را حاكم بر شما قرار دادم. ساده انديشانه خواهد بود اگر كسى بگويد دائره اين «حجّت قرار گرفتن» و «لزوم تبعيت و تقليد» و «جعل حاكميت» فقط منحصر در اختلافات شخصى دو نزاع كننده يا پارهاى فروع فقهى مىباشد، و امام زمان(عليه السلام) و ساير امامان بزرگوار در اين فرمايشات به امر مهم حكومت و راهبرى اجتماع بر اساس قواعد اسلام و قرآن، نظرى نداشته و تشكيل حكومت اسلامى و كيفيت پياده شدن احكام اجتماعى اين دين مبين را، در اين احاديث ونظاير آنها، ناديده گرفته و دست فتنه پردازان دوره غيبت را در بازيچه قرار دادن نظام اسلام و مسلمين، كاملا باز قرار دادهاند!! امام راحل (قدس سره) در مبحث ولايت فقيه از «كتاب البيع» بعد از نقل و بررسى دهها دليل و روايت معتبر مىفرمايد: از آنچه بيان شد نتيجه مىگيريم كه فقهاء از طرف ائمّه (عليهم السلام) در جميع آنچه در اختيار آنان بوده است، داراى ولايت هستند. مگر دليلى بر اختصاص امرى خاص به معصوم (عليه السلام)اقامه شود كه در آن صورت، اين اصل كلى، استثناء مىخورد ... . ما قبلا گفتيم همه اختياراتى كه در خصوص ولايت وحكومت براى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه(عليهم السلام) معيّن شده است، عيناً براى فقيه نيز معيّن و ثابت است. امّا اگر ولايتى، از جهت ديگر غير از زمامدارى و حكومت، براى ائمه (سلام اللّه عليهم) معين و دانسته شود، دراين صورت فقهاء ازچنين ولايتى برخوردار نخواهند بود. پس اگر بگوييم امام معصوم(عليه السلام)راجع به طلاق دادن همسر يك مرد يا فروختن و گرفتن مال او ـ گرچه مصلحت عمومى هم اقتضا نكند ـ ولايت دارد، اين ديگر در مورد فقيه، صادق نيست و او در اين امور ولايت ندارد، و در تمام دلايل كه پيشتر راجع به ولايت فقيه گفتيم، دليلى بر ثبوت اين مقام براى فقها وجود ندارد. چنانكه در كلام امام راحل (قدس سره) اشاره شده ولايت فقيه با همه گستردگىاش در حيطه حفظ مصلحت عمومى جامعه اسلامى شكل مىگيرد. به عبارت ديگر، فقيه جامع الشرايط در هر شرايط زمانى و مكانى و اجتماعى بايد راهى رابرگزيند كه مكتب و مقرّرات آن بهتر اجرا شود. و به تعبير فقها، بايد «غبطه مسلمين» را رعايت نمايد، به اين معنا كه در همه امور بايد آنچه را كه بيشتر به صلاح اسلام و مصلحت مسلمين است اختيار كند. از همين ديدگاه است كه در حكومت اسلامى دوران غيبت، تشكيل قواى سهگانه قانونگذارى، قضايى، اجرايى و نهادهاى نظارتى از طرف فقيه ضرورت مىيابد وبا همه اختياراتى كه ولىّ فقيه در اداره اجتماع دارد، باز هم مراجعه به آراى مردم در امورى چون تعيين رئيس جمهور و نوّاب مجلس و غيره معنا پيدا مىكند. مقدّمات ظهوربدون شك پيش از ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) علامات و نشانههايى پديد خواهد آمد كه طى روايات زيادى از زمان رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرالمؤمنين(عليه السلام)تا زمان خود مولا امام زمان(عليه السلام) بر آنها تأكيد مىشده است. الف ـ برخى از اين نشانهها مربوط به پديدههاى طبيعى است: همچون بروز طاعون، خشكسالى، كسوف و خسوف در رمضان و برخى ديگر مربوط به پديدههاى اجتماعى مىباشد; مانند بروز جنگهاى متعدّد، خروج سفيانى، فساد اجتماعى و دستهاى ديگر پديدههاى غير طبيعى ويژهاى است: چون صيحه آسمانى، سرخى آتشگونهاى در آسمان، فرو رفتن لشكرى در زمين. ب ـ برخى از اين نشانهها اختصاص به زمان خاصى ندارد : و ممكن است سالها بلكه دهها سال قبل از ظهور اتفاق بيفتد. اما برخى ديگر از آنها اختصاص به سال ظهور دارد: چنانكه در روايتى از قول امام صادق(عليه السلام) آمده است: «قبل از قيام قائم(عليه السلام) پنج واقعه اتفاق مىافتد: خروج يمانى و قيام سفيانى، نداى آسمانى، فرو رفتن لشكر در بيداء و كشته شدن نفس زكيّه.» و در حديثى ديگر فرمود: «ليس بين قائم آل محمد و قتل نفس الزكيّه اِلاّ خمسة عشر ليلة». «بين ظهور قائم آل محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) و كشته شدن نفس زكيّه، بيش از پانزده شب فاصله نيست». ج ـ بعضى از اين نشانهها، قطعى و حتمى است و برخى ديگر نشانههاى غير قطعى به شمار آمدهاند كه در تعيين اين جهت، بين روايات اين باب، اختلاف وجود دارد. قابل تذكّر اين كه، عليرغم بحثهاى جنجالى و اختلاف آفرينى كه گاهى بر سر بروز پارهاى نشانهها و مقدار دلالت آن بر نزديك شدن ظهور خجسته مولا امام زمان (عليه السلام) پيش مىآيد، بايد توجّه داشت كه: اولا: هيچ كس حق ندارد با استناد به نشانهاى خاص كه به نظر او يقيناً از علامات ظهور شمرده مىشود، وقتى خاص را براى ظهور حضرت مهدى (عليه السلام) تعيين نمايد; زيرا در آن صورت به تصريح خود مولا، مشمول «كذب الوقّاتون» شده و در هر رتبه علمى و اجتماعى هم كه باشد، بايد مورد تكذيب قرار گيرد. ثانياً: آنچه اهميت دارد حفظ آمادگى مردم براى ظهور امام زمان(عليه السلام)است بهگونهاى كه هر صبح و شام آمادگى داشته باشند كه اگر امر فرج امضاء شد، بتوانند به يارى او قيام كنند و در راه اهداف الهى او از مال و جان و امكانات خويش در گذرند. به عبارت ديگر: حتّى در صورتى كه بر فرض، هيچ نشانهاى بر قرب ظهور دلالت نكند، نمىتوان غافلانه به زندگى عادى پرداخت و از وظيفههايى كه شيعه و همه مردم نسبت به ساحت مقدس امام زمان (عليه السلام) دارند، غفلت كرد. ثالثاً: نظام جمهورى اسلامى در ايران بهترين زمينه را براى آزمايش منتظران در كيفيت يارى رسانى به امام عصر (عليه السلام) فراهم كرده است، لذا برهمه منتظران حقيقى امام زمان (عليه السلام) است كه همه امكانات خويش را در حفظ اين نظام و تضمين بقاى آن، در راستاى احكام و قرآن و ولايت به كار گيرند. رابعاً: ميزان پايبندى كسانى كه همواره دم از امام زمان (عليه السلام)مىزنند وبر سر اثبات فلان نشانه ظهور و حكايت فلان ديدار با مولا كتابها مىنويسند، بايد به مقدار فداكارى آنان در هدايت اجتماعى و بر قرارى عدالت و مسئوليت پذيرى آنان در اين راه، قابل اثبات باشد. نگاهى به دوران پس از ظهوردوران پس از ظهور حضرت مهدى (عليه السلام)، بدون شك، والاترين، شكوفاترين وارجمندترين فصل تاريخ انسانيّت است. دورانى كه وعدههاى خداوند در خلافت مؤمنان و امامت مستضعفان وراثت صالحان عملى مىگردد و جهان با قدرت الهى آخرين پرچمدار عدالت و توحيد، صحنه شكوهمندترين جلوههاى عبادت پروردگار مىشود. در احاديث مختلفه، گوشههايى از عظمت آن دوران به تصوير كشيده شده است: 1 ـ حاكميت اسلام در سراسر هستى: امام باقر (عليه السلام) در تفسير اين آيه از قرآن كريم: «و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدّين للّه»( [23] ) مىفرمايد: «تأويل اين آيه هنوز نيامده است. پس زمانى كه تأويل آن فرا رسد، آنقدر از مشركين كشته مىشوند تا بقيّه، خداى عزّوجلّ را به آيين توحيد پرستش نمايند و هيچ آثارى از شرك باقى نماند، و اين امر در قيام قائم ما، تحقق خواهد يافت». امام صادق (عليه السلام) نيز فرمود: «اذا قام القائم لايبقى أرض اِلاّ نودى فيها شهادة أن لا اِله اِلاّ اللّه و أنّ محمداً رسول اللّه».( [24] ) «زمانى كه حضرت قائم قيام كند، هيچ سرزمينى نمىماند مگر اينكه نداى شهادتين ـ لا اِله اِلاّ اللّه و محمد رسول اللّه ـ در آن طنين اندازد». امام كاظم (عليه السلام) در تفسير آيه شريفه «يحيى الأرض بعد موتها»( [25] ) با اشاره به قيام حضرت مهدى (عليه السلام) فرمود: «مراد اين نيست كه خداوند زمين را با باران زنده مىكند، بلكه خداوند مردانى را بر مىانگيزد كه زمين را با احياى عدالت و اقامه حدود الهى زنده مىسازند».( [26] ) اميرالمؤمنين (عليه السلام) با اشاره به قيام حضرت مهدى (عليه السلام) فرمودند: «كأنّى أنظر إلى شيعتنا بمسجد الكوفة. و قد ضربوا الفساطيط يعلّمون النّاس القرآن كما أنزل.»( |